
بعد ازدوسال باردیگردیروزبه دوبی بازگشتم. درهنگام ورود، دوبی آن نبود که دوستش داشتم. جنگلی از میل گردهای فولادی و بتون غرق درمِهی متراکم ازغبارورطوبت غبارآلود. افقی تیرو وتاروهمه جا دردست ساخت!
نه ازآن پاکیزگی نشانی می بینم ونه ازتازگی گل ها ی کاغذی. درختان ابریشم گرچه تاجهای سرخ خودرا برسرگذاشته اند، اما مثل اینکه این سرخی تابناک جلوه گرخون دل ده ها هزار کارگرآسیایی است که ازصبح تا شب جان می کنند تا صبحشان را به شب برسانند. واشگ دیده ی مادران وپدران پیر وزنان وفرزندان آن ها که درهندوستان، یا بنگلادش، یا نپال، یا پاکستان، چشم به راه رسیدن شندرقاز حواله ای هستند تا ادای زندگی را درآورند. (1)
واین درکناراسکناس های کیلویی است که شیخ ها برای خرید هواپیمای اختصاصی حمل ونقل اسب ها وشترها یشان خرج می کنند.
نمی خواهم ازنگاهم به دوبی بوی نامهربانی به مشام برسد، ولی این انعکاس اولین برخوردم بادوبی، پس ازدوسال، بود. شاید بازهم نوشتم وشاید روی دیگرسکه را نیز ببینم.
(1)
"پرسید زان میانه یکی کودک یتیم
کاین تابناک چیست که برفرق پادشاست؟
آن یکی گفت: چه دانیم ما که چیست
اینقدرهست که گوهری گران بهاست
نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت وگفت:
کاین خون دل من واشگ دیده ی شماست"
تشبیه نگین یاقوت انگشترپادشاه به "خون دل من واشگ دیده ی شما" ازآن تشبیهات بی نظیر این شعرزیبای پروین اعتصامیست.