« دل بارانی »

February 02, 2008

برای دیدن کارناوالی به مرکزشهررفته بودم.
ناگاه باران چنان دیوانه وار می بارید که انگار زیر یک دوش عظیم ایستاده باشی. ورعد چنان می غرید و برق چنان می جهید که گویی آتش بازیی خیس وباشکوه برپا بود.
برای خیس نشدن به زیر چادری پناه بردم که که یک گروه موسیقی پاپ با کمک آمپلی فایرهای غول پیکر موزیکی گوش خراش را می نواخت. چندین زوج درآن وسط ها می رقصیدند وعده زیادی درگوشه وکنار با لیوان های بزرگ آبجو دردست مشغول تماشا بودند ویا تلاش می کردند با داد وفریاد با یکدیگرحرف بزنند.
دخترکی که ازباران به زیرچادرپناه آورده بود توجهم را جلب کرد. سیزده چهارده سال بیشترنداشت. باریک وبلند بالا. با موهایی خرمایی وکوتاه وسیخ سیخ وچشمانی به رنگ دریا. یک بلوزکوتاه برتن و شلوارکی جین وکفش کتانی برپا.
تلفن همراهش را ازجیب شلوارکش بیرون آورد وبرای اینکه صدای آن سوی خط را بشنود به زیر باران رفت. بعد از یکی دودقیقه تلفن همراهش را تا کرد ودرجیب گذاشت. خم شد وکتانی هایش را درآورد ودردست گرفت ومثل بره آهویی جست وخیز کنان، درحالیکه می دوید وتا مچ پایش درآب بود، به رقص درزیر باران پرداخت.
آه .. چه سبک می رقصید! وچقدردلم می خواست من هم مثل او درزیر باران برقصم.
او ازمن چهل سالی کوچکتر بود اما افسوس که من هنوز آنقدر بزرگ نشده بودم که درکنارش، بی خیال، برقصم!

موسیقی:
Ingrid, In Tango

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(7)
غرغرهای دیگران در مورد « دل بارانی »

اهلش نیستی
اگه بودی بزرگ شده بودی
رقص بلد بودی

حالا خوشکل هم بود
ها ؟ بی تعارف. بود؟

kamran | February 4, 2008 10:04 AM

نقنقو جانم...خوب شد نرفتین زیر بارون...ممکن بود بچائین...یادمه 7-8 سال پیش با دختر خاله ام توی پارک ملت زیر باران بهار موندیم به هوای اینکه "زیر باران راه باید رفت" و تا فیهاخالدونمون خیس شد...بقول یکی از بچه ها: زندگی به ضرب شعار!
شاد زی

مرجان | February 3, 2008 10:57 PM

در دل من چيزی است ، مثل يک بيشه نور ، مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه.

دورها آوايی است ، که مرا می خواند

Hootan | February 3, 2008 10:44 AM

مرا بیاد فیلم " آواز در زیر باران" انداختی.

عمو اروند | February 3, 2008 10:42 AM

آقا
عكس دخترك رو ميگرفتي ميذاشتي اينجا خب!

اهري | February 3, 2008 04:19 AM

بعضي وقتها بايد دل رو به دريا زد چون شايد ديگه فرصتش پيش نياد .

mohi | February 3, 2008 03:41 AM

نق نقو جان بسی غبطه خوردم به دخترک ... امروز صبح که میاومدم شرکت برف شدیدی می بارید خیلی دورتر از محل کارم پیاده شدم و برف پیمایی کردم ولی نه مثل دخترک ... با وجود مقنعه و ....

alma | February 2, 2008 09:30 PM












اطلاعات ضبط؟