« اسباب بازیهای ما »

July 30, 2007

"سودا به سرم، همچو پلنگ اندرکوه
غم برسرغم، به سان سنگ اندرکوه
دورازوطن خویش وبه غربت مانده
چون شیر به دریا ونهنگ اندرکوه" (1)

روزی درجشن تولد کودکان دوستی مهمان بودم. سیل کادوهای تولد بود که برسردختروپسرکوچولو سرازیر شده بود:
بازی های کامپیوتری، آی پاد، دی وی دی پلیر، هلیکوپتر وماشین با کنترل رادیویی ازراه دور، عروسک های سخنگو وشیرخوار وادرارکن که باید پوشکش را عوض میکردی، لوازم آرایش وسری لباس های باربی، واکی تاکی، تلفن موبایل، گنج یاب، و...
درنخ کودکان رفته بودم. شادی آن ها نقریباً هم زمان با بازکردن کاغذهای رنگین ووزیبا به پایان می رسید ویکی دودقیقه که هراسباب بازی فانتزی را لمس می کردند، آن را به گوشه ای رها می کردند.
جالب اینجا بود که بعد ازرفتن مهمان ها، بچه ها آن همه اسباب بازی را درگوشه ای ول کردند وبه اصرار پدرومادرخودرا واداشتند تا برای نقد کردن چند کوپن خرید ازاسباب بازی فروشی "تویزآرآس" که به آن ها هدیه داده شده بود، به آن فروشگاه بروند.
افسوس که بچه ها قدراین اسباب بازی هارا نمی دانستند وازآن ها لذت نمی بردند. افسوس!
رویاهای روز دوباره به سراغم آمد و به سال های دهه چهل شمسی پرتاب شدم وبی تاب شدم:
"کاش می تونستم دوباره
توگل وشل بازی کنم
دنبال بادبادک برم
یه قل دوقل بازی کنم
زمستونا که برف میاد
برفارو روهم بذارم
آدم برفی درست کنم
بگم منم یاری دارم" (2)

بچه های محل طوقه قراضه دوچرخه ای را صاف وصوف می کردند وسریک میله فلزی روبه شکل حرف U""خم میکردند وبا آن میله طوقه را درپیاده روها وخیابان ها قل میدادند وبه پیش می راندند. خدا میداند که چه اشتیاقی داشتم تا من هم یکی ازاین "چرخ" هارا برانم اما افسوس که بزرگترهای ما اجازه نمیدادند درکوچه بازی کنیم.
وقتی که راندن چنین چرخی آرزوی ما بود، ناگفته پیداست که وقتی ناصر پسرهفده، هیجده ساله آقای شهریاری تنه دوچرخه خودرادرکوچه باند پیچی میکرد، یا علی تفنگی تخته هدف گیری خودرا عصرهای تابستان ته کوچه بن بست ما، کوچه رسولی، علم میکرد وبچه ها با تفنگ ساچمه ای پنش تا تیر یه قرٌون، ترقه هارو میزدن، چه قندی توی دل ما آب میشد.
نه که ماشین کوکی وقطاربرقی وعروسک فرنگی نبود، خوبش هم بود. هروقت گذارمون به مغازه خرازی
"ارزانفروش" سرچهارراه مختاری می افتاد، پشت ویترین انقد میخ می شدیم تا بزورازسیاحت ویترین دل بکنیم. اما خوب این اسباب بازی ها فقط تو فیلم ها ورویا ها بودن.
اسباب بازی های واقعی ما چی بود؟

یک استوانه ای که دو طرفش دوتا لوح گلی بود که با کاغذ به هم وصل شده بود وووقتی مثل آکاردئون فشارش میدادیم صدای جیغ ازش درمیومد. اسمش هم بود وغ وغ صاحاب!
کاغذ های رنگی که به شکل مربع می بریدیم و ازچهارگوشه به طرف مرکزچاک میدادیم وخم می کردیم وبا سوزن ته گرد به یک چوب حصیر وصل میکردیم می شد فرفره.
تکه ای ازچوب حصیرکه یک سرش یک سوزن ته گرد رو ازته فرومیکردیم وبا نخ محکم می بستیم وسردیگرش رو شکاف میدادیم وکاغذی رو به شکل پردرآن فرمیکردیم. به شکل پیکانی درمیومد که بهش میگفتیم میخک (دارت).
قایقی حلبی که سوقات شابدولعظیم بود. تکه پنبه ای را به نفت آغشته میکردیم وآتش می زدیم درآن می گذاشتیم وبرروی آب حوض می انداختیم. پت پت میکرد وبه جلو شناوربود.
گاوکوچک پلاستیکی که آن را روی سطحی شیب دارمیگذاشتیم وحرکت میکرد.
طبلکی که به دسته ای حصیری وصل بود ودو گوی کوچک با نخ به دوسوی آن آویزان بود. وقتی دسته ی طبلک را درمیان کف دودستمان میگرداندیم، گوی ها به کاغذ های روغنی دوسوی طبلک میخورد وصدا می کرد.
کاسه ی کوچک قرمزگلابی شکلی که روی آن آرم "کوکاکولا" بود (وبه همین نام هم مشهوربود) وازته آن با نخ گوی کوچکی آویزان بود که باید طوری آن را به هوا می انداختیم که گوی درداخل کاسه بیافتد.
قرقره های خالی نخ که بریک سوی آن دردوطرف سوراخ "میخ سایه" می کوبیدیم وبا نخ نایلون طنابی پلاستیکی می بافتیم.
والبته بادبادک ورادیو گوشی که نقل خودرا دارند وحکایت آن را درجای دیگرگفته ام.
طرفه اینکه ازاین اسباب بازیهای ساده وارزان لدتی سرشارجانمان را لبریز می کرد ومن نمیدانم که امروزاگراین همه اسباب بازیهای فانتزی اگریک هزارم آن لذت های سرشاررا نصیب جان بچه های ما نمی کنند، پس به چه درد می خورند؟ اشکال کاردرکجاست؟
کاش بتوانیم ازآنچه که داریم لذت ببریم.

(1) = ازرباعیات مولانا
(2) = ازترانه های قدیمی عارف
(3) = ازمجموعه ی "قافله ی عمر":
"این قافله ی عمرعجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آرپیاله را که شب می گذرد" (خیام)

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(6)
غرغرهای دیگران در مورد « اسباب بازیهای ما »

ضمن تشکرازبچه محل های با حال،
یک اسباب بازی دیگه هم بعداً یادم افتاد:
یک استوانه به ارتفاع ده سانتی متر وقطر تقریباً پنج سانتی متر که روی بدنه اون عکس بچه گربه های ملوس بود و دو طرف بالا وپائین سوراخ سوراخ بود. وقتی این استوانه را کج میکردیم صدایی شبیه میوی گربه ازآن درمی آمد.
فکرمی کنم ساخت چین بود وجزئ اسباب بازی های نسبتاً لوکس ما به شمار میرفت.

نق نقو | August 2, 2007 07:46 PM

های آگای نگ نگو! ما نه که فرنگ رفته شدیم دیگه پرشن! صحبت کردن را از یاد برد!
ولی خدا وکیلی ما نیز وغ وغ صاحاب میخواهیم! از همانها که ظهوری در گنج قارون می خواند که می فروشد! بعدش هم دیزی می خواهیم! از همانها که مامان فردین درست کرد داد آگای گارون کوفت کرد حالش خوب شد! دلمان میخک هم می خواهد که کلی می شود نشانه گیری ها و حرکات بد بد کرد و جیغ و داد جماعت را در آورد....
اینقدر ما رو می برید به عالم بچگی و آه و حسرتمون رو در می آرید روز قیامت سر اون پل معروفه آهمون می گیردتون یک پاتونو کج می ذارید می افتید پایین ها! از ما گفتن!

از شوخی که بگذریم... دست شما درست! راستش پدر من هم با این خاطرات زنده است. سی و اندی سال است که سینما نمی آید. می گوید سینما بی فردین و ایرج و بهروز یعنی کشک! خلاصه که ما بچه ی ناخلف در اومدیم و نظرات ضد پدری داریم شدید ولی وقتی از بچگی هاش می گه و از جوانی ها که با یه قرون چی ها می شد خرید و با ده شاهی کجا ها می شد رفت راستشو بخواید دلمون بدجور می گیره...

مژگانبانو | August 1, 2007 09:07 AM

والا من از اينا نداشتم اما ازاين توپ پلاستيكي ها داشتم تازه دوتا مي خرديم يكيش رو پاره ميكرديم مينداختيم تو اون يكي.
هنوزم با اين سن و سالمون وقتي ميخوايم بازي كنيم از اون توپا ميخريم.
هي بچگي ...

mohi | July 31, 2007 02:37 PM

با درود به نق نقوی عزیز
درست همین وصعیت در خانه ما حکمفرما بود اولا اجازه بازی با اهل محل و همسایه هارا نداشتیم و حتی اجازه نداشتیم بدون حضور بزرگترها از در خانه بیرون برویم. حتی مدرسه رفتن ما تا دوره دبیرستان با یک بزرگتر میرفتیم و میآمدیم مبادا با بدیها روبرو شویم. کوچکتر که بودیم دخترها شانس و بخت بهتری داشتند و با کهنه و پارچه عروسک درست میکردند و دستشان میدادند و پسر ها فقط چسباندن دو قوطی سیگار هما رویهم و مثلا ماشین بدون چرخ و وورووم وورووم و گاز دادن ما سر پیچ قالی منقش کف اطاق. عقیده این بود که اسباب بازی مغز بچه را میخوره و اجازه نمیده به درس و مشق برسند!!! و کتاب بخوانند.
انقلاب کودکی ما زمانی اتفاق افتاد که اوایل دهه سی اسباب بازیهای کائوچو و بعد پلاستیکی به بازار آمد و اجازه از مقامات بالا آمد که عروسک برای دخترها و ماشین برای پسرها تهیه شود که وقتی به خانه این و آن میرویم آرزو بدل نباشیم. البته انقلاب دیر رسید و شروع دوران دبیرستان من بود! اما گاهی ناخنکی به اسباب بازی کوچکتر ها میزدم و هواپیما و قطار اونا رو با حسرت میروندم. البته بعد از آنکه مچم گرفته شد و خجالت کامل کشیدم این عادت زشت! هم ترک شد.
حتی مدتها متلک از زمین و زمان میآمد که حقیر بزرگ شده و موقع زن گرفتنش ولی هنوز بازی کردن رو فراموش نکرده. اونوقت حقیر 13 یا 14 سال داشتم.
نق نقو جان داغمو تازه کردی

ورجاوند | July 31, 2007 04:07 AM

نقنقو جانم. زیبا بود. من. یاد بازیچه های کودکیم انداخت: روروئکی که داداش بزرگم با ژست یک مهندس هواپیما برامون با بلبرینگهای کهنه که از تعمیرگاه محل میگرفت درست میکرد...بادبادک و فانوس که اونا هم هنر همون داداشم بود...الآن داداشم مهندسی ماشین آلات سنگین خونده و داره یه جائی تو اروپا کار میکنه. ولی امیدوارم رویای بادبادک رهاش نکنه هیچوقت...

مرجان | July 31, 2007 02:32 AM

hagh ba toye

matty | July 31, 2007 02:05 AM












اطلاعات ضبط؟