روزی مسیح دربهشت برآن شد تا پدرخودرا بیابد. راه افتاد وگشت وگشت تا پیرمردی با موهای سپید بلند، چشمان درخشان وسیمایی بس جذاب ونورانی را دید که درگوشه ای ازبهشت می خرامد.
نزد او شد و پرسید: ای پدرشما دردنیای فانی چکاره بودید؟
پیرمرد گفت: نجار
برقی ازچشمان مسیح بدرخشید وازاوپرسید: آیا پسری هم داشتی؟
پیرمرد پاسخ داد: آری! بدون این که ازدواج کنم، خداوند پسری به من عطا فرمود که درپهنه گیتی به شهرتی عظیم رسید!
مسیح ناگاه اورا درآغوش گرفت وفریادزد: آه پدر!
پیرمرد نیزاورا درآغوش گرفت وگفت: آه پینوکیو!