« گره گشایی »

October 20, 2007

شب که می خواستم بخوابم با خودم قرار گذاشتم تا ساعت چهار صبح بیدارشوم، دوش بگیرم و ریش بزنم. چمدانم را بسته بودم ودم درگذاشته بودم. به تاکسی سرویس محل هم سفارش کرده بودم که صبح زود به فرودگاه خواهم رفت. تا فرودگاه پانزده دقیقه بیشترراه نبود. بنابراین، قبل از ساعت پنج درفرودگاه مهرآباد خواهم بود که هنوز یک ساعت وچهل وپنج دقیقه تا ساعت 6:45 ( ساعت پرواز) وقت خواهم داشت.
با وجودی که هرگز درطول زندگی اززنگ ساعت برای بیدارشدن استفاده نکرده ام، همیشه سروقت ازخواب بیدارشده ام. اما آن روزاستثنا بود. ساعت 5:15 ازخواب پریدم. ریش زدن ودوش گرفتن را فراموش کردم. آبی به صورت زدم ومسواکی به دندان وبا تاکسی سرویس به فرودگاه رفتم. بعد ازگذرازگمرک و دادن چمدان وگرفتن کارت پرواز برای دادن عوارض خروج به گیشه ی بانک ملی فرودگاه مهرآباد رفتم. سه چهارنفری جلوترازمن درصف ایستاده بودند. ده دقیقه ای معطل شدم ولی هیچ کس تکان نمی خورد! به جلوی صف رفتم ونگاهی به داخل گیشه انداخم. آن چه را می دیدم باورش مشکل بود:
تنها کارمند حاضردرگیشه با آرامش ووقاری بی نظیر، ذوالنون وار، انبوهی ازنخ های دوربسته های اسکناس را که ازگاو صندوق درآورده بود روی میزگذاشته ودرکمال خونسردی، انگارنه انگارکه مردم پشت گیشه به صف ایستاده اند، مشغول بازکردن گره های کورنخ ها بود. مراسمی که بیست دقیقه طول کشید.
درحالیکه خون خونم را می خورد به خونسردی وبی خیالی کارمند مربوطه درگره گشایی ایمان آوردم.
خواستم دادوفریادی راه بیاندازم، یاد چند سال پیشترازآن افتادم که برای پرداخت بهای قبضی به بانکی دربلوارکشاورز رفته بودم. صفی بیست نفره صبورانه منتطر نوبت خود بودند تا پول پرداخت کنند. ناگاه جوانی ازدروارد شد وخارج ازصف به پشت گیشه رفت وکارش انجام شد. یکی ازمردان صف دادش درآمد که: آقا جان چرا خارج ازنوبت می گیری؟ کارمند پشت گیشه با پررویی درآمد که: دلم خواست! مردعصبانی گفت: دلم خواست چیه؟ تو وظیفه داری به نوبت کارمردم را انجام دهی. کارمند بانک هم با همان لحن طلبکارگفت: من وطیفه دارم؟ من اصلاً دارم به شما لطف می کنم اینجا واستادم!
بعد هم کارش را ول کرد ورفت! مردم توی صف به جای پشتیبانی ازموضع برحق مردعصبانی، شروع به سرزنش او کردند وپس ازگذشت نزدیک به نیم ساعت معطلی به سراغ کارمند مربوطه که درگوشه ای مشغول نوشیدن چای بود رفتند وبا عذرخواهی وندامت واعتراف به اشتباه خود ازمامورخواستند تا لطف
کرده وکارآن هارا راه بیاندازد!
ما که چنین هستیم، چرا توقع داریم رئیس جمهوری بهترازاحمدی نژاد داشته باشیم؟

موسیقی: رنگ مشدی عباد


 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(6)
غرغرهای دیگران در مورد « گره گشایی »

آخ آخ من هم این سری گیر این کارمند خونسرد افتادم حسابی اعصابم را جلا داد!!!!

بايرامعلی | October 25, 2007 12:23 AM

راستي هان! چرا ما ايرانيا اين جوري هستيم؟ عيب و ايراد ژنتيكي داريم؟!

pazh | October 23, 2007 03:11 AM

یکی میگفت تو تمام فرودگاه های دنیا جلو میز دریافت کارت سوار شدن به هواپیما مردم به صورت عمودی صف میبندند و یکی یکی جلو میرن ولی تو فرودگاه های ایران جلوی این میز برای گرفتن کارت سوار شدن به هواپیما مردم به صورت افقی صف میبندند

علی | October 22, 2007 04:34 PM

ای بابا نق نقو جان کجاشو دیدی؟
بعد از 4 ماه انتظار بالاخره کارت ملی با پست اومد دم خونه... فکر می کنید چی شد؟ فامیلیمو اشتباه نوشته بودند و این شد که دیروز من درست 2 ساعت توی صف برای اعلام مغایرت ایستادم و آخرش خانم مسئول با شک به من میگه مطمئنی فامیلیت اینیه که میگی؟؟؟ توی دلم گفتم زنیکه احمق ... بقیه شو بلند گفتم خانم من 34 ساله که فایمیلیم اینه نکنه شما بهتر از خودم فامیلیمو میدونید؟؟؟

alma | October 22, 2007 01:02 AM

باعث تاسف ..تاسف بخاطر اينكه وقتي طرف ميگه دلم نميخواد كاري بكنم تو دستت به هيچ جا بند نيست تا ازت دفاع كنن .. و تاسف بخاطر چيزهاي ديگه...

mohi | October 21, 2007 09:22 AM

نقنقو جانم. سلام. همه مون بارها و بارها توی چنین وضعیتهائی گیر کرده ایم و فکر میکنم وقتی سیستم درستی حکمفرما نباشه، همه چیز به وجدان و شعور شخص مسئول موکول میشه و صد البته این مسئله مهم که شب قبل با عیالشون دعوا نکرده باشن!!!

مرجان | October 21, 2007 12:34 AM












اطلاعات ضبط؟