« چشم دل »

November 06, 2007



حاج آقا معتمدی معقول آدمی بود ودرسن وسال حدود شصت سالگی برای خودش برو بیایی داشت. گرچه نمازوروزه وفرایضش بجا بود اما دردین ومذهب بسیار میانه رو بود. سال ها جزء اعضا ویا سمپات های نهضت آزادی بود ودارای نام واعتباری خوش دربازار. خانواده اش ازقدیم چند تا تمایندگی کالاهای ژاپنی وغربی را داشتند که زندگی بسامان و برخورداری را برایشان فراهم کرده بود.
دریکی از سال های نکبتی جنگ ایران وعراق، آقای معتمدی به همراه مادرش برای دیدار تنها خواهرش که سال ها بود به کانادا مهاجرت کرده بود، راهی تورونتو بودند.
چند دقیقه ای پس از اوجگیری هواپیمای پرازمسافر لوفت هانزا از فرودگاه ماین فرانکفورت ، گروهی اززنان پیر که به نظر می رسید عازم یک سفر دسته جمعی تفریحی هستند، به مهماندارسفارش آبجوداده وبا خنده های مستانه وبلند خود مشغول شوخی وتفریح بودند وهواپیمارا روی سرخودگذاشته بودند.
حاج خانم مادرآقای معتمدی ازدیدن این صحنه بسیار ناراحت وعصبی شده بود ومرتب زیرلب می گفت: استغفرالله، استغفرالله!
آقای معتمدی وقتی دید مادرش اینقدر حرص می خورد وبی قراری می کند به اوگفت: مادریادت میاد داستان عمو امیرآقا وآقاجون را برای ما تعریف می کردی؟
داستان از این قرار بود که پدربزرگ آقای معتمدی از ایرانی های قفقاز بود که پس از مرگ، کلیه ی ثروتش به دوپسرش علی آقا (پدرآقای معتمدی) وامیرآقا (برادرکوچکتر) می رسد. این هنگامیست که انقلاب بلشویکی اتفاق می افتد ومسلمانان ایرانی تبار ازروسیه ی شوروی مهاجرت می کنند. علی آقا که تازه با فاطمه خانم ازدواج کرده بود به دلیل اعتقادات مذهبی تصمیم می گیرد به ایران مهاجرت کند اما امیرآقا با او همراه نمی شود وبه آلمان کوچ می کند وهمان جا با یک دخترآلمانی ازدواج می کند وشهروند آلمان می شود.
خانواده های دوبرادرتا بازهمدیگررا پیدا کنند سال های دراز ازیکدیگربی خبر می مانندو بعد درمیابند که بجز تبارمشترک هیچگونه سنخیت دیگری ندارند.
خوب حالا درآسمان آبی وبرفراز ابرها به هواپیمای لوفت هانزا ونزد مسافران سبک سر وفاطمه خانم بیمناک ازآخرت آدم ها برمی گردیم:
آقای معتمدی به مادرش گفت: مادرجان حرص نخور! اگرآن روز آقا جون نیز مثل عمو امیرآقا تصمیم گرفته بود به جای ایران به آلمان کوچ کند ویا اگردوبرادر جایشان را با هم عوض کرده بودند، الان اسم من هم لابد به جای هادی هلموت بود وچه بسا که شما هم همراه با همین خانم ها گیلاس آبجویی دردست داشتی وقاه قاه خنده های شادی برلبانت بود.
حاج خانم درحالیکه صدای استغفرالله گفتنش آرام ترشده بود به فکرفرورفت.

موسیقی:
All The Children, Barbara Streisand

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(2)
غرغرهای دیگران در مورد « چشم دل »

آره..منم موافقم...آدما خیلی خودشونو جدی میگیرن ولی کافیه یک لحظه خودشونو جای طرف مقابل بگذارن که خیلی هم کار سختیه و انصاف زیادی میخواد و از توان من یکنفر خارجه....

مرجان | November 9, 2007 11:34 PM

Can't agree more

Your story is similar to the story that is portrayed in the movie "The Butterfly Effect". Which touches on a very very interesting philosophical/scientific topic

:I'll leave you with the following quote

It has been said something as small as the flutter of a butterfly's wing can ultimately cause a typhoon halfway around the world. - Chaos Theory

Pooya | November 6, 2007 07:55 PM












اطلاعات ضبط؟