« قافله عمر-0»

October 03, 2007


(حالا نوک تقه ای هم عنایت فرمودید چه بهتر!)

مرورخاطرات دورگذشته (1)، بخصوص ازسال های میانی زندگی به بعد نشخواری دل پذیر ودل تنگ کننده وغمی نه چندان تلخ را درجان آدم ته نشین می کند. درروزگاران اخیر بارها وبارها خاطرات دوران کودکی ونوجوانی همچون حلقه های یک فیلم سینمایی درمیان رویاهای روزدربرابرچشم هایم به نمایش درآمده است. نه اینکه سال های کودکی من، درمقایسه با دیگران، یک داستان متفاوت وبی همتا باشد – گرچه که دنیای هرکس، ازنگاهی، دست کم برای خود او بی همتاست – اما هرگاه که این خاطرات، این رویا های دربیداری، درپرده ی چشمانم به نمایش درآمده، به سرم زده آن هارا بنویسم.
مانند خبرنگاری که صحنه هایی را می بیند وگزارش می کند. نمیدانم فایده اش چیست؟ شاید فقط برای خودم خوب باشد وخودم ازخواندن آن کیفورشوم. شاید هیچ. شاید هم جلایی باشد برزنگارهایی که آئینه ی دل را کدرمی کند.
وقتی که کودکی بیش نبودم، دررادیوی آن زمان برنامه ای پخش می شد که درآن پیرمردی به نام "جواهرکلام" ازخاطرات خود درتهران قدیم، محله های تهران، آداب وسنت ها وزندگی مردم، حکومت، جشن ها، عزاداری ها، روابط ومهمانی ها وازاین دست خاطرات تعریف می کرد. لحن شیرین ودلچسبی هم داشت.
عمویم وپدربزرگم نیزهمیشه خاطرات سال های خوب گذشته (به قول آمریکایی ها:Good Old Days را، گاه وبیگاه برای ما تعریف می کردند وازهرفرصتی برای افسوس سپری شدن سال های خوب گذشته استفاده می کردند. افسوسی که درواقع فکرکردن با صدای بلند بود.
کوچه باغ های تبریز، دوستان بذله گو، ارزانی، فراوانی نعمت، باغ های فراخ ومیوه های آبدار وچیدن آن میوه های خوشمزه ازدرخت، سال های سادگی ودریا دلی.
بعد ها هم کتاب های تهران قدیم را، ازجمله کتاب های آقای جعفرشهری، همیشه دوست داشته ام و فیلم های علی حاتمی را که به قول خودش تاریخ را به روایت شخصی ارائه می کند ونوشته های عاطفی مسعود بهنودرا که نسخه ی نوشتاری فیلم های حاتمی است وهردوسرشاراست ازجان مایه ای ازسادگی ها ودل های پرمهروجوانمردی.
شاید علاقه ی من به تاریخ، ام العلوم، هم درپیدایش این رویاهای روز بی تاثیر نباشد. هرچه هست، بیگمان ترجمانش این نیست که من آرزوی بازگشت به آن زمان های سپری شده را داشته باشم. هنوزهم فکرمی کنم بهترین دوران زندگی آدم، همان دورانیست که اکنون درآن به سر می برد. دلتنگی های غربت، به روایت جغرافیایی آن نیز، هیچ ارتباطی به غریب بودن من ندارد. چه اینکه خودرا ازجمله "دروطن خویش غریبان" به شمارمی آورم که نه ازبیم جان ونه چندان ازبهرغم نان، بلکه شاید ازآنکه "پریشانم، پریشان آفریدن" تن به مهاجرت داده ام.
شاید که ارائه ی تصویری ازاین رویاهای روزجانی را خوش آید وآئینه ای را زنگاربزداید وشاید پری باشد شناوربرقدح لبریز انجمن خاموشان.

پ.ن.1: "دور" مفهوم نسبتاً مطلقی را القاء می کند، درصورتیکه کاملاً برعکس ومفهوم آن کاملاً نسبی یا مطلقاً نسبی است! یک میلیون سال شمسی، یعنی یک میلیون بارگردش زمین به دورخورشید، درمقیاس کائنات وکیهان، لحظه ای بیش نیست!
پ.ن.2: درست این بود که این یادداشت قبل ازهمه ی مطالبی که دراینجا با عنوان "قافله ی عمر" نوشته ام، جای میگرفت. اما .بلاگ است وقالب شکنی! اگرروزی قرارشد این ها کتابی باشد، آنگاه لابد این یادداشت هم مقدمه اش خواهد شد.

شهرفرنگ
خیابان مولوی
رادیو
بادبادک
رادیوگوشی
آن روزها
مشهد
رویاهای گمشده
تهران- تبریز
گالری طوفانی
تولیدی رویا-1
میوه چینان انقلاب
گرمابه صالحی
تولیدی رویا-2
تولیدی رویا-3
محرم
برتوسن خیال
نشانه ها
شکوه آن روزها
اسباب بازی های ما


 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(5)
غرغرهای دیگران در مورد « قافله عمر-0»

نقنقو جانم. گاهی با خودم فکر میکنم فایده این تجارب چیست؟ این حسها؟ این تلاشها؟
گاهی فکر میکنم نهایتآ چه فرقی دارد؟ که آدم در کدام قالب رفتار کند و بیندیشد وقتی همه چیز قرارست روزی به دست فراموشی سپرده شود...

مرجان | October 7, 2007 12:26 AM

و چه غمگينانه بود اين مقدمه كتاب آينده ...
اگر لذتي كه من نسل سومي از خوندن خاطرات گذشته تان ميبرم رو بذاريد كنار ، فكر كنم مهمتر از اون لذتي كه خودتون از نوشتن و شايد يادآوريش مي بريد كه خب همينشم مهم.من پدر بزرگ ندارم ، پدر گرامي رو هم اكثرا مواقع شام مي بينم كه خب خيلي خيلي كم پيش مياد كه هم ايشون وقت و انرژي تعريف خاطرات رو داشته باشن( كه اون هم به دوري براي شما نيست) و هم من حوصله شنيدن ! و اين پستهاي شما براي من خيلي لذت بخش بود.نميدونم چرا اما هميشه در كنار اينكه مي خنديدم دلم هم ميگرفت.

mohi | October 5, 2007 07:17 PM

ولی این روزها تبریز دیدنی تره
وقتی روی در و دیوار کوچه باغ های سابق با شعار مرگ بر فارس مواجه می شوی

sheykh | October 5, 2007 05:23 AM

کوچه باغ‌های تبریز...آخ یادش به خیر...شکوفه‌های بادام و اون درخت‌های تنومند توت...و اردبیل توتکی... :)

رها | October 4, 2007 07:57 AM

استاد ایکاش مثل قدیم اسم این قطعات موسیقی رو هم مینوشتید. ممنون از همه چیز

بايرامعلی | October 4, 2007 02:07 AM












اطلاعات ضبط؟