« کتاب های نیم خوانده »

February 18, 2008

آلما خانوم پرمهر ازمن دعوت کرده دربازی کتاب های نیم خوانده شرکت کنم. راستش نمیدونم فایده این بازی چیه؟ اما بازیگوشی ازیک طرف ولطف آلما ازطرف دیگر نمیذاره جاخالی بدم!
آخرین کتابی که نیم خوانده رهایش کردم اسمش""Three Cups of Tea (سه فنجان چای) نوشته "گرِگ مورتنسون" آمریکایی بود که آن را همین ماه پیش ازفرودگاه خریدم تا درسفر طولانی به شیراز وبرگشت بخوانم. و همانقدرش را هم خواندم! ماجراهای یک کوهنورد آمریکایی که برای نوردیدن قله های بلند هیمالیا به پاکستان می رود، درآنجا ازکوه شکست می خورد اما سخت تحت تاثیر فقر وسادگی و عقب ماندگی اقوام هزاره می شود وتمام هم وغم خودرا صرف ساختن مدرسه برای بچه های قبیله های دوردست هزاره پاکستان می کند.
دیگر؟ ده ها وصدها کتاب! راستش تازگی ها اصلاً نیمه کاره خوان شده ام! میروم سرقفسه کتاب ها یک کتاب را برمیدارم، بدون توجه به این که قبلاً آن را خوانده ام یانه، همینجوری بازش می کنم وازآن وسط ها شروع می کنم به خواندن، دیشب نوبت "میراث خواراستعمار" دکتر مهدی بهاربود. بعد هم یکی دیگر و...
یاد دوستی می افتم که می گفت من کتاب های داستان را بازمی کنم وهرجا که کلمه "ناگهان" به چشمم بخورد، ازآنجا شروع به خواندن می کنم تا قسمت هیجان انگیزش تمام شود وبعد دنبال "ناگهان" بعدی می گردم.
شاید هم به همین دلیل باشد که بیشتر به خواندن مجله ها می پردازم چون از "ناگهان" که شروع کنی، چند پاراگراف که بخوانی مقاله تمام شده است!
مجله های تایم، نشنال جئوگرافیک، پاپیولارفتوگرافی، اسمیتسونیان، نشنال وایلد لایف، بردز اند بلومز (پرندگان وشکوفه ها)، سیرا ومجله فارسی فیلم (اگرگیرم بیاید) را می خوانم. اگر بعد ازاین ها وقتی باقی بود، بعد از کارطولانی روزوسنگینی پلک ها، به سراغ کتاب هایی می روم که از کتاب خانه دوران کودکی پویا، پسربزرگم، کش رفته ام ونگه داشته ام. همین آخری ها کتاب "پسرک چشم آبی" دکتر جواد مجابی را برای بار دهم خواندم. چه ساده وپرشکوه است! شاید روزی همه متنش را دراین جا کپی کردم!
خوب تا همین جایش هم دراین بازی اینترنتی خیلی جرزنی کردم وازقواعد بازی سرپیچیدم، آخرین سرپیچی ام این باشد که کسی را دعوت نکنم، هر که دلش خواست فرودآید که خانه خانه اوست.
آزآلمای عزیز به خاطر لطفش، برای دعوت ، ممنونم وبه خاطر جرزنی دراین بازی، عذرمی خواهم.

پ.ن.:
موضوع این بازی مرا یاد حکایت شیرینی می اندازد:
میگویند روزی ابوبکر، خلیفه اول، درنمازجمعه خطبه می خواند. پس ازنماز شخصی ازاو مسئله ای پرسید. ابوبکر گفت جوابش را نمیدانم. سپس شخصی دیگر ومسئله ای دیگر وجواب ابوبکر همچنان "نمیدانم". آن گاه فردی از میان جمعیت برخاست و گفت: اگرنمیدانی پس چگونه تورا درجایگاهی چنین بلند نشانده اند؟ (عجب دموکراسیی بوده اون وقت ها!)
ابوبکر درمقابل این سوال پاسخی چنین زیبا میدهد: "بخدا قسم مقام من شایسته دانسته هایم است، اگربنا بود به سزای ندانسته هایم مقام بخشند، کرسی عرش نیز برایم کم بود!"

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(6)
غرغرهای دیگران در مورد « کتاب های نیم خوانده »

غرغر خاصی ندارم .... جز ابراز تمایل برای دوستی وبلاگی ....

مهرک | February 21, 2008 09:09 AM

نق نقوي عزيز
من شما را "Tag" كرده ام! البته اگر مايل هستيد
به نظر شما قبل از سن 18 سالگي شش كاري كه هركسي بايد انجام دهد چيست؟
قواعد بازي را اينجا مي توانيد بخوانيد.

حميرا | February 21, 2008 03:39 AM

کرسی عرش که نه
برای من بخاری ارج هم کم است

kamran | February 20, 2008 01:01 PM

این حکایت های اسلامی معلوم نیست کدامش واقعی است . کدامش تحریف شده

Avra | February 19, 2008 01:33 AM

سلام نقنقو جانم. چقدر دلم تنگ شده بود. اومدم اینجا و نوشته های نخونده رو خوندم و انگار یه باری از دوشم برداشته شد...یه جور انرژی خوب که از خواندن نوشته های شما در من ایجاد شد...دوستتون دارم...
تو رو خدا فکر شم نکنین...پائین کشیدن کرکره رو میگم!!!

مرجان | February 19, 2008 01:13 AM

ناگهان.......... من کامنت گذاشتم
نق نقوی عزیزم مرسی که دعوت منو قبول کردید (بوس)

alma | February 18, 2008 09:20 PM












اطلاعات ضبط؟