« نون وحال وحول »

December 21, 2007

رائول شاید نزدیک 35 سالی داشته باشد. چاق وبا شکمی گرد وقلمبه وسبیل های سیخ سیخ ماهوت پاک کنی ویک سر تقریباً مکعب مستطیل که نیمه پائینی آن را – مثل مد روز مکزیکی های دیگر – می تراشد ونیمه بالایی را با موهای سیخ سیخ باقی می گذارد. قیافه اش عین "بچه منفی" ها وکتک خورهای فیلم هاست.
اما دلش تا بخواهی هلوست! دایم درمحل کارش سوت میزند، با صدای بلند آواز می خواند وگاهی هم با آن شکم گنده اش می رقصد. انگار آن همه آدم های دوروبرش را نمی بیند.
گرچه حداقل دستمزد را می گیرد اما هرگزغرنمی زند وهمیشه می خندد. هرکاری به او بگویی با روی خوش انجام میدهد ونق نمی زند. کارش را هم خوب بلد است ومثل فرفره می چرخد، سربسر کسی نمی گذارد وسرش به کارخودش است. حتی آن زمان ها که پسرتوپولی ده دوازده ساله اش مریض است وزنش را ازکاربیکارکرده اند هم باز می خندد. گمان می کنم ازآن کارگرهای غیرقانونی مکزیکی باشد. ما بهش می گیم "رائول سوتی".
گاهی وقت ها پیش خودم فکر میکنم این رائول سوتی است که به مرحله "موری" رسیده است یا "موری" است که به مرحله رائول سوتی رسیده است؟!
خیلی وقت ها فکر می کنم یک لقمه نان وحال و حول بس گوارا تر از صد لقمه نان و کباب ناب است!

پ.ن.:
1- کتاب سه شنبه ها با موری را که خوانده اید؟
2- گفت ای موسی ازآن بگذشته ام
من کنون درخون دل آغشته ام
حال من اکنون برون ازگفتن است
آنچه میگویم نه احوال من است
من زسدره منتهی بگذشته ام
صدهزاران ساله زان سورفته ام"

3- پس از غیبت شمس تبریزی ، شورمایه جان مولانا دیدار صلاح الدین زرکوب بوده است. وی مردی بود عامی ، ساده دل و پاکجان که قفل را "قلف" و مبتلا را " مفتلا" می گفت. توجه مولانا به او چندان بود که آتش حسد را در دل بسیاری از پیرامونیان مولانا بر افروخت . وقتی به اوگفتند که صلاح الدین زرکوب "قفل" را "قلف" میگوید، مولانا فرمود: درست همانست که صلاح الدین میگوید!
4- این علی بی غم گنج قارون هم کم شخصیت عرفانیی نبودها!
5- موسیقی: Serenade

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(7)
غرغرهای دیگران در مورد « نون وحال وحول »

کلا این ملت مکزیکی ملت شاد و دلخوشی هستند حتی الکی باور کنید خیلی اوقات حسودیم میشه بهشون. دنیا همینه خوش بودن در لحظه

بایرامعلی | December 24, 2007 10:42 PM

1.اينجا كتاب " سه شنبه ها ....." با دوتا مترجم چاپ شده كه من هنوز از بينشون انتخاب نكردم اما فيلمش رو ديدم .
2. كلا بودن يه چنين آدمهاي پر انرژي در اطراف آدم نعمتيه !!!

mohi | December 24, 2007 04:19 PM

نق نقو جان عزیزم سلام
خوبید؟ چه خبرا؟ این کتاب سه شنبه ها با موری توی ایران ترجمه شده؟

alma | December 23, 2007 10:10 PM

The happiest people in the world are not those who have no problems, but those who learn to live with things that are less than perfect.

kamran | December 22, 2007 03:12 PM

نقنقوی عزیز قطعه فوق العاده ای رو انتخاب کردی ؛ برای لحظه ای از اینجا جدا شدم و به رویا رفتم ؛ کمتر کسانی پیدا میشن که از اون پنجره به دنیا نگاه کنن ؛ کتابی رو که معرفی کردی رو نه ؛ اما داستانی رو که از مولانا نقل کردی رو تو شرح مثنوی کریم زمانی خونده بودم.

فرشته | December 22, 2007 12:51 AM

نه، کتاب سه شنبه‌ها با موری را نخوانده‌ام، اصولن رمان کم می‌خوانم ولی داستان موسی و شبان را چرا و گفته‌ی پدرت را نیز و...

عمو اروند | December 21, 2007 11:05 PM

نقنقو جانم...منم دارم کم کم به این نتیجه میرسم که: بر "خود" تکیه زنیم...سایبان آرامش ما، مائیم....
بهرحال روزائی که یه کم درونیتر هستم و منتظر وقایع خارجی برای شادتر شدن نیستم، برام روزهای شادتری هستن...شادباشی و ممنون

مرجان | December 21, 2007 10:49 PM












اطلاعات ضبط؟