غرغرهای دیگران در مورد « اسباب بازیهای ما »
ضمن تشکرازبچه محل های با حال،
یک اسباب بازی دیگه هم بعداً یادم افتاد:
یک استوانه به ارتفاع ده سانتی متر وقطر تقریباً پنج سانتی متر که روی بدنه اون عکس بچه گربه های ملوس بود و دو طرف بالا وپائین سوراخ سوراخ بود. وقتی این استوانه را کج میکردیم صدایی شبیه میوی گربه ازآن درمی آمد.
فکرمی کنم ساخت چین بود وجزئ اسباب بازی های نسبتاً لوکس ما به شمار میرفت.
نق نقو | August 2, 2007 07:46 PM
های آگای نگ نگو! ما نه که فرنگ رفته شدیم دیگه پرشن! صحبت کردن را از یاد برد!
ولی خدا وکیلی ما نیز وغ وغ صاحاب میخواهیم! از همانها که ظهوری در گنج قارون می خواند که می فروشد! بعدش هم دیزی می خواهیم! از همانها که مامان فردین درست کرد داد آگای گارون کوفت کرد حالش خوب شد! دلمان میخک هم می خواهد که کلی می شود نشانه گیری ها و حرکات بد بد کرد و جیغ و داد جماعت را در آورد....
اینقدر ما رو می برید به عالم بچگی و آه و حسرتمون رو در می آرید روز قیامت سر اون پل معروفه آهمون می گیردتون یک پاتونو کج می ذارید می افتید پایین ها! از ما گفتن!
از شوخی که بگذریم... دست شما درست! راستش پدر من هم با این خاطرات زنده است. سی و اندی سال است که سینما نمی آید. می گوید سینما بی فردین و ایرج و بهروز یعنی کشک! خلاصه که ما بچه ی ناخلف در اومدیم و نظرات ضد پدری داریم شدید ولی وقتی از بچگی هاش می گه و از جوانی ها که با یه قرون چی ها می شد خرید و با ده شاهی کجا ها می شد رفت راستشو بخواید دلمون بدجور می گیره...
مژگانبانو | August 1, 2007 09:07 AM
والا من از اينا نداشتم اما ازاين توپ پلاستيكي ها داشتم تازه دوتا مي خرديم يكيش رو پاره ميكرديم مينداختيم تو اون يكي.
هنوزم با اين سن و سالمون وقتي ميخوايم بازي كنيم از اون توپا ميخريم.
هي بچگي ...
mohi | July 31, 2007 02:37 PM
با درود به نق نقوی عزیز
درست همین وصعیت در خانه ما حکمفرما بود اولا اجازه بازی با اهل محل و همسایه هارا نداشتیم و حتی اجازه نداشتیم بدون حضور بزرگترها از در خانه بیرون برویم. حتی مدرسه رفتن ما تا دوره دبیرستان با یک بزرگتر میرفتیم و میآمدیم مبادا با بدیها روبرو شویم. کوچکتر که بودیم دخترها شانس و بخت بهتری داشتند و با کهنه و پارچه عروسک درست میکردند و دستشان میدادند و پسر ها فقط چسباندن دو قوطی سیگار هما رویهم و مثلا ماشین بدون چرخ و وورووم وورووم و گاز دادن ما سر پیچ قالی منقش کف اطاق. عقیده این بود که اسباب بازی مغز بچه را میخوره و اجازه نمیده به درس و مشق برسند!!! و کتاب بخوانند.
انقلاب کودکی ما زمانی اتفاق افتاد که اوایل دهه سی اسباب بازیهای کائوچو و بعد پلاستیکی به بازار آمد و اجازه از مقامات بالا آمد که عروسک برای دخترها و ماشین برای پسرها تهیه شود که وقتی به خانه این و آن میرویم آرزو بدل نباشیم. البته انقلاب دیر رسید و شروع دوران دبیرستان من بود! اما گاهی ناخنکی به اسباب بازی کوچکتر ها میزدم و هواپیما و قطار اونا رو با حسرت میروندم. البته بعد از آنکه مچم گرفته شد و خجالت کامل کشیدم این عادت زشت! هم ترک شد.
حتی مدتها متلک از زمین و زمان میآمد که حقیر بزرگ شده و موقع زن گرفتنش ولی هنوز بازی کردن رو فراموش نکرده. اونوقت حقیر 13 یا 14 سال داشتم.
نق نقو جان داغمو تازه کردی
ورجاوند | July 31, 2007 04:07 AM
نقنقو جانم. زیبا بود. من. یاد بازیچه های کودکیم انداخت: روروئکی که داداش بزرگم با ژست یک مهندس هواپیما برامون با بلبرینگهای کهنه که از تعمیرگاه محل میگرفت درست میکرد...بادبادک و فانوس که اونا هم هنر همون داداشم بود...الآن داداشم مهندسی ماشین آلات سنگین خونده و داره یه جائی تو اروپا کار میکنه. ولی امیدوارم رویای بادبادک رهاش نکنه هیچوقت...
مرجان | July 31, 2007 02:32 AM
hagh ba toye
matty | July 31, 2007 02:05 AM