
یاس امین الدوله هوای کوچه را سرشارازعطرمدهوش کننده اش کرده بود. نسیم خنکی می وزید ورطوبت دلپذیری درآن شب های خرداد ماه پوست تن آدم رانوازش می داد. زیلورا زیرتیرچراغ برق پهن می کردیم وهمراه با مسعود وامیربه هوای درس خواندن کتاب هاودفترهای خودرا می گشودیم. ازفلاسکی که همراهمان بود چای می ریختیم ویک نفس گپ می زدیم تا نزدیک های صبح که آسمان وریسمان را به هم بافته بودیم.

"آی یخی... بولوری..." صدای یخی محله بود که درکوچه فریاد می زد. قالب های بزرگ یخ را دردوسوی خورجین خرخود آویزان میکرد وبا فریاد یک ریز خود برای فروش یخ بلوری تبلیغ می کرد ویخ هارا می شکست وبا ترازویی که شکل آن مثل ترازوی فرشته ی عدل روی دیوارهای کاخ دادگستری بود، کیلویی به مشتریان می فروخت تا آب یخ وخاکشیروشربت آلبالو وسکنجبین خنک، جگرآن هارا حال بیاورد. .ومن همیشه به این می اندیشیدم که چگونه ان حیوان زبان بسته سردی وانجماد آن قالب های یخ را برپهلوی خود تحمل می کند؟

"حسن آباد" بورس کاموا فروشی ها بود. مادرم، من وخواهرم را برمیداشت وبا هم به حسن آباد می رفتیم. کامواهای رنگارنگ نخی، پشمی وموهر. بعد که به خانه برمی گشتیم یک نفرمامورمی شد که کاموارا به دورمچ دودست خود بگیرد و نفردیگری درروبروی او بنشیند وگفت وگوکنان نخ را بکشد وبه صورت گلوله ای درآورد که برای سرانداختن وبافتن آماده شود. چه ژاکت ها و پولورهای زیبایی که ازاین کامواها مادرم میبافت وروزهای سرد زمستان برتن میکردیم.

پدربزرگ گاهی مرا به میدان توپخانه می برد. موزه ی مردم شناسی را سیاحت می کردیم. لباسی که ناصرالدین شاه درهنگام تیرخوردن تنش بود وسوراخ گلوله ولکه ی خون آن هنوزمانده بود. ماکتی ازجهنم که ازسوراخی به آن نگاه می کردیم وپرازسرهای بریده وهیزم های افروخته بود، ازجمله دیدنی های این موزه بود. بعد گشتی درباغ ملی می زدیم وعریضه نویس های آن دوروبررا سیاحت می کردیم تا غروب می شد وبا اتوبوس به خانه بازمی گشتیم وبا رادیو گوشی ای که پدربزرگ ازپشت شهرداری برایم خریده بود، عرش را سیر میکردم.

عصرها درکوچه ی ما، بن بست رسولی، غوغا بود. حمید خاله اوغلی بساط منقلش را سرکوچه، کنارجوی علم کرده بود و سطلی ازآب نمک کنارآن گذاشته بود. بلال هارا درسبدی ریخته بود وموهای بلال را می کند ودرآتش منقل می انداخت وفریاد می زد: "می پره بلال، می چرٌه بلال، تلق وتولوق می کنه بلال، آقارو بیدارمی کنه بلال، شیربلال دارم بدو!". علی تفنگی تخته سیبل خودرا کناردیوارگذاشته بود و پنج تیردوزار کاسبی می کرد. بچه ها با توپ پلاستیکی فوتبال می زدند و دائماً درحال دعوا وجرزنی بودند ودراین هنگامه روزنامه فروش محله با دوچرخه اش سروکله اش پیدا می شد که داد می زد: "کیهان، اطلاعات، بچه!" کیهان واطلاعات تنها روزنامه های شهر، عصرها منتشر می شدند.

وگل ختمی زینت بخش باغچه ی حیاط ما وبسیاری دیگربود که سرشب تخت های چوبی درکنارباغچه وجیاط آب پاشی شده علم می شد

وآبی فیروزه ای سرامیک ها وسبزی برگ های پنجه ای چنار ومنحنی های پنجره های چوبی وآجرهای بهمنی چه همخوانی شکوهمندی داشت با آسمان آبی وشب های پرستاره وخنکی رختخواب برپشت بام های کاهگلی

درایستگاه "ساعت تشکیلات" سواراتوبوس می شدیم. ایستگاه های خانی آباد، میدان اعدام، سید نصرالدین، پاچنار وگلبندک (گلوبندک) را پشت سرمیگذاشتیم تا به سبزه میدان می رسیدیم. دست دردستان پرمهر مادر. به بازار کفاش ها، تیمچه ی حاجب الدوله، بازاربین الحرمین وبازار کیلویی ها می رفتیم تا همراه با خرید پارچه ای، کفشی یا جورابی، دنیای خنک ونیمه تاریک بازاررا سیرکنیم.

رنگ های فیروزه ای ولاجوردی کاشیکاری ها، گل های دلفریب ومتقارن سرامیک ها، منحنی های زیبای شعرها وآیه های مسجدها وامامزاده ها وسقا خانه ها چه آرامش وصفایی داشت.

وچه هویت دلپذیر وآرام وپرشکوهی داشت ترکیب منحنی پنجره ها وآجرها وکاشی ها وچنارها وچوب ها!

می گویند، وراست می گویند، که یک عکس ازهزارنوشته گویا تراست. به دو تابلوی قدیمی وجدید خیابان ناصرخسرو نگاهی بیاندازید که به قول شیخ ما "هرآنچه می خواستم بگویم دریک کلام آمده است".
پ.ن.: برای تکمیل شدن حال وهوا تقه ای هم روی پیچ امین الدوله مرحمت فرمائید.