![]() |
|
|
غرغرهای دیگران در مورد « روز معلم »
سلام منو لینک کن منم لینکت می کنم. خیلی قشنگ و پر خاطره نوشنی و خیلی از روزهای خوب گذشته را دوباره زنده کردی. ولی خودمونیم بدجنس خوب خاطره های خانم آسپین زن بابابوی مدرسه آذرآبادگان، که زنگوی تفریح گوشه ی حیاط اب نبات چوبی می فروخت یادت مونده...!!! تو هر زنگ تفریحی چند تا آب نبات در روز میخریدی ؟ علی | May 4, 2008 04:28 AMدوست من. همه را به باد گذشته انداختی دنیا خیلی کوچک است. دوسال پیش همین ایام بود دوست بسیار عزیزم هدف من احیای امیریه ای که ما میشناختیم هست خیابانی که قاب خاطره های ماست نفرین به دستانی یا شاید سرنوشت ان ها را به انروز وما را به این روزانداخت عکس بعدی سینما داریوش وپل امیربهادور خواهد بود خوشحالم یارانی چون شما را شاد میبینم زنده به امید روزی در کنار هم در پیاده روهای انجا حرف امروز را بزنیم. دم شما هم گرم حسین حسین | May 3, 2008 10:52 AMدوست عزیز حال میبینم این سمپاتی را چرا بشما دارم هم همزبانی وهم از یک محل و چه نوشته هایت وچه عکسهایت چون مدینه دل هلاک میکند واین فیل را یاد هندوستان وقتی جمادالحق را میخوانم یاد کوچه دلبخواه مدرسه رازی یاد بلورسازی وساعت مشیرالسلطنه وروبرویش سلیمانخانی که مهوش و سلی زماتی ساکنانش حتما میدانی مدرسه رازی دبیرستان دخترانه اش کردند نامش را عبرت که بهترین معلم زندگیم که از او خواهم نوشت دفتر دارش واما ابومسلم و ناصر حجازی ومعلم ورزش شما که او هم آذری بود آقای بهلولی که بچه ها بهلولی کچل میگفتند ولی او برای شاگردانش از جیب خود زنگ ورزش نان بربری میخرید اقای اکبری وخانم مسعودی ...یادشان یاد باد. حسین | May 1, 2008 02:24 AMکلی داستان برایت نوشتم که قبول درگاهت نشد و به ابدیت فراموشی پیوست. از آن همین بگویم که در آن سال، من دومین سال آموزگاریم را آغازیده بودم. عمو اروند | April 30, 2008 11:05 PM |