« "شکوه" آن روزها»

May 14, 2007

معمولاً تابستان ها بود، طرف های شش وهفت بعدازظهر که نوک گرما شکسته بود وعطراقاقی ها واطلسی ها داشت کم کم راه خودرا ازمیان دود ودم ترافیک به مشام باز می کرد، بااتوبوس خط 214 تا چهارراه پهلوی بالا می رفتم، آنجا پیاده می شدم وخیابان شاهرضارا پیاده گزمی کردم. نزدیک های میدان فردوسی، جایی درکنارخیابان، معمولاً آن بانوی قرمزپوش نشسته بود. با اندامی کشیده، موهایی سپید وکلاه وبلوز ودامن وکفش قرمز. که همیشه بادومیل وکاموای قرمز مشغول بافتن بود. همان که هایده آن ترانه مشهور"دیوونه ی شهرشما عاشقه" را دروصف او خواند.
فردوسی، خدنگ وراست قامت وسپید، با شاهنامه اش دردست، درمیان میدان ودرمیان سبزه ها وگل ها وفواره ها ایستاده بود. ودرگوشه ی شمال شرقی میدان آموزشگاه ماشین نویسی تهران بود. با آن تابلوهای ریزودرشت خود.
سیصد چهارصد قدم که ازمیدان فردوسی رد می شدی، سمت چپ، نبش کوچه ای، سینما ب ب (1) بود که بیشتروقت ها فیلم های لاندو بوزانکا (2) و دیگرفیلم های – اغلب ایتالیایی – برمحورسکس را نمایش میداد وبه رسم آن روزسینماهای تهران، برسردرخود صحنه هایی ازفیلم را که دراندازه های بسیاربزرگ نقاشی شده بود، نمایش میداد. برخی ازاین نقاشی ها آن چنان وقیح بود که حتی چند سال پس ازآن که پای من به اروپا وآمریکارسید، درآنجا نیز درمکان هایی چنین عمومی، چنین صحنه های عریانی را کم تردیدم. (3)
ازپهلوی سینما ب ب به داخل آن کوچه بن بست که می پیچیدی، سمت راست یک اغذیه فروشی بود، ساندویچ و پیراشگی ونوشابه. سمت چپ آموزشگاه انگلیسی شکوه بود. قسمت اداری وکلاس های ابتدایی تر. بعد کوچه به شکل حرف اِل به سمت راست می پیچید ودرسمت چپ بازهم بنایی دیگرازآموزشگاه انگلیسی شکوه بود که کلاس های بالاتررا درخودجای میداد وسمت چپ یکی دوخانه دوطبقه ی مسکونی.
آن روزها سه کلاس خصوصی زبان انگلیسی مشهوردرتهران وجودداشت. یکی موسسه ی ملی زبان درگوشه ی شمال غربی چهارراه پهلوی بالا (تقاطع خیابان های ولیعصر وانقلاب امروز)، دومی انجمن ایران وآمریکا درخیابان وصال شیرازی، وسومی – وشاید مشهورترازهمه – همین آموزشگاه انگلیسی شکوه.
آموزشگاه انگلیسی شکوه – اگردرست به یادم مانده باشد- 10 ترم یک ماهه داشت. ترم های یک تا هفت وبعد ترینینگ یک ودو سه که بالاترین کلاس های آموزش گرامرومکالمه ی زبان انگلیسی این آموزشگاه به شمارمی رفت.
دنیای شکوه برای ما دنیایی جادویی بود. گمان می کردیم با یادگرفتن زبان انگلیسی درهای پیشرفت آینده را بروی خود می گشائیم ودرکنارآن – وبیگمان با همان ارزش، اگرنه بیشتر – برای ما نوجوانان آن روزها امکان این را فراهم می کرد تا با دخترها – جنس مخالف - دریک کلاس بنشینیم وجهانی جدید وگوارا را بچشیم.
من که پول ثبت نام دراین کلاس هارا با رضایت ازپدرم دریافت می کردم، دوسه تابستانی به شکوه رفتم وبخشی ازشکوه کوچه های خاطره ام درآن کوچه ی بن بست خیابان شاهرضا ساخته شد. به گمانم درترم هفتم قبول شدم که معلم ما آقای جو هانس بود، یک ارمنی لاغروقدبلند ایرانی که شکل وشمایلش نیز مانند اسمش به آمریکایی ها بیشتر می رفت.
آن جا جزوه های خودشان را درس میدادند وبرخلاف دبیرستان خبری از "دایرکت متد انگلیش" نبود. بعد وارد کلاس های پیشرفته ی "ترینینگ" شدم که خود دکترشکوه آن را درس می داد.
دکترمحسن شکوه که به گمانم پزشگ متخصص زنان وزایمان بود، بنیانگذارومالک آموزشگاه بود. اصفهانی بود وشیرین سخن وشیرین ادا. آنطورکه خودش میگفت ازدوران کودکی – به گمانم سال های اشغال ایران توسط متفقین درجنگ جهانی دوم – درکنارنیروهای آمریکایی بزرگ شده بود وزبان انگلیسی را ازآن ها آموخته بود. آن روزها درابتدای میانسالی بود. خوش پوش وبذله گو، با اندام ورزشکارانه وهمیشه وبه عمد با لهجه ی شیرین اصفهانی صحبت می کرد. می گفت: "مادِرِم منو صدا میزنِد مُخی که مخفف محسن خَرِس"! کلاس را خوب اداره می کرد وبچه ها دوستش داشتند. سرکلاس جزوه می گفت وبچه ها نت برمی داشتند وهرجلسه دفتریکی ازبچه هارا می گرفت وبه خط خودش جزوه می نوشت ودستخط خوش او باید هنوزجایی درمیان کاغذهای من باشد. برادراو- که به او مهندس شکوه می گفتیم – قهرمان زیبایی اندام بود ومسئول اداری آموزشگاه.
درسرکلاس ترینینگ دکترشکوه که می نشستیم پنجره ی اتاق های خانه ی روبرویی را می دیدیم ودریکی ازاین اتاق ها خلیل عقاب خانه داشت که مرد رستم صولتی بود باریش های سیاه بلند ویکی ازهرکول های فیلم های فارسی بود که با دندان کامیونی را می کشید وبا عضلات سینه وبازو زنجیرفولادی را می گسست وازاین دست نمایش ها.
خبردارم که آموزشگاه انگلیسی شکوه ازتب انقلاب جان سالم به دربرد وحتی گسترش هم یافت وچند شعبه درمحله های دیگرتهران (ازجمله شهرک اکباتان که چند سالی را درآن جا ساکن بودم) دایرکرد. اما دکتر محسن شکوه – که امروزنمیدانم کجاست وچه می کند – چه خودبداند وچه نه، نام خودرا درگوشه ای ازکتاب تاریخ معاصرتهران به نیکی نگاشته است وکوچه ی خاطره های من وبسیاری ازهم نسلان من با نام او وآموزشگاهش وکلاسورهای بزرگ پلاستیکی اش و کوچه ی سینما ب ب نزدیک دروازه دولت وآن کلاس های شاد وپرشور، سرشاراست.
یادش به خیر!

(1) = ب ب مخفف نام بریژیت باردو ستاره سکسی مشهور فرانسوی آن سال ها بود که این روزها درپیرانه سری با فعالیت های پرشورجمایت ازحقوق حیوانات هنوزهم گاه وبیگاه نام اورا دراخبار می توان یافت.
(2) = لاندو بوزانکا یک هنرپیشه ی کمدی ایتالیایی بود که درفیلم هایی پیش پا افتاده وبا سوژه ی سکس بازی می کرد ودرایران بسیارمشهورشده بود وسفری هم به ایران داشت.
(3) = به نظرمن افراط یکی از ویژگی های ماست وفکرمیکنم یکی ازدلایل انقلاب هم همین افراط درهمه چیز بود. امروزهم این افراط را درهمه ی پدیده های اجتماعی وشهری می بینیم.

پ.ن.: ازمجموعه ی "قافله ی عمر"
پ.ن.1: عکس دکترشکوه را در"گوگل ایمیج" پیداکردم، تاریخ عکس را نمیدانم.

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(6)
غرغرهای دیگران در مورد « "شکوه" آن روزها»

خیلی جالب بود
من از شاگردهای ایران آمریکا بودم و همیشه با دوستانم که به شکوه می رفتند سر این بحث داشتیم که کدام موسسه بهتره! نتیجتا از شکوه خوشم نمی آمد!
ولی با خواندن این متن، عجیب نظرم برگشت. مرسی

کیوان | July 2, 2007 02:53 AM

چه جالب من در مورد آموزشگاه شکوه چیزی نمیدونستم و الان دلیل تغییر نام آموزشگاه زبانی که من در کودکی اونجا میرفتن را فهمیدم
12 سال پیش من در اصفهان توی یه موسسه زبان نو ساز ثبت نام کردم به نام شکوه که وسط های ترم به شکوفه تغییر نام داد حالا بعد از 12 سال بعد از خواندن این پست دلیل اون تغییر نام را فهمیدم
چه جالب

دری وری | May 16, 2007 06:21 PM

خاطره ی خیلی قشنگی بود، حیف که نمی شه غرغر کرد : )

رها | May 16, 2007 02:06 AM

از دکتر شکوه خبر دارم اما متاسفانه....روحش شاد....بعضی مردمان هرگز از خاطره ها محو نمی شوند:(

الا | May 15, 2007 07:07 AM

از سینما ‌ب‌ب خاطره‌ئی بس خوش دارم/ داریم، من و همسرم . اولین فیلمیٌ که با هم دیدیم، در آن سینما بود،West Side Story. جوانی بود و عاشقی و امید به آینده‌ئی که بسی روشن هم نبود. در تمام دوران نمایش فیلم، او نفس در سینه حبس کرده‌ بود به کشته شده ماریا و بلند شدن آواز ماریا ماریا، اشک‌هایش جاری شد. من خود قبلن فیلم را دیده بودم. دکتر شکوه را یکبار، در روران جنگ دیدم. برای گرفتن میگو به خانه‌ی یکی از بستگان آمده بود که هم شاگردش بود و هم معاونت شیلات را داشت. رستورانی هم در همان حوالی بود که یک‌بار چون دزد ناشی به کاهدان زدیم و../ داستانش را نوشته‌ام.
و یک دکتر چشم‌پزشک پیر و حاذق و درست‌کار در اولین کوچه‌ی شمالی خیابان بعد از میدان فردوسی بسوی غرب.
جوانی کجائی که یادت بخیر! هم نوشته پیش و هم این را در بلاگ‌نیوز لینک کردم.
بسیار روان می‌نویسی اما حیف که فاصله‌ها را رعایت نمی‌کنی!

عمو اروند | May 15, 2007 03:42 AM

من گاهی ایران آمریکا میرفتم و گاهی موسسه ملی زبان. اونجاها هم استادای خوبی داشتن. کلاسور موسسه ملی رو خوب یادمه که روش نوشته بود "ا نیو لنگوئج ایز ا نیو لایف"! یه بارم تاپ استیودنت شدم و همکلاسیهای برادرم روی تابلو اعلانات اسممو شناخته بودن و به اون گفته بودن و داداش کوچولوم کلی با این خواهر با استعدادش پز داده بود!
آدم وقتی نوجوونه چقدر احتیاج به تایید شدن داره!
نمیدونم این چیزای بیربطو واسه چی نوشتم. ببخشید!

مرجان | May 15, 2007 03:41 AM












اطلاعات ضبط؟