« نق مرّه گی های یک ایرانی درغربت – 4»

August 26, 2007


نمردیم ونق نقو جونیورپریم ما به سال اول دبیرستان رسید.
دیروزروزآشنایی او با دبیرستان جدیدش بود ومن هم برای این که کم ترغریبی کند، همراهش رفته بودم.
باغ باصفای دبیرستان غرق درگل ودرخت و سبزه بود. مرغان می خواندند وآهویی نروماده بی خیال درگوشه ای می چریدند. برکه ای پوشیده ازازبرگهای نیلوفرآبی نیز درگوشه ای گسترده بود. هوا هم نه سرد ونه گرم وهمیشه بهار!
برای هریک ازشاگردان جدید یکی ازشاگردان قدیمی نقش راهنمارابازی می کرد. بچه هارا به چند دسته تقسیم کرده بودند ودرهردسته ای یکی ازآموزگاران حاضربود. برای آشنایی باهم توپی را به سوی هم پاس می دادند واسمشان را ازروی کارتی که روی سینه شان چسبانده بودند می خواندند تا با هم آشنا شوند. دختران وپسران شاد وشنگول وسرشاراززیبایی نوجوانی خاطرات خودرا ازسال های قبلی دبیرستان برای شاگردان تازه وارد تعریف می کردند.
من گوشه ای ایستاده بودم و، طبق معمول سنواتی، دررویاهای دربیداری فرورفته بودم:
مدرسه ای درده سورَک چهارمحال وبختیاری پیش چشمانم بود. حیاطی خشتی وگلی وخرابه، بچه ها با لباس های درب وداغان وآموزگاری جوان وخسته با لباس هایی که برتنش زارمی زد وشاگردی که افسارالاغش را درگوشه ای بسته بود. انگاردرروزگاران اوزون حسن آق قویونلو هستیم!
دلم گرفت.
بعد به سال 1344 پرتاب شدم.
خیابان میامی، نبش مسجد فخریه، خیابان امیریه، پائین ترازچهارراه پهلوی پائین، جیاط قدیمی دبیرستان ابومسلم با کا ج های کهن اش وفرشی از برگهای خشگ سوزنی. آقای جمشیدی، ناظم عرب تباردبیرستان بود که با شکم گنده اش وسبیل ماهوت پاک کنی وترکه ای دردست وصدایی ازته حلق یک ریز فریاد می زد:
- کرٌه بز برو توی صف، کرٌه خرچرا دیرآمدی!
ناگاه نق نقو جونیورپریم گفت: به چی داری می خندی؟
ازخواب (دربیداری) پریدم وگفتم: "هیچی، داشتم فکرمی کردم اگه من به چنین دبیرستانی رفته بودم شاید حالا واسه ی خودم یک اتول خان رشتی شده بودم!
دوباره ناگاه (!!) صدایی درجانم نهیب زد: "اگه به چنین دبیرستانی رفته بودی وحالا هیچ .... (مثلاً گُلی) نشده بودی چی؟
اینجا بود که خنده ای به نشانه ی رضایت عمیق به لبان نق نقو نشست!

نق مره گی های 3
نق مره گی های 2

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(2)
غرغرهای دیگران در مورد « نق مرّه گی های یک ایرانی درغربت – 4»

نه، من اهلش نیستم و سالیانی است که جنس نقدی نخریده‌ام .

محمد افراسیابی | September 7, 2007 08:30 AM

اي بابا. تو هم لر از آب دراومدي؟ اون هم لر فرنگي؟!

مَتَتی | August 27, 2007 02:27 AM












اطلاعات ضبط؟