« گذری به بایگانی »

January 25, 2008

یکی بود یکی نبود
غیرازخدا هیشکی نبود
روزی روزگاری درسرزمینی دور بنام "ناریا" تاجری پولدار زندگی میکرد. دوتا پسر داشت. بزرگتره که تنبل و لوس و تن لش بود اسمش "ملک الم" بود و کوچیکتره که زبر وزرنگ و باهوش بود اسمش "ملک الکم". یه روز تاجره عمرش به سررسید و رفت به دیار باقی وثروت هزارکرور تومان خودشو برای دوپسرش گذاشت.

ملک الکم گفت بیا ثروت بابارو بزاریم درراه کسب علم ومعرفت و تا اونجا که می تونیم کسب علم کنیم بعدشم یه مدرسه ای درست می کنیم به اسم بابامون هم اون آمرزیده می شه هم ما به خلق خدمت می کنیم و عاقبت به خیر می شیم.

ملک الم گفت داداش شعر می گی ها! کی میره این همه راهو. سهمشو برداشت رفت یه حق الآخرتی داد به شیخ الشیوخ ناریا و شد عالم شهر. به کرسی نشست و رتق و فتق امور آخرت خلایق رو کرد. گرچه چشمداشتی نداشت ولی خلایق برای رفع شر و خرید آخرت وجوهات شرعی به حسابش واریز می کردند و او هم قرض الحسنه می داد و مضاربه و عقود شرعی برای ثواب اخروی میکرد و حال وروزگارش خوش بود.

اما بشنوید از ملک الکم که سهمشو برداشت ورفت به دیار چین وماچین برای کسب علم. درراه خسته شد وزیر درختی نشست ودستمالشو باز کرد ونان و پنیری خورد شکر خدا کرد ودرازکشید تاخستگی درکند. دو کبوتر روی شاخه درخت نشسته بودند. ملک الکم شنید که کبوتراولی گفت: خواهر، دومی گفت جان خواهر، اولی گفت این ملک الکم که این زیر خوابیده بختی بلند داره، روی پیشونیش نوشته که قهرمان نجات مردم دیار ناریا میشه.

ملک الکم اینو که شنید قوت قلب گرفت پیش خودش گفت امدادهای غیبی با من هستند. رفت و تو مکتب های بلاد چین و ماچین "ام اس" گرفت و بعدشم رفت توی دیار فرنگ هی دود چراغ خورد و سرمایه رو خرج کرد و "پی اچ دی" گرفت. چندی هم ممارست و تجربه اندوزی و شاگردی کرد. شاه فرنگ بهش پیشنهاد کار نون وآبداری داد ولی او قبول نکرد و گفت من به مردم ناریا تعهد دارم.

خلاصه جونم براتون بگه که ملک الکم با کوله باری از علم وتجربه بردوش و انبانی خالی از پول اومد به ناریا وبا قرض و قوله یک مدرسه باز کرد و شروع کرد به با سواد کردن یچه های ناریا. کارها به خوبی وخوشی پیش میرفت تا اینکه یه روز ناغافل چند تا دیو بد ترکیب نتراشیده ونخراشیده ریختن مدرسه رو آتیش زدن و ملک الکم وبچه هارو هم یک کتک مفصل زدن واخطار دادند اگه به این بی دینی ها ادامه بده دفعه دیگه نفله اش می کنند!

ملک الکم بد جور دچار استرس شدو حالش گرفته شد. مدتی رفت تو خودش تا اینکه با خودش گفت باشه ایندفه یه کار دیگه میکنم. اومد و یک روزنامه راه انداخت و شروع کرد به انتشار اخبار واطلاعات. چند شماره که گذشت چند تا دیو مودب و خوش تیپ اومدن و بردنش اونجا که عرب نی بندازه. خلاصه یه ده سالی آب خنک خورد و با ریش سفید و پشم پیلی ریخته از اونجا که عرب نی میندازه ولش کردن. خسته و سرگردان راه افتاد و زیر درختی رسید و دراز کشید تا ببینه چیکار کنه . دوتا کفتر سفید روی شاخه بالای سرش نشسته بودن. کفتر اولی گفت خواهر، کفتر دومی گفت جان خواهر؟ کفتر اولی گفت این همون ملک الکمه ها! نگفتم بختش بلنده! حالا قهرمان ناریاست.

ملک الکم زیر لب گفت "بول شت" (این حرف های بی تربیتی رو از دیار فرنگ یاد گرفته بود)،بی معطلی تیر کمون دست سازشو از جیب درآورد و با یک سنگ کفترو سرنگون کرد و همون زیر درخت تروفرزکباب کرد و به نیش کشید و پیش خودش گفت آخیش عجب حالی داره ها!

از اونروز به بعد گرچه ملک الکم قهرمان ناریایی ها شده بود ولی دایمآ با یه تیرکمون دنبال شکار پرنده ها بود!!

قصه ما به سررسید، کلاغه هم دچار تیر ملک الکم شد و به خونه نرسید

پ.ن.:
آدم سرش که شلوغ باشه سرزدن به بایگانی هم بد نیست. این یادداشت را از ازتاریخ دهم مارس 2005 آرشیو نق نقو برداشتم وبعدازفوت کردن گردوخاکش، گذاشتم اینجا،

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(1)
غرغرهای دیگران در مورد « گذری به بایگانی »

جريان سلموني هاست كه بي كار ميشن و.....
در مورد داستان هم والا چي بگم بعضي وقتها بهتر قهرمان باشي و بعضي وقتها هم بهتر همون ملك الم باشي ! البته ترجيحا پيشنهاد ميكنم در شرايط كه قرار گرفتيم تصميم بگيريم كه چي باشيم !!

mohi | February 10, 2008 02:41 PM












اطلاعات ضبط؟