« امامزاده حمال »

January 29, 2008

بمانعلی تعریف میکرد که:
خدارحمت کنه "مَشَه ماحمود آئا" (مشهدی محمودآقا) عموی بابامو، ازآن مومن های بی ریای خُلَص بود. دربازار شهرباربری می کرد. بارهمه را می برد ومعروف بود به "اینصافلی حامٌال". علاوه بربار، محمولات وامانات نقدی وجنسی بازاری هارا هم به مقصد می رسانید ودرازای یک لقمه نانی که به دست می آورد هزار بار شکر خدا می کرد راضی به رضای اوبود.
روزی ازروزها دربازار مشعول کارخود بودکه دید ده بیست قدم جلوترازاو بچه کوچک وبازیگوشی که بربام بازاربازی می کرد ازسوراخ های نورگیربازارخم شده وناگاه سقوط کرد. مشه ماحمود بی اختیار فریاد زد: "آللاه اونی ساخلا" (خدایا نگهدارش)! ناگاه مثل این که دستی ازغیب بچه را می گیرد وآهسته برزمین میزند وبچه خون هم ازدماغش نمی آید!
با دیدن این منظره زنان ومردان حاضردربازاربرسراو می ریزند وکلاه ولباس ها وکوله پشتی اورا به عنوان تبرک به غنیمت می برند و می گویند تو نظرکرده ای! هرچه مشه ماحمودآئا می گوید که بابا من کاری نکردم، یک عمربه حرف خدا گوش کردم، یکدفعه هم او به حرف من گوش کرد! مردم به خرجشان نمی رود. دائم نذرونیازش می کنند وخوراک وپوشاکش فراهم می شود.
مشه ماحمود کم کم جوگیر می شود وکاررا ول می کند وبه خورد وخواب می پردازد. اما واقعه بازار کم کم رنگش را می بازد ومردم اورا فراموش می کنند. دیگرهم به دلیل سن وهم به دلیل تن پروری باربری هم ازاو برنمی آید. کله اش را به کارمی گیرد وفکربکری می کند. دستش را روی یک مقوا می گذارد ودورش خط می کشد، بعد عکس دست را با قیچی می برد وبه پشتش می چسباند وده روزی دمرجلوی آفتاب می خوابد. بعد مقوای بریده شده را ازپشتش برمیدارد.
فردایش به قهوه خانه می رود ومیگوید: دیشب یک سید نورانی به خوابم آمد ودست برپشتم نهاد وگفت "میرماحمود گت کیشی آللاه ایشیوی راست گتیردی" (میرمحمودبرومرد خدا کارتودرست کرد)! دستش همچی سنگین بود که جاش پشتم مونده! بعد پیراهنشو درآورد وپشتشو به مردم نشون داد.
دوباره توشهرغوغا شد ونون مشه ماحمود افتادتوروغن. یه عبا پوشید ویه شال سبزبست به کمر.مریض شفا می داد، آب دعا می داد، ورد می خوند. خلاصه یه ده سالی با عزت وآبرو شد "حامٌال میرماحمود" تا اینکه عمرش به سررسید. تومحله خاکش کردند ومزارش هم شد زیارتگاه. مردم که میگن خیلی مجربه! مرادمیده!
این رازرو هم عموی خدابیامرزم فقط به من گفته. فکرمی کنم هرکی با ایمان باشه ویه جوعقل هم توکله اش باشه خدا این جوری عوضش میده.

موسیقی:
Brian Adams, Everything I do, I do it for you

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(7)
غرغرهای دیگران در مورد « امامزاده حمال »

میگم بدنیست گاهی به سبک بایرام بیام وجواب پیام های پرمهرشمارو بدم ها
آلما:
تازمانیکه خودمان بت می تراشیم، بت ها چرا حکومت نکنند؟
مرجان:
آره خوب اما امان از این مدت طولانی که یک لایه ازدود وکثافت هم روی برف هارو می گیره! درضمن کجایی که یادت به خیر!
محمد:
یعنی میشه عوض بشه؟
صادق وشهربانو:
کلیه نام ها وشخصیت ها ساختگیست وشباهت آن ها با آدم های واقعی تصادفی نیست بلکه عمدیست! اما این حامال با آن حامبال توفیردارد!
بایرام:
مث این که به جان عزیز این نق نقو همینطوره که میگی ها!

نق نقو | January 30, 2008 08:45 PM

آقا میگم مثل اینکه این محمود ها همگی نظرکرده و هاله دار هستند ها!!!!

بایرامعلی | January 30, 2008 04:54 PM

فکر کنم قبر این آقا محمود همان حامبال قبری معروف در تبریز باشد . حالا هم معتبر است و خیلی ها نذر و نیاز می کنند .

شهربانو | January 30, 2008 12:40 PM

آقا ، اين ماحمود حامبال ورد زبان مادرمان هست هنوز !
با ما زيسته و شايد با بچه هاي ما هم حمايل به پيش كند.

اهري | January 30, 2008 12:17 PM

تا بوده چنین بوده است.

عمو اروند | January 30, 2008 06:01 AM

"مانده تا برف زمین آب شود"

مرجان | January 30, 2008 02:58 AM

واقعا که همینطوره... تا موقعی که مردم خل و چل و دیونه (به قول ماها اشک) وجود داشته باشند همین مشه ماحمود (که الان هم هست این ماحمود آقا) باید به ما حکمرانی کنند دیگه... دلشون خوشه والله خوش به حالشون که اینقدر بی مخن

alma | January 29, 2008 10:22 PM












اطلاعات ضبط؟