« گویی ازصحبت ما نیک به تنگ آمده بود»

August 14, 2007

سال های میانی زندگی به بعد با همه ی خوبی هایش – اگرداشته باشد – یک بدی هم دارد: آن ها که خاطرات کودکی و جوانی ات سرشارازوجودشان است، یکی یکی میروند وجایی خالی وترمیم ناشدنی دردلت باقی می ماند.
آن هایی که همیشه فکرمی کردی همانطورخواهند ماند.
صدای خانم که قصه ی ملک جمشید و سازیم دنگررا برایت شبها می گفت. یا صدای خانم جان که فرهنگ زنده ی مثل ومعما (تاپ باجا ) بود. یا آقا جون که همیشه می گفت: "گلیلٌر بایراخلارین اوجی گورسنیر" (دارن میان نوک پرچم هاشون دیده می شه!).
حسن آقا که فکرمی کردی با آن همه انرژی وعجله درکارهایش همیشه آن جا ایستاده است تا ترا بغل کند وبه هوا بیندازد وبخواند: "آللاه بونان هامیش لارا دا ور- اینکینن گامیش لارا ور" و با ریش زبرش آنچنان گونه هایت را ببوسد که صورتت بسوزد و آقای نامی که درآن سال ها بازرس شهرداری درسینماها وتماشاخانه ها بود وچون مارا هم گاهی به نماشای سینما ونمایش می برد - درچهارپنج سالگی - اسم اورا "سینما بی بی اوغلی" گذاشته بودم.
وآن ها که درسال های نوجوانی وجوانی گِل شخصیت مارا سرشتند. حالا رفتن این جلودارانِ کاروانِ جان ما، یکی یکی تقه ای به جام بلورین جان می زند.
تابستان بدی بود. ابتدا تنها عمویم رفت. اوکه دید طنازش به زندگی همه ی تلخی هارا درجان خوش می کرد. اوکه نبات بذله هایش، چای دبش زندگی را شیرین می کرد. وحالا هم مادرهمسرم که گویی عصاره ی همه ی مادرهای خوب بود.
گرچه آنان ازرنج زیبای زندگی رهیده و درجایی خوشترآرمیده اند، اما برای ما تابستان بدی بود.
روزهایتان ازنوش وصل لبریز وازنیش جدایی تهی باد.

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(7)
غرغرهای دیگران در مورد « گویی ازصحبت ما نیک به تنگ آمده بود»

نق‌نقو جانم
خنگی من رو می بینی؟!
همه‌ی متن رو خونده بودم به جز اون دو سه خط آخر رو :(
قسمت‌های اول نوشته‌ات همچین زد تو نوستالژی‌دون قلبم که از آخرش غافل شدم.
من رو ببخش و تسلیت من رو هم بپذیر.

رها | August 16, 2007 03:52 PM

ممنون ازهمه ی دوستان وسرتان سلامت

نق نقو | August 16, 2007 01:06 PM

به شما و همسرتان تسلیت عرض می کنم و امیدوارم که غم آخرتان باشد .

شهربانو | August 15, 2007 03:52 PM

درگذشت ایشان را به شما و سرکار خانم تسلیت می گوییم و آرزوی سلامتی و طول عمر بازماندگان را داریم.

آب و گل | August 15, 2007 08:17 AM

این نیز بگذرد!
بیاد داش مشدی‌های" جاهل‌ها" همدان که در بخش بالائی دست راست‌شان، بین شصت و انگشت اشاره، این جمله‌ را خال‌کوبی می‌کردند، دال بر گذرا بودن زندگی.
یاد همه خوبان جاوید باد!

عمو اروند | August 15, 2007 03:06 AM

خدا بیامرزدشون. حیف. اینها که میرون و جایشان هیچوقت در دل آدم پر نمیشود. چه میشود کرد این رسم دنیاست

بايرامعلی | August 15, 2007 01:25 AM

من هم یه چیزی یادمه:
بیزیم کده کوفته نه بله دوییلر
یابانه بله یاپالار
گارگاسان جوجه؟
گارگا
...
و صدای غش‌غش خنده‌های ما که به آسمون می‌رفت :))

رها | August 15, 2007 12:56 AM












اطلاعات ضبط؟