« خواب عقربه های تاریخ»

July 08, 2007


دکترقاسم غنی را که حتماً می شناسید؟
پزشگی که ادیب بود، معلم محمد رضاشاه جوان بود، سیاستمدار ودیپلومات بود. کتابهای او درتاریخ تصوف وتاریخ عصرحافظ بسیارارزشمند است ونسخه ی تصحیح شده ی دیوان خواجه حافظ که کارمشترک او وعلامه محمد قزوینی است، ازبهترین وماندگارترین ومعتبرترین نسخه های دیوان حافظ است.
اما درمیان کارهای او، ازهمه بهتروخواندنی ترخاطرات چند جلدی اوست که به نظرم سند نفیس ونابی است ازتاریخ معاصرایران که به قلم بسیارشیرین وخواندنی ای نوشته شده است.
اخیراً فرصت کردم یکی ارجلدهای این خاطرات را دوباره بخوانم که مربوط به زمانیست که دکترغنی سفیرکبیرایران درمصربوده وماموریت داشته فوزیه را، که قهرکرده وبه مصررفته بود، برگرداند ویا طلاق اورا بگیرد.
کتاب ناب بسیارخواندنی وشیرینی است. چند تکه ازآن را گلچین کرده ام:

آبان تا دی 1327 شمسی:
"مجلس شورای ملی به نهایت درجه ازمنفوریت است. اکثریت آنها فاسد، رشوه خوار، دلال، قاچاق چی، جاسوس، بی شرف، دزد، جنایتکار، بی حیا، وقیح، بی همه چیز، خائن هستند. چند نفرهم یک سره دیوانه وطالب مجهول مطلق. درآن میان چند نفری مردم خوبی هستند ولی آن ها چه می توانند بکنند؟"
ص 251

"وزارت امورخارجه بسیار خراب وبی سامان است. بطورکلی اعضا واجزا بی سواد وبی اطلاع وابداً شایستگی کارخودرا ندارند. جزخیلی خیلی معدودی که آنها هم کاری نمی توانند ازپیش ببرند. بطورخلاصه:
1- غالباً بی سواد عامی، نه اطلاعات شرقی دارند نه غربی، نه علم ومعرفت، حتی اکثری بزبان خارجی هیچ نمی دانند.
2- غروروخودپسندی بیجا. همان لغت وزارت خارجه آنهارا که مردمان کم ظرف سطحی هستند مغرورساخته.
3- هوس به خارج رفتن برای دوری ازمحیط ایران که ازآن متنفراند. هرزگی وعیاشی، قاچاق وسوء استفاده ازمصونیت سیاسی.
4- عده ای نامحرم وجاسوس سفارت خانه ها ویا غیرمحرم ازنظر بی شعوری (!)
5- ترقی وپیشرفت ودخول به وزارت خانه به وسیله واسطه واعمال نفوذ وقدرت یک مشت وکیل و وزیر ومتنفذ یا پول ورشوه.
مثلاً حشمت الدوله دیبا بزور واصرار وابرام وتوسل و تلفون میخواهد به هرقیمتی هست داماد خودرا به سرکنسولگری اسلامبول بفرستد. وزرا هم نوعاً مردمان جبان احمق متزلزل عجیبی هستند ازجنس همانها که باز بوسایل وپیش آمدهای غیرمشروعی دیگروزیرشده اند. بسیاربسیاربداست. سیاست خارجی روشنی ندارند."
ص 242

نق نقو: انگارعقربه های تاریخ دردیارما سال هاست که گیرکرده است و یا اینکه سوزن گرامافون تاریخ روی یک صفحه خط خورده گیرکرده است!

"جمعه 13 اوت، 22 مرداد 1327:
....بعدرفتم به نزد جمال زاده، (درلوزان، سوئیس)....مادام جمال زاده وخسرو قشقایی (بودند). خسرو جوان بدی نیست، اما خیلی بدوی وبیسواد وکم تجربه است. مچنی کوف میگوید فاگوسیت (نوعی گلبول سفید خون – فراموش نکنید دکترغنی پزشگ است) مثل انسان اول (یه) است که هرچه را می بیند خیال میکرد یا این باید اورا بخورد یا او این را. بدوی خیلی ساده وبه قول فرنگیها سمپلیست است. خسرو هم هرزنی را می بیند فکرمیکند می تواند اورا بچنگ بیاورد و .... یا نه، شق دیگری وجودندارد. پولی هم دارد، دنیا هم خربازاری است."
ص 218

جمعه 16 آپریل 1948:
..... ساعت شش رفتم بسفارت سوئیس درآنجا فائزه (خواهربزرگترفوزیه ملکه وقت ایران) هم آمده بود. رئیس الوزرای مصروجماعتی ازمصریان وکوردیپلماتیک بودند. موش وبقروپلنگ وخرگوش شمار، بهترین میزان برای سنجش هوی وهوس وبیهودگی بشر همین مجالس خواص است که بجزامتیاز لباس هیچ مزیتی برسایر طبقات ندارند وبمراتب ازآنها بدبخت تر واحمق تروسرگردان ترند. حقارت بشر وروح بشررا باید درهمین طبقات معروف به بزرگان وخواص باید سیرکرد. یک مشت زن جوان بالقوه وبالفعل جنده، یک مشت قحبه زشت پیر، یک مشت جوانان حیز، یک مشت پیران جاهل، همه اسیر هواها وهوس ها که سعادت وبزرگی فرض کرده اند. البته شذ وندر آدمی دربین آنها می توان یافت، اما درحکم کبریط (کذا) احمر وکیمیا واکسیر اعظم است"
ص 175

سه شنبه 30 مارچ 1948، 10 فروردین 1327هجری شمسی:
..... ملیحه شفیق شرحی برایم صحبت کرد. میگفت درطهران امامی با فوزیه مناسبات خاصی پیدا کرد با او به گردش میرفت. ازطرفی شاهپورمحمودرضا دلباخته فوزیه بود. اودرعالم حسدی که داشت اورا مواظب بود. روزی با اتومبیل به تعقیب آنها رفت وآن دورا درگردشی دید. شبی که فردایش به آمریکا میرفت بشاه محرمانه عرض کرد. شاه قبلاً چیزهایی میدانست ولی اعتنا نمی کرد. پرون وفردوست وسایرین سبب شدند که امامی را بیرون کردند..."
ص 166

ودست آخر این هم یکی ازنق نق های شیرین دکترغنی:
"شنبه 13 مارچ 1948، 22 اسفند 1326:
... ازبدبختی های من این است که چون سفیرکبیرهستم، همه جا دوطرف من خانم های پیر وموقر وصاحب مقام واقع می شوند. جوانها ومادموازل دوروور میز پراکنده اند. برای منهم دردنیا عذابی مافوق حشروصحبت با پیرزن وجودندارد...."

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(3)
غرغرهای دیگران در مورد « خواب عقربه های تاریخ»

سلام نقنقوی عزیزم. خیلی با مزه اس. عجب آدم روشنی بودن ایشان. خوراک پدرمه اینجور کتابا. اگه بتونم براشون پیدا میکنم.

مرجان | July 9, 2007 01:44 AM

واقعا مثل اینکه سرنوشت ازلی ابدی ماست

بهروز | July 9, 2007 12:30 AM

از قرار تا بوده چنین بوده و تا هست چنین است

مَتَتی | July 9, 2007 12:16 AM












اطلاعات ضبط؟