
بمانعلی وقتی بچه بود بادبادک درست می کرد وبرای هواکردنش به پشت بام می رفت. اما معمولاً دربعدازظهرهای گرم تابستان تهران، بادی نمی وزید. این بود که بمانعلی یک ریز به درگاه خداوند آه وناله می کرد که: خدایا یه بادی بفرست زیراین بادبادک من. چی میشه یه مختصربادی بفرستی؟
اما زمان گذشت وبمانعلی شد بقول امروزی ها تین ایجر. درراه مدرسه دختران دبیرستان های الوند وداوری را می دیدحسرت می خورد ودوستانش موری گامبو وغلام خالدارهم با لاف های یک ریز دروصف دوستی با سودابه وزری وشهرزاد هیزم خشگ زیرآتش حسرتش می ریختند. این بود که بمانعلی شبها قبل ازخواب هزارتا صلوات نذرمی کرد و نیم ساعتی استغاثه که: خدایا یکی از این دوست دخترهلو ها هم نصیب من کن!
اما زمان گذشت وبمانعلی شد جوان رعنایی که کنکورهم قبول شده بود وهفته ای سه روز بعدازظهرها دریک دبیرستان ریاضی درس میداد. با قرض وقوله یک فولکس قورباغه ای بژ 63 هم خریده بود ومتصل به درگاه خداوند دعا می کرد که: خدایا چی میشه این شرکت تپاز یه حراجی بذاره ماهم یک رادیو گرامی روی این فولکسمون نصب کنیم.
بمانعلی داتاً آدم خداپرست وبا ایمانی بود.
پ.ن.: یکبارازرادیو ایران شنیدم که می گفت: درهنگام دعا هرقدرصدای خودرا شکسته ترکنید وبا لحن مفلوک وبدبخت واربه درگاه خدا آه وناله کنید وزاری والتماس کنید، خداوند بیشتردوست دارد ودعای شما زودتر مستجاب می شود. راستش یادم نیست که سخن یکی از بزرگان دین را نقل قول می کرد یا اینکه چی؟
پیش خود گفتم بابا صدرحمت به ایدی امین دادا!
پ.ن.2: موسیقی:
Natasha Dance With Me, Chris De Berg