![]() |
|
|
غرغرهای دیگران در مورد « شهرت بادآورده »
هیچ مشکلی نیست. دوباره می نویسم:) شما نق بزنید آقای نق نقوی عزیز ما هواتونو داریم. راستی این نق نقوی جونیور شما عکس تازه نگرفته بگذارید ما ببینیم و حالش را ببریم؟ مژگانبانو | August 8, 2007 11:21 AMمگه من گفتم از سیگار به لب بودنش بدم اومد؟ اتفاقا من مثل آقای آلوده عاشق دود سیگار و اگزوز ماشینام! عزیزم مرجان جان! انقدر بزرگ شدیم که بدونیم شخصیتهای واقعی نویسنده ها و شاعران با اثراشون فرق داره به قول بهمنی: من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست... در بند آن نباش که زیبا ببینی ام. البته بعضی وقتا استثناهایی هم وجود دا ره ها!! ولی به هر حال کافیه شما یه دستی توی ادبیات داشته باشی تا بفهمی به چرت و پرتهای ایشان شعر نمی گن. اینو حداقل من نمی گم. مژگانبانو | August 8, 2007 11:19 AMشد جریان اون پادشاه لخت که همه از لباساش تعریف میکردن و سر آخر یه بچه داد میزنه «این که لباس تناش نیست!» ازینکه به شخصی که نمیشناسم توهین کنم هیچ خوشم نمیاد. یا قیافه مردونه یک زن رو یا سیگار به لب بودنش رو یا افکارشو...بنظرم هر آدمی توی مرحله ای از رشد خودشه و دیدن آدمها و پذیرفتنشون خیلی کار بزرگیه... عمو نق نقو نقو نقوی عزیز یک توضیح وعذرخواهی ما نیز چون شما هیچ محشریتی نیافتیم این بار نیز بی اجازه ی شما لینک نق نقو را بگذاشتیم نق نقو جان دری وری سابق و معدوم شده این بار هم سر از تخم در آورد
ما نیز چون شما هیچ محشریتی نیافتیم این بار نیز بی اجازه ی شما لینک نق نقو را بگذاشتیم نق نقو جان دری وری سابق و معدوم شده این بار هم سر از تخم در آورد
انصافا دم شما گرم که تنها نق نقوی ساکن آنور آبید - ما حالا اینور آبیم- که حق کلام را درباره این ماجراهای اخیر و استحقاق و اینها! ادا کردید. دستتان درست. مژگانبانو | August 7, 2007 11:38 AMراستی ما تا قبل از این ماجراهای شرق ایشان شهرت بادآورده ای داشت که به حمدالله برایشان به ارمغان آورد... مژگانبانو | August 7, 2007 11:36 AMآقای نق نقو ما به قول مامان جونمان - مادربزرگ مان- فردا ما را توی یه وجب جا می ذارن دروغ چرا خودمان ندیدیم اما شنیده ایم و خوانده ایم که این خانم ساقی قهرمان ید طولایی در آن اموری که بعد از آن «با» ذکر کردید دارند...تازگی ها به برکت مصاحبه با ایشان روزنامه شرق تعطیل شد! راستش از سر کنجکاوی رفتم سایتش.. یک خانم میانسان با یک سیگار میان لب دیدم و یک سری نوشته در همان حدود داستان ذکر شده توسط شما... که به همه چیز شبیه بود جز شعر! اینست که داستانهایش را بالکل بی خیال شدم مژگانبانو | August 7, 2007 11:34 AM |