غرغرهای دیگران در مورد « قافله عمر-0»
نقنقو جانم. گاهی با خودم فکر میکنم فایده این تجارب چیست؟ این حسها؟ این تلاشها؟
گاهی فکر میکنم نهایتآ چه فرقی دارد؟ که آدم در کدام قالب رفتار کند و بیندیشد وقتی همه چیز قرارست روزی به دست فراموشی سپرده شود...
مرجان | October 7, 2007 12:26 AM
و چه غمگينانه بود اين مقدمه كتاب آينده ...
اگر لذتي كه من نسل سومي از خوندن خاطرات گذشته تان ميبرم رو بذاريد كنار ، فكر كنم مهمتر از اون لذتي كه خودتون از نوشتن و شايد يادآوريش مي بريد كه خب همينشم مهم.من پدر بزرگ ندارم ، پدر گرامي رو هم اكثرا مواقع شام مي بينم كه خب خيلي خيلي كم پيش مياد كه هم ايشون وقت و انرژي تعريف خاطرات رو داشته باشن( كه اون هم به دوري براي شما نيست) و هم من حوصله شنيدن ! و اين پستهاي شما براي من خيلي لذت بخش بود.نميدونم چرا اما هميشه در كنار اينكه مي خنديدم دلم هم ميگرفت.
mohi | October 5, 2007 07:17 PM
ولی این روزها تبریز دیدنی تره
وقتی روی در و دیوار کوچه باغ های سابق با شعار مرگ بر فارس مواجه می شوی
sheykh | October 5, 2007 05:23 AM
کوچه باغهای تبریز...آخ یادش به خیر...شکوفههای بادام و اون درختهای تنومند توت...و اردبیل توتکی... :)
رها | October 4, 2007 07:57 AM
استاد ایکاش مثل قدیم اسم این قطعات موسیقی رو هم مینوشتید. ممنون از همه چیز
بايرامعلی | October 4, 2007 02:07 AM