"سودا به سرم، همچو پلنگ اندرکوه
غم برسرغم، به سان سنگ اندرکوه
دورازوطن خویش وبه غربت مانده
چون شیر به دریا ونهنگ اندرکوه" (1)
روزی درجشن تولد کودکان دوستی مهمان بودم. سیل کادوهای تولد بود که برسردختروپسرکوچولو سرازیر شده بود:
بازی های کامپیوتری، آی پاد، دی وی دی پلیر، هلیکوپتر وماشین با کنترل رادیویی ازراه دور، عروسک های سخنگو وشیرخوار وادرارکن که باید پوشکش را عوض میکردی، لوازم آرایش وسری لباس های باربی، واکی تاکی، تلفن موبایل، گنج یاب، و...
درنخ کودکان رفته بودم. شادی آن ها نقریباً هم زمان با بازکردن کاغذهای رنگین ووزیبا به پایان می رسید ویکی دودقیقه که هراسباب بازی فانتزی را لمس می کردند، آن را به گوشه ای رها می کردند.
جالب اینجا بود که بعد ازرفتن مهمان ها، بچه ها آن همه اسباب بازی را درگوشه ای ول کردند وبه اصرار پدرومادرخودرا واداشتند تا برای نقد کردن چند کوپن خرید ازاسباب بازی فروشی "تویزآرآس" که به آن ها هدیه داده شده بود، به آن فروشگاه بروند.
افسوس که بچه ها قدراین اسباب بازی هارا نمی دانستند وازآن ها لذت نمی بردند. افسوس!
رویاهای روز دوباره به سراغم آمد و به سال های دهه چهل شمسی پرتاب شدم وبی تاب شدم:
"کاش می تونستم دوباره
توگل وشل بازی کنم
دنبال بادبادک برم
یه قل دوقل بازی کنم
زمستونا که برف میاد
برفارو روهم بذارم
آدم برفی درست کنم
بگم منم یاری دارم" (2)
بچه های محل طوقه قراضه دوچرخه ای را صاف وصوف می کردند وسریک میله فلزی روبه شکل حرف U""خم میکردند وبا آن میله طوقه را درپیاده روها وخیابان ها قل میدادند وبه پیش می راندند. خدا میداند که چه اشتیاقی داشتم تا من هم یکی ازاین "چرخ" هارا برانم اما افسوس که بزرگترهای ما اجازه نمیدادند درکوچه بازی کنیم.
وقتی که راندن چنین چرخی آرزوی ما بود، ناگفته پیداست که وقتی ناصر پسرهفده، هیجده ساله آقای شهریاری تنه دوچرخه خودرادرکوچه باند پیچی میکرد، یا علی تفنگی تخته هدف گیری خودرا عصرهای تابستان ته کوچه بن بست ما، کوچه رسولی، علم میکرد وبچه ها با تفنگ ساچمه ای پنش تا تیر یه قرٌون، ترقه هارو میزدن، چه قندی توی دل ما آب میشد.
نه که ماشین کوکی وقطاربرقی وعروسک فرنگی نبود، خوبش هم بود. هروقت گذارمون به مغازه خرازی
"ارزانفروش" سرچهارراه مختاری می افتاد، پشت ویترین انقد میخ می شدیم تا بزورازسیاحت ویترین دل بکنیم. اما خوب این اسباب بازی ها فقط تو فیلم ها ورویا ها بودن.
اسباب بازی های واقعی ما چی بود؟

یک استوانه ای که دو طرفش دوتا لوح گلی بود که با کاغذ به هم وصل شده بود وووقتی مثل آکاردئون فشارش میدادیم صدای جیغ ازش درمیومد. اسمش هم بود وغ وغ صاحاب!
کاغذ های رنگی که به شکل مربع می بریدیم و ازچهارگوشه به طرف مرکزچاک میدادیم وخم می کردیم وبا سوزن ته گرد به یک چوب حصیر وصل میکردیم می شد فرفره.
تکه ای ازچوب حصیرکه یک سرش یک سوزن ته گرد رو ازته فرومیکردیم وبا نخ محکم می بستیم وسردیگرش رو شکاف میدادیم وکاغذی رو به شکل پردرآن فرمیکردیم. به شکل پیکانی درمیومد که بهش میگفتیم میخک (دارت).
قایقی حلبی که سوقات شابدولعظیم بود. تکه پنبه ای را به نفت آغشته میکردیم وآتش می زدیم درآن می گذاشتیم وبرروی آب حوض می انداختیم. پت پت میکرد وبه جلو شناوربود.
گاوکوچک پلاستیکی که آن را روی سطحی شیب دارمیگذاشتیم وحرکت میکرد.
طبلکی که به دسته ای حصیری وصل بود ودو گوی کوچک با نخ به دوسوی آن آویزان بود. وقتی دسته ی طبلک را درمیان کف دودستمان میگرداندیم، گوی ها به کاغذ های روغنی دوسوی طبلک میخورد وصدا می کرد.
کاسه ی کوچک قرمزگلابی شکلی که روی آن آرم "کوکاکولا" بود (وبه همین نام هم مشهوربود) وازته آن با نخ گوی کوچکی آویزان بود که باید طوری آن را به هوا می انداختیم که گوی درداخل کاسه بیافتد.
قرقره های خالی نخ که بریک سوی آن دردوطرف سوراخ "میخ سایه" می کوبیدیم وبا نخ نایلون طنابی پلاستیکی می بافتیم.
والبته بادبادک ورادیو گوشی که نقل خودرا دارند وحکایت آن را درجای دیگرگفته ام.
طرفه اینکه ازاین اسباب بازیهای ساده وارزان لدتی سرشارجانمان را لبریز می کرد ومن نمیدانم که امروزاگراین همه اسباب بازیهای فانتزی اگریک هزارم آن لذت های سرشاررا نصیب جان بچه های ما نمی کنند، پس به چه درد می خورند؟ اشکال کاردرکجاست؟
کاش بتوانیم ازآنچه که داریم لذت ببریم.
(1) = ازرباعیات مولانا
(2) = ازترانه های قدیمی عارف
(3) = ازمجموعه ی "قافله ی عمر":
"این قافله ی عمرعجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آرپیاله را که شب می گذرد" (خیام)