بچه که بودیم یکی از تفریحات ما این بود که همراه بچه های دیگر به باغ ودشت می زدیم، لانه ی مورچه هارا پیدا میکردیم وبا چوب لانه را خراب می کردیم تا به انبارآذوقه آن ها برسیم. مورچه ها دانه هایی همچون گندم وجووشاهدانه را با لعابی که ازدهان خود به دورآن ها تنیده بودند – وطبعاً با گل وخااک نیز آغشته بود – به صورت کوفته قلقلی هایی کوچک وبزرگ درآورده وانبارکرده بودند واین آذوقه شکارمورد علاقه ی مابود که با دلگی برمیداشتیم وبا لذت می خوردیم وبنظرمان بسیار لذیذ بود.
اما دهان ولبهایمان بعد ازاین دله دزدی گل آلود وسیاه می شد وپا به خانه که می گذاشتیم مورد شماتت وتنبیه بزرگتر ها قرارمی گرفتیم که: بازرفتی رزق مورنج خوردی؟
پ.ن:
1- رزق مورِنج = رزق (روزی) مورچه
2- مکان: تویسرکان، زمان: دهه سی شمسی، قهرمان داستان: کامران تویسرکانی که گاهی خاطراتش را دراین جا نقل می کنم.