« فتو استودیو »

March 22, 2008


عکس: مرتضی احمدی وهمسرش، از رادیو زمانه، مصاحبه مینو صابری با استاد مرتضی احمدی

آن وقت ها که خیابان های تهران به جای پیکان پربود از فولکس های قورباغه ای رنگ و وارنگ و ب ام و های 2002 که رانندگانش چپ وراست تیک آف می کردند،
آن وقت ها که چنارهای خیابان پهلوی (ولی عصر)، ازمیدان راه آهن تا میدان تجریش، هنوز از گند جوی پایشان واریس نگرفته بودند،
آن وقت ها که اتوبوس های دوطبقه شرکت واحد هنگام گذرازاین خیابان زیبا سقفشان به شاخ وبرگ چنارهای باصفا می گرفت وصدایش افزون بررنگ اتوبوس، گوش مسافران را نیزمی خراشید،
آن وقت ها که هنوز سارها ازاین خیابان برای همیشه مهاجرت نکرده بودند وغروب ها روبروی سینما رادیوسیتی خسته ازپروازروزانه برچنارها می نشستند وپرچانگی می کردند،
آن وقت ها که هنوز سینما رادیو سیتیِ با شکوه، داروخانه کمیته امداد نشده بود،
درگوشه وکنارهمین خیابان که هنوزهم با همه خاموشی وافسردگیِ چنارهایش سجل شهرتهران به شمار میرود، می توانستی تابلوی فتو استودیو را به راحتی پیدا کنی: فتو استودیو افشین، فتو استودیوشیوا، فتو استودیوترقی، فتو استودیومیلان، فتو استودیو...
هرجا که کاری داشتی، تبت نام درمدرسه ودانشگاه، عضویت درکتابخانه وباشگاه ورزشی، رفتن به سربازی ویا معافیت ازخدمت، درخواست کار، ویا هرکاردیگری که فکرش را بکنی، علاوه بر سه برگ رونوشت شناسنامه، دست کم شش تا عکس 3در4 بی برو برگرد لازم بود.
عکس فوری هم هنوزبه بازار نیامده بود. کراوات هم هنوز نشانه جاسوسی به شمار نمیرفت وازروسری وچادراجباری هم خبری نبود.
باید یک هفته صبر می کردیم تا عکسمان آماده می شد.
این بود که چه مرد وچه زن، چه دختر وچه پسر، کلی چسان فسان می کردیم، لباس های پلو خوری می پوشیدیم وبه فتو استودیو مشرف می شدیم. آن که به محل ما نزدیک بود وشهرتی هم درآلن دلون جلوه دادن اصغروبریژیت باردو جلوه دادن صُغی داشت، فتو استودیو شیوا بود.
بیشتراین فتواستودیوها طبقه دوم بودند ودرورودیشان از خیابان با پله هایی شروع می شد که به سوی طبقه بالا پیچ وتاب می خورد. تقریباً سردر ودوروبر ورودی همه آن ها با چندتایی پرتره آدم های مشهور وشناخته شده، اغلب هنرپیشه ها وگاهی هم ورزشکاران، دراندازه چهل درپنجاه سانتی متر بزرگ وقاب شده، تزئین شده بود. عکس هایی ازفردین، گوگوش، تختی وناصرملک مطیعی مهمان مکررسردراستودیوها بود. مثلاً یعنی این آدم ها دراین فتو استودیو عکس می اندازند.
شیوا نیز ازاین رسم رایج تبلیغاتی بی بهره نبود.
بالا که می رفتی ابتدا وارد فسمت مثلاً پذیرش می شدی. اتاقی نسبتاً بزرگ با عکس های زیادی بردیواربه همان روش سردر وویترینی شیشه ای که زیرش دوربین وفیلم وفلاش وآلبوم ودیگرابزارهای عکاسی برای فروش عرضه می شد وپشت ویترین جناب فتو استودیو ایستاده بودبعدازاینکه مذاکرات مربوط به اندازه عکس (شش درچهار، سه درچهار، ده درپانزده، کارت پستال) ویا نوع آن (خانوادگی، هنری، پرتره،...) وقیمت آن و زمان تحویل مشخص می شد (که این آخری هرچه طولانی تر بود نشان ازمحبوبیت بیشترعکاس داشت ومعمولاً ازیک هفته کمترنبود)، عکاس به آتلیه راه می نمود که: بفرمائید آماده بشید تا خدمت برسیم.
آتلیه معمولاً اتاق کم نوری بود که درگوشه ای میزی بود وآینه ای قدی با برس وشانه ای نه چندان تمیز. یکی دو کراوات مکش مرگ ما ویک کت ویک پیراهن سفید آویزان به جارختی برای کسانی که می خواستند همان جا ژیگول کنند. آب وشانه ای به موها میزدی وریش وسبیل هارا، اگرداشتی وتا حدامکان، به سان بت های الگویت می آراستی. بعد برروی چهارپایه گردانی که درگوشه دیگراتاق بود منتظرعکاس باشی می نشستی.
پشت سر دیواری بود که با یکی دوپرده متحرک سفید یا آبی یا منظره گل وبوته ای عوض می شد وروبرویت بر سه پایه، یکی ازآن دوربین هایی که جلویش اتاقی آکوردئونی بود (که بعدها با دوربین های رولی فلکس ومامیا چایگزین شدند) قرارداشت وکمی بالاترتعدادی نورافکن وپروژکتور ویکی دوچترسفید برای ایجاد وتغییرافکت های نور.
بعدازچنددقیقه سروکله عکاس باشی پیدا می شد وبعد ازروشن کردن پروژکتورها ودستورات مفصل درمورد موقعیت دقیق سروگردن وصورت ولبخند وغیره، به اتاقکی میرفت وشیشه فیلم را میاورد ودردوربین می گذاشت وبازهم چند بار با دستان مبارک موقعیت سروگردن آدم را تنظیم می کرد تا عاقبت می گفت: حرکت نکن! وسرانجام کلیک.
هنوزیک مرحله ی دیگر هم باقی مانده بود. مثل خیاط ها که برای پرو وقت میدادند، درعکاسی هم باید یکی دوروزی صبرمی کردی تا مطمئن شوی که نگاتیو فیلم نسوخته است. بعد مرحله خوشگل سازی آغاز می شد که واژه تکنیکی اش رتوش بود. درهمه عکاسی ها اتاق کوچکی بود که یک میزکارداشت که وسط آن به شکل مربع کوچکی بریده شده بود. نگاتیو فیلم برروی شیشه ای براین بریدگی قرارمی گرفت واززیر چراغی نوربرآن می افشاند. هنرمند خوشگل ساز پشت این میز می نشست وبا قلم نگاتیورا رتوش می کرد وبسته به درجه هنرمندیش، لک وپیس ها وجوش ها را برمیداشت، چین وچروک هارا رفع می کرد، چشم ها ولب هارا بادامی وقلوه ای و غنچه ای و خمارمیکرد. سبیل هارا پرپشت وکچلی هارا ترمیم میکرد.
وبالاخره انتظارها به پایان می رسید. شش قطعه عکس شش درچهار که درقابی کیف گونه و مقوایی جاسازی شده بود وکارت پستالی مزین به آقا یا ملکه زیبایی که برای تزئین گواهینامه، کارت تحصیلی، شناسنامه، پاسپورت، کارت معافی، کارنامه ویا برای یادگاری دادن به دوست ودلدار استفاده می شد و دربرگی ازآلبوم های خانوادگی تبدیل به خاطره می شد.
پولاروید وکداک اینستا ماتیک که به بازارآمدند نفس مامیا ورولی فلکس را تنگ کردند ودوربین های دیجیتال تیرخلاص را شلیک کردند تا آن عکس های شش درچهار وآن پرتره های مکش مرگ مایی که بردیواراتاق های پذیرایی وسردر فتواستودیوها وفروشگاه های قصابی و طباخی عشوه می فروختند،راهی برگ های آلبوم خاطره شوند.

ازمجموعه قافله عمر

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(4)
غرغرهای دیگران در مورد « فتو استودیو »

یادش به خیر عکاس محله ما مومن بود و قتی عکس داداشهامون رو می گرفت . با دستهایش سر آنها را به این طرف و آن طرف می چرخاند و نوبت به ما که می رسید همه اش می گفت سرت را یک کمی به طرف داداش برگردان ، نشد بالا را نگاه کن . نشد ...
اما آخر سر عکس های خوبی از آب درمی آمد.
شما چه خاطرات خوشی را یادمان می اندازید.

شهربانو | March 24, 2008 03:20 PM

نو روز شما و خانواده محترم خجسته و پیروز

آب و گل | March 23, 2008 02:28 PM

در همان استودیو افشین عکسی گرفتم بمبلغ ده تومان به اصرار هم کاری که از عکسی که برای نصب در دفتر مدرسه ناراضی بود.

عمو اروند | March 23, 2008 02:51 AM

هنوز هم مراسم عکاسی به همین منواله. لوبیا برای اینکه یه وقت تو بلاد کفر کارش برای 6 قطعه عکس لنگ نمونه قبل از رفتنش رفت یکی از این فتوها عکس بی حجاب گرفت که با خودش بیاره. نگو اینجا خارجه است. تو فرنگستون دیگه از این کارا نمی کنن. D:

لوبیا | March 23, 2008 01:11 AM












اطلاعات ضبط؟