« روز معلم »

April 30, 2008

کلاس اول دبستان را دردبستان آذرآبادگان خواندم. مدرسه ای با ساختمانی نوسازکه همان سال افتتاح شد. گمانم سال 1339بود، درجنوب تهران. نزدیک میدان طاهری وبه فاصله ی ده دقیقه پیاده روی تا خانه ی ما درته کوچه رسولی خیابان جمال الحق.
روزاول مدرسه شلوارکوتاه پوشیده بودم ومادرم یقه ی پلاستیکی سفید روی یقه کتم دوخته بود تا چرک نشود. ناخن هایمان را نگاه میکردند که کوتاه باشد. وموهای سرمان هم که حتماً باید با نمره 2 اصلاح شده بود.
یک دفترچه چهل برگ، یک مداد سوسمارنشان سیاه یا شترنشان (استدتلر) قهوه ای با نوک تراشیده شده وتیز، یک مدادپاک کن که نصفش آبی تیره (برای پاک کردن جوهر) ونصف دیگرآن قرمز رنگ بود و یک مدادتراش پلاستیکی گرد بعلاوه یک لیوان آبخوری پلاستیکی که مثل آکوردئون جمع می شد و یک دستمال سفید محتویات توی کیف من بود. کتاب هارا چندروز بعد می دادند وبا گرفتن آن ها قند توی دلمان اب می شد.
اسم معلممان خانم خدیوی بود. قیافه اش خوب یادم نیست. به نظرم خوبرو وجوان ومهربان بود. من چون خواندن ونوشتن را قبل ازرفتن به مدرسه درخانه آموخته بودم نزد معلم عزیز بودم.
دارا وآذرقهرمانان کتاب اول دبستان ما بودند (به گمانم آخرین سال حضوردارا وآذربود وازسال بعد اسمشان عوض شد). دارا توپ داشت وآذرعروسک وباران می آمد وآن مرد داس داشت وبا اسب می آمد.
اسم مدیر مدرسه ما اقای نظرداد بود واسم ناظم مدرسه آقای اسماعیلی که بیهوده خشن بود یا ادای خشونت درمی آورد وبچه هارا بیهوده کتک میزد وآزارمی داد.
وقتی که خدارا شکرکردیم وبه کلاس دوم رفتیم، معلممان خانم نوفاسی بود. آنچه هم ازاو گنگ ومبهم به یاددارم دختری جوان با موهایی سیاه، اندامی لاغر ومیانه قد است وعمدتاً نرم خو ومهربان. گرچه گاهی مداد لای انگشتان بچه ها می گذاشت.
معلم کلاس سو م وپنجم اقای کبیری بود. مردی لاغر و سبیلو با موهای مجعد که گرچه با من رفتار خوبی داشت اما رویهمرفته ازهمان قماش رایج معلم های آن روزگاربود که "جوراستاد به زمهر پدر" و "تا نباشد چوب ترفرمان نبرد گاووخر".درآن سال یک هفته صبح ها به مدرسه می رفتیم ویک هفته بعدازظهرها. ودربعدازظهریکی ازروزهای بهاری همان کلاس سوم بود که وقتی به مدرسه رفتم آقای کبیری دم درایستاده بود وبا مهر مرا به خانه برگرداند که: " بازار شلوغ شده، مدرسه تعطیله، زود برگرد خونه". آن روز پانزدهم خرداد 1342 بود.
کلاس چهارم معلم ما آقای اکبری بود. همشهری ما که فارسی رابا لهجه ی غلیظ آذری حرف می زد وبا وجودیکه گاهی ازکوره در می رفت اما مرد مهربانی بود.
کلاس ششم را به علت رفتن ازآن محل، به دبستان رازی رفتم. معلم ما خانم زری مسعودی بود. دخترجوانی با موهای فری که گاهی دامنی کوتاه می پوشید و خیلی از بچه ها عاشق او شده بودند.
درسال های دبستان غیرازفارسی و حساب ودیکته وانشاء که درس های اصلی به شمار می آمد، ورزش، کاردستی، نقاشی، خط وسرود هم جزء مواد درسی بود که خیلی جدی گرفته نمی شد ویک جوری سروتهش را هم می آوردند.
معلم خط ما دردبستان آذرآبادگان مرد تنومندی با صورتی عطیم وسبیل هایی آویخته بود که اسمش را یادم رفته. بعضی ازبچه هارا خیلی دوست داشت وروی زانویش می نشاند وهمان وقت ها بچه ها میگفتند که بچه بازاست.
معلم سرودمان مردلاغروقدبلندی بود با موهای ژولیده وسفید که با ویلن ودفترنت به سرکلاس می آمد. سرودهای بسیاری را می خواندیم. ازجمله یکی ازآن ها سرود معلم بود.که ملودی بسیاردلنشینی داشت وهنوزهم بیشترآن را حفظ هستم. بند دوم این سرود با این بیت آغاز می شد که: "می ستایم آموزگارم / خواهش بخشش اراو دارم". راستش را بخواهید این بیت سالهاست که برای من سوالی بی پاسخ شده است. چون هرچه فکر می کنم نمی فهمم ما شاگردان ودانش آموزان چه خطایی مرتکب شده بودیم که خواهش بخشش ازآموزگارانمان را باید داشته باشیم؟
حکایت دبیرستان ابومسلم را قبلاً نوشته ام وچون عکسی ازمعلم های دبستان ندارم دراین جا فقط عکس دبیرانمان را دردبیرستان ابومسلم دوباره می گذارم.
آموزگارانمان هرجا که هستند حال وروزشان خوش باد. خاطرات من ازآن ها عمدتاً شاد وخوش است وهمه آن هارا خوب رو وآراسته وخوش لباس ومرتب وخوش صحبت وتروتمیز به یاد دارم هرچند که ما شاگردان مدرسه های جنوب شهربودیم وآن ها معلم های مدرسه های جنوب شهر.
وحالا که یاد روزهای دبستان شد، یاد همسر بابای (سرایدار) مدرسه آذرآبادگان، خانم آسپن، هم به خیر که درزنگ های تفریح گوشه ی حیاط اب نبات هایی چوبی می فروخت که یک سرآن ها به شکل حیوانات پلاستیکی کوچک بود. بچه ها مثل زنبوردورکندوی عسل، دوراو جمع می شدیم وبا یک فران وسی شاهی آن آب نبات هارا می خریدیم بیشتر به عشق جمع کردن کلکسیون همان حیوانات.
یادش به خیرو روزمعلم مبارک!

موسیقی:
لالایی برامس با صدای سلین دیون

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(6)
غرغرهای دیگران در مورد « روز معلم »

سلام منو لینک کن منم لینکت می کنم.
خانوما از بلاگ من حتما دیدن کنن چون خیلی به دردشون می خوره

romina | May 6, 2008 09:17 AM

خیلی قشنگ و پر خاطره نوشنی و خیلی از روزهای خوب گذشته را دوباره زنده کردی. ولی خودمونیم بدجنس خوب خاطره های خانم آسپین زن بابابوی مدرسه آذرآبادگان، که زنگوی تفریح گوشه ی حیاط اب نبات چوبی می فروخت یادت مونده...!!! تو هر زنگ تفریحی چند تا آب نبات در روز میخریدی ؟

علی | May 4, 2008 04:28 AM

دوست من. همه را به باد گذشته انداختی

دنیا خیلی کوچک است. دوسال پیش همین ایام بود
که به نیویوک وارد شدم نمیدانم چطور شد که پسرم
مارا بی مقدمه به تورنتو کانادا برد. فردای آن رور و پس ار
حدودا 45 سال آقای صوفیوند مدیر دوره دبستانم را دیدم
و یاد ان ایام زنده شد. و........

kamran | May 4, 2008 03:44 AM

دوست بسیار عزیزم هدف من احیای امیریه ای که ما میشناختیم هست خیابانی که قاب خاطره های ماست نفرین به دستانی یا شاید سرنوشت ان ها را به انروز وما را به این روزانداخت عکس بعدی سینما داریوش وپل امیربهادور خواهد بود خوشحالم یارانی چون شما را شاد میبینم زنده به امید روزی در کنار هم در پیاده روهای انجا حرف امروز را بزنیم. دم شما هم گرم حسین

حسین | May 3, 2008 10:52 AM

دوست عزیز حال میبینم این سمپاتی را چرا بشما دارم هم همزبانی وهم از یک محل و چه نوشته هایت وچه عکسهایت چون مدینه دل هلاک میکند واین فیل را یاد هندوستان وقتی جمادالحق را میخوانم یاد کوچه دلبخواه مدرسه رازی یاد بلورسازی وساعت مشیرالسلطنه وروبرویش سلیمانخانی که مهوش و سلی زماتی ساکنانش حتما میدانی مدرسه رازی دبیرستان دخترانه اش کردند نامش را عبرت که بهترین معلم زندگیم که از او خواهم نوشت دفتر دارش واما ابومسلم و ناصر حجازی ومعلم ورزش شما که او هم آذری بود آقای بهلولی که بچه ها بهلولی کچل میگفتند ولی او برای شاگردانش از جیب خود زنگ ورزش نان بربری میخرید اقای اکبری وخانم مسعودی ...یادشان یاد باد.

حسین | May 1, 2008 02:24 AM

کلی داستان برایت نوشتم که قبول درگاهت نشد و به ابدیت فراموشی پیوست. از آن همین بگویم که در آن سال، من دومین سال آموزگاریم را آغازیده بودم.

عمو اروند | April 30, 2008 11:05 PM












اطلاعات ضبط؟