
(1)
ای خاطره های رنگ و وارنگ بدرود
ای کوچه ی سالخورده وتنگ بدرود
ای نوشته های روی دیوار بدرود
ای خنده ها وگریه های بسیار بدرود
(2)
کا ا..س سه بشقاب، ک ُُ ُ ُ ُ ت ش َ َ َ لو اار پالتو می خریم....
آن وقت ها که آسمان تهران هنوزآبی بود، آن وقت ها که دم دردکان ها را آب می پاشیدند وبوی خاک باران خورده برمیخاست، بعد ازظهرهای گرم تابستان تهران، آن دم که بزرگترها با رخوتی دلپذیر به زیرزمین می رفتند ویا درجلوی باد پنکه رومیزی، پشت سایه خنک حصیرهای افتاده بر پنجره ها، چرت می زدند وما زیرداربست مو بازی می کردیم، فضای کوچه وحیاط پربود ازصدای این فروشندگان دوره گرد. شغل هایی که شاید بیشترآن ها با هجوم تجدد درسبک زندگی شهری منقرض شدند وارمیان رفتند.
یادی از آن صداهای کشداروآهنگین که چرت بعدازظهرهارا پاره می کرد واکنون سال هاست خاموش شده، خالی ازصفانیست:
کاسه بشقابی:
مردانی میان سال، اغلب با خورجینی برترک دوچرخه وگاهی برپشت. خورجینی پراز کاسه وبشقاب وقدح وپیاله های چینی وبلورولعابی. زن های خانه داربه صدای آهنگین کاسه بشقابی لبیک می گفتند، کاسه بشقابی بساطش را دم درخانه بازمی کرد وزن ها برسرخرید وبیشترازآن معامله ی پایاپای لباس های نیمدارخانه وبعضی خرت وپرت های اضافی دیگربا تکه ای بشقاب گلسرخی یا کاسه لعابی برای دقیقه های ممتد چانه می زدند.
کت شلواری:
کت شلواری ها اغلب پیرتراز کاسه بشقابی ها بودند (شاید هم تجربه تصادفی من اینگونه باشد) وبیشترشان کلاه شاپویی برسرداشتند وپیاده درکوچه ها با چنددست کت وشلوارنیمداربردوش وباآوازی ویژه ی خود می خواندند: کت شلوار پالتو می خریم. اثاث منزل می خریم. اینان کمتر اهل معامله ی پایاپای بودند وبیشترمایل به خرید لباس های کهنه ونیمداراهالی خانه ها به قیمتی نقد بودند واما چانه زنی بسیاردرکارابنان نیزبس رایج بود.
کارلحاف دوزی:
کارلحاف دوزی وکارمکمل آن پنبه زنی، ازشغل های نسبتاً تخصصی بشمار میرفت. رختخواب اعم از لحاف وتشک ومتکا ولحاف کرسی وشمد وپتو وزیراندازومخلفات آن درآن روزها اصولاً ارج وقربی بس بیشترازامروزداشت ودرگوشه ای ازاتاق ها یاصندوقخانه های هرخانه ای انبوهی ازآن چیده شده بود که مقدم مهمان های پرشمارآن روزهارا که شب را نیز میماندند، گرامی میداشت.
لحاف ها بیشترپشمی بود، اما لحاف وتشک پنبه ای نیز بسیاریافت میشد. این رختخواب های پنبه ای براثراستفاده ممتد وزیاد متراکم وسفت می شد. وانجا بود که خدمات تخصصی کارلحاف دوزها لازم می شد.
کارلحاف دوزها بیشترشان سواردوچرخه بودند وکمان چوبی بلندی داشتند که زه سیمی ازاین سو به آن سوی آن آویخته بود وآن را پهلوی دوچرخه آویزان می کردند. لحاف ها وتشک هارا می شکافتند وپنبه هایش را برزمین می ریختند. یک سر کمان چوبی را دردست میگرفتند وزه آن را درمیان پنبه ها قرارمیدادند وبا چکشی چوبی برزه میکوفتند که صدایی آهنگین اززه برمیخاست که ما بچه ها آن را "پیم پیم پنبه" می خواندیم. زه میلرزید وپنبه هارا می زد وپف میداد تا آن هارا دوباره درلحاف وتشک پرکنند وبدوزند.
شغلی که درادبیات عرفانی ایران نیزجایگاه ویژه ی خودرا دارد ونام حسین ابن منصوراین پیشه را تقدس بخشیده وعلاوه برآن چشمه ی ضرب المثل هایی همچون "رشته شدن پنبه ها" و"لرزیدن چون خایه حلاج ها" نیز شده است. (3)
نمکی چوبکی نون خشگی:
این یکی برخلاف کارلحاف دوزی ازجمله خرفه های ساده وپیش پاافتاده بود. مردی با خورجینی از نمک سنگی (بلوری) ونمک پودر وچوبک (که ماده ای شوینده بود) آوازسرمیداد و زن های خانه داربه نقد یا به خرده ریزی دیگر ازاو چندریالی خرید می کردند.
اسکیمو آلاسکا:
اسکیمو آلاسکا بستنی های یخی چوبی بود .ه بچه ها آن را می فروختند وقبلاً درجایی دیگرحدیث آن را نوشته ام.
شیری:
شیرفروشی حرفه سال های دورکودکی من است که ازآن فقط مرد جوانی با طبقی برسر وبوقی لاستیکی که صبح زود به صدا درمی آورد وفریاد می زد: شیریه! وشیر را با پیمانه ای که داشت درظرف های خریداران خالی می کرد.
قماشی:
چند قماش فروش دوره گردی را که به کوچه های ما می آمدند، تا آن جا که بیادم مانده کلیمی بودند وبا لهجه ای کش دارپارچه های خودرا تبلیغ می کردند. همیشه یک همراه یا شاگرد داشتند که کوله ی بزرگی ازقماش بردوش اوبه دنبالشان روان بود. یکی را خوب به یاددارم که بساط پارچه های رنگین خودرا درکوچه یا درحیاط یکی ازهمسایه ها پهن می کرد وزن ها بااو آنقدر چانه می زدند که عصبانی می شد (ویا خودرا عصبانی نشان میداد) ومترفلزی خودرا به سویی پرتاب می کرد وهمان شاگرد نگونبخت مرتب آن را به دست "اوسا" باز میگرداند.
گوشفیلی بامیه ای:
گوشفیل شیرینی ای بود شبیه بالشتک های کوچک (که هنوزهم به نظرم درماه های رمضان درقنادی ها موجوداست) وبامیه یک شیرینی رشته مانند درازبود که بصورت مارپیچ روی سینی می گذاشتند. این دوشیرینی اغلب برروی سریا بربساطی درکنارخیابان به فروش می رفت ونکته جالب درمورد بامیه این بود که مبلغی (مثلاً) ده شاهی (نیم ریال) میدادند وچوبی را درآن فرومیکردند ومی چرخاندند وتاآنجاکه پاره نمی شد می توانستند با همان ده شاهی بخرند.
زغالی:
اما زغالی حکایتی دیگردارد. زغالی دوره گرد که نبود هیچ بلکه فروشگاه وانباری بزرگ داشت. همیشه هم چهره اش ودستهایش سیاه بود. حاجی فیروز مادرزاد!
زغال را کیلویی، یا منی، می خریدیم. برای منقل کباب وبرای منقل کرسی ودرسال های دورتر که من بیاد ندارم برای اجاق خوراکپزی وبرای سماور. درگوشه ای ازآن انباربزرگ خاکه زغال مفرطی انباشته بود ودرگوشه ای دیگر زغال های تکه تکه وخرد. دقیقاً نمیدانم اما تصورمی کنم درمحفظه های سربسته ای چوب را می سوزاندند تا تبدیل به زغال می شد.
آن چه بیادم مانده این است که درماه های واپسین پا ئیز چند خروارخاکه زغال می خریدیم ویک روز زغالی به خانه ما می آمد وخاکه زغال را با آب به شکل گلِ سیاه درمی آورد وبه صورت گلوله هایی به اندازه ای میان توپ فوتبال وتوپ تنیس شکل می داد. این گلوله هارا "گولٌه" می خواندیم. آن هارا جلوی سخاوت آفتاب خشگ می کردند ودرزمستان هرروز یکی ازآن هارا درمنقل ودرمیان خاکستر می گذاشتند. چه درزیر کرسی وچه دربیرون آن گرمای مطبوعی برای ساعت ها ازآن تک "گولٌه" برمیخاست واتاق را گرم می کرد.
چینی بندزن:
چینی بند زنی ازآن دست حرفه هایی بود که زودترازدیگران منسوخ ومنقرض شد. چینی های مارک "مسعود" و گل سرخی بروبیایی داشتند. بیشتروقت ها دسته یا لوله ی قوری چینی می شکست. و دراین جوروقت ها بود که خدمات تخصصی چینی بند زن لازم می شد.
چینی بند زن با مته ای که با نیروی دست ونخ می چرخید، قوری یا کاسه چینی شکسته را سوراخ می کرد و بندهایی سیمی ازآن سوراخ ها رد می کرد وبا استفاده ازبخیه وچسب ومهارت خود چینی های شکسته را بند می زد ونجات میداد.
یخی وشهرفرنگی:
"آی یخی بلوری" با الاغ کندرواش و "شهرفرنگی" با دم ودستگاه خیال انگیزش ازدیگرنقش آفرینان دنیای کودکی ما بودند که پیش ازاین درموردشان نوشته ام.
آب حوضی:
درحیاط بیشترخانه ها حوضی بود که همگام با ثروت ومکنت صاحب خانه بزرگتروکوچکتر، کاشی کاری ویا سیمانی، فواره دار وبی فواره ومعمولاً پرازماهی هایی قرمز وشناوربود.
"آب حوضی" ها برخلاف دیگر کاسبان، معمولاً جوان وگردن کلفت بودند. یک یا دوپیت حلبی را که دوسوی بالای آن را سوراخ کرده وچوب گردی را به جای دسته برآن تعبیه کرده بودند دردست داشتند ویک ریز فریاد می زدند: "آب حوضی، آب حوض می کشیم".
خالی کردن آب حوض که معمولاً کمی تا قسمتی سبز ولجن گرفته بود، کارتخصصی این دلاوران بود.
طحافی:
شب عید که می رسید و چرخ فصل ها به پیش می رفت، کوچه پس کوچه ها پر میشد از آوای گاه دلپذیر وگاه دلخراش آنان که با طبقی برسر یا چرخی درپیش می خواندند:
سمنو آی سمنو، مال پای هفت سین سمنو
گل پونه نعنا پونه
نوبره بهاره بستنی
چغاله دارم، چغاله ی بادوم
کاهوسکنجبین یادت نره خونه دار
بیا صفرا بُره شاتوت
زالکِ زال زالکِ مال باغ ونکه
بیا قیسی دارم زردآلو، شکرپاره دارم شفتالو
عسل طالبی طلا گرمک
شامیوه دارم گلابی
سیب گلاب وقندک ببر
تازه ماهی پرتقال
....وده ها صدای ساده وخوش آهنگ دیگرکه کم کم درهجوم تجدد ومدرنیته گم وخفه شد. صداهایی که دیگر چرت هیچ کس را درقیلوله های رخوت پاره نمی کند.
پی نوشت ها:
(1) = این نقاشی زیبا کار شیرین ملک اسماعیلی است که ازوبلاگ دردست ساخت نقل کردم.
(2) = ترجیع بند ترانه ای با صدای منوچهرسخایی (کسی ازبچه محل ها لینک ترانه را دارد؟ ترانه سرا را می شناسد؟)
(3) = ازقرارمعلوم هنوزچندتنی از آخرین بازماندگان "کارلحاف دوزی ها" درکوجه وخیابان های تهران روانند. جای دریغ است که هرچه در اینترنت گشتم عکسی از هیچ یک ازشغل های منقرض شده یاد شده دراین یادداشت را نیافتم.
(4) = ازمجموعه قافله عمر