« شهرت بادآورده »

August 07, 2007

نوشته ی اخیر سایه را خواندم ویادم افتاد که چقدرحرف او درمورد سال های قحطی کتاب (که گویا دوباره دارد تکرار می شود) درست است.
چگونه یک یادداشت مخالفت آمیز کیهان با یک کتاب یا یک نویسنده با عث پرفروش ونایاب شدن آن کتاب ومشهورشدن آن نویسنده می شد که گاهی وقت ها هم استحقاق این شهرت را نداشت.
ازتعطیلی دوباره یا سه باره ی شرق هم چه بگویم جز تاسف وبغضی درگلو وبیزاری.
اما اینکه ناگاه خانمی به خاطر این مصاحبه و به ویژه به خاطر مخالفت های کیهان وبرچسب هایش مشهورشود ونامش برزبان ها بیفتد بدون اینکه استخقاقش را داشته باشد، خیلی حرف است.
داستان کوتاهی را که سایه ازخانم ساقی قهرمان نقل کرده خواندم ولی هرچه مرورکردم نفهمیدم کجایش "محشر" است؟
خانم ساقی قهرمان را نمی شناسم ومنتقد کتاب وادب هم نیستم، فقط نظرم را درمورد این داستان وبه عنوان یک خواننده میخواهم بگویم:
اینکه یک نفر عقاید ضدمرد(راشیستی) داشته باشد، خوب داشته باشد.
این که یک نفرهمه ی مردان را به صورت جانورانی که بیمارسکس هستند ببیند، به خودی خود اشکالی ندارد، هرکس آزاداست هرجورمی خواهد فکرکند.
این هم که یک نفربخواهد اینگونه عقاید خودرا به نام روشنفکری وفمینیسم وآزادی و این حرف ها جا بزند، این هم عیبی ندارد. دنیا مثلاً قراراست دنیای آزادی باشد.
این هم که عده ای ازاین گونه داستان وسبک نوشتن طرفداری کنند باز به خودی خود چیز بدی نیست.
اما به این ترتیب حق نق ما هم بدیهی ومحفوظ است، این است که می گوئیم: سایه جان، این داستان محشر که نبود هیچ، بلکه نوشته ای معمولی پیش پا افتاده بود.
بدون
هیچگونه لطافت وظرافت واثرگذاری وماندگاری وزیبایی
با
یک ترجیع بند تکراری (همخوابگی) واستفاده ی بیهوده ازبعضی واژگان پائین تنه ای.

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(13)
غرغرهای دیگران در مورد « شهرت بادآورده »

هیچ مشکلی نیست. دوباره می نویسم:)
خوب بودن یا بد بودن یک داستان کاملا سلیقه ایست. من از ایده ی"وا رفتن بعد عروسی" خوشم آمد. نوشتم به نظر من داستان محشری است. هیچ وقت هم نگفتم و ننوشتم که ساقی نویسنده ی خوب یا بدی است.

سایه | August 8, 2007 10:59 PM

شما نق بزنید آقای نق نقوی عزیز ما هواتونو داریم. راستی این نق نقوی جونیور شما عکس تازه نگرفته بگذارید ما ببینیم و حالش را ببریم؟

مژگانبانو | August 8, 2007 11:21 AM

مگه من گفتم از سیگار به لب بودنش بدم اومد؟ اتفاقا من مثل آقای آلوده عاشق دود سیگار و اگزوز ماشینام! عزیزم مرجان جان! انقدر بزرگ شدیم که بدونیم شخصیتهای واقعی نویسنده ها و شاعران با اثراشون فرق داره به قول بهمنی: من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست... در بند آن نباش که زیبا ببینی ام. البته بعضی وقتا استثناهایی هم وجود دا ره ها!! ولی به هر حال کافیه شما یه دستی توی ادبیات داشته باشی تا بفهمی به چرت و پرتهای ایشان شعر نمی گن. اینو حداقل من نمی گم.

مژگانبانو | August 8, 2007 11:19 AM

شد جریان اون پادشاه لخت که همه از لباس‌اش تعریف می‌کردن و سر آخر یه بچه داد می‌زنه «این که لباس تن‌اش نیست!»
مرسی که شهامت این فریاد صادقانه رو داشتی.
اگه این نق‌دونی رو نداشتی ما باید چکار می‌کردیم؟! :)

رها | August 8, 2007 03:20 AM

ازینکه به شخصی که نمیشناسم توهین کنم هیچ خوشم نمیاد. یا قیافه مردونه یک زن رو یا سیگار به لب بودنش رو یا افکارشو...بنظرم هر آدمی توی مرحله ای از رشد خودشه و دیدن آدمها و پذیرفتنشون خیلی کار بزرگیه...
منم معتقدم حیفه بخاطر "هیچی" یه روزنامه تعطیل بشه. ولی همین اتفاق میتونست بخاطر یه دونه کاریکاتور سوسک هم بیفته (یادتونه که؟)! پس مهم نیست که "بهونه" چی بوده. میخواستن شرق رو ببندن و اینکارو کردن. حالا آدم بیاد بگه اون "بهونه" هه چرا مثلآ فلان حرفو زده یا فلان عقیده رو داره؟ یا چرا اسمش سر زبونا افتاده و داره بیخودی بزرگ میشه؟ این دیگه دید ماهاس که بتونیم کار ادبی خوب رو از بد تشخیص بدیم و جوگیر نشیم...

مرجان | August 8, 2007 02:15 AM

عمو نق نقو
من هم وقتی شعراش رو خوندم حوصلم نشد داستاناش رو بخونم. از قرار زحمتش افتاد رو دوش شما. به این می گن خوش شانسی واسه یه نویسنده دست چندم!

مَتَتی | August 8, 2007 12:23 AM

نقو نقوی عزیز
من هم دیروز رفتم سایت این خانم رو دیدم... به قول مژگانبانو عکس یک خانم میانسال با یک سیگار که البته اولش فکر کردم آقاست... بعدش هم یک مقاله از ایشان خوندم که اصلا خوشم نیامد ... البته مهم این نیست که من خوشم بیاد یا نه ولی به نظر من معروف شدن در این نیست که آدم یک سری کلمات رکیک رو به عنوان داستان پشت سر هم بیاره و بعد هم ...
به نظر من این خانم مشکل داره و خیلی حیفه که به خاطر همچین کسی روزنامه شرق تعطیل بشه

alma | August 7, 2007 09:37 PM

یک توضیح وعذرخواهی
ازسایه عزیز معذرت می خواهم که اشتباهاً کامنت اورا قاطی هرزنامه (اسپم) که روزی صدتا ازآن هارا به زبان انگلیسی دریافت می کنم، پاک کرده ام ودر صورت امکان میخواهم دوباره کامنتش را تکرار کند.

نق نقو | August 7, 2007 09:25 PM

ما نیز چون شما هیچ محشریتی نیافتیم
و چون شما با آزادی موافقیم
و چون شما...
افسوس

این بار نیز بی اجازه ی شما لینک نق نقو را بگذاشتیم
اما این بار به جای دری وری خانقاهی باز کردیم تا اسرار عرفان هویدا کنیم!!!

نق نقو جان دری وری سابق و معدوم شده این بار هم سر از تخم در آورد
امیدوارم مثل سابق شاهد حضور نق نقو باشم


شیخ المشایخ نادرالدین شاه | August 7, 2007 03:54 PM

ما نیز چون شما هیچ محشریتی نیافتیم
و چون شما با آزادی موافقیم
و چون شما...
افسوس

این بار نیز بی اجازه ی شما لینک نق نقو را بگذاشتیم
اما این بار به جای دری وری خانقاهی باز کردیم تا اسرار عرفان هویدا کنیم!!!

نق نقو جان دری وری سابق و معدوم شده این بار هم سر از تخم در آورد
امیدوارم مثل سابق شاهد حضور نق نقو باشم


شیخ المشایخ نادرالدین شاه | August 7, 2007 03:50 PM

انصافا دم شما گرم که تنها نق نقوی ساکن آنور آبید - ما حالا اینور آبیم- که حق کلام را درباره این ماجراهای اخیر و استحقاق و اینها! ادا کردید. دستتان درست.

مژگانبانو | August 7, 2007 11:38 AM

راستی ما تا قبل از این ماجراهای شرق ایشان شهرت بادآورده ای داشت که به حمدالله برایشان به ارمغان آورد...

مژگانبانو | August 7, 2007 11:36 AM

آقای نق نقو ما به قول مامان جونمان - مادربزرگ مان- فردا ما را توی یه وجب جا می ذارن دروغ چرا خودمان ندیدیم اما شنیده ایم و خوانده ایم که این خانم ساقی قهرمان ید طولایی در آن اموری که بعد از آن «با» ذکر کردید دارند...تازگی ها به برکت مصاحبه با ایشان روزنامه شرق تعطیل شد! راستش از سر کنجکاوی رفتم سایتش.. یک خانم میانسان با یک سیگار میان لب دیدم و یک سری نوشته در همان حدود داستان ذکر شده توسط شما... که به همه چیز شبیه بود جز شعر! اینست که داستانهایش را بالکل بی خیال شدم

مژگانبانو | August 7, 2007 11:34 AM












اطلاعات ضبط؟