« آگهی های تجارتی -2 »

May 29, 2008

بازار آگهی های تلویزیونی درنیمه ی دوم دهه چهل ونیمه ی اول دهه پنجاه (خورشیدی) داغ تر وداغ تر می شد.
اما بیشترآگهی ها با تکیه بر رقص وآواز و بدن نمایی دختران وسطحی ترین پدیده های شکمی وزیرشکمی ساخته می شد. درآن روزها ما کم کم به دوران دانشجویی رسیده بودیم. در درس بازاریابی دوران دانشجویی دردانشگاه تهران استادی داشتیم به نام دکتراهری ومن ودوستم مهدی یک تحقیق درمورد آگهی های تجارتی انجام دادیم. سرکلاس داد سخن داده بودیم که بسیاری ازاین آگهی ها نه تنها خالی از هر اندیشه ونازکی خیال وپدیده های زبیا شناسانه هستند بلکه درس بلاهت وحماقت می دهند. مثالش هم کلیپ آگهی آدامس خروس نشان بود که درآن مردی (به گمانم مرحوم علی تابش) درخیابان به دنبال دختر مینی ژوپ پوشی می دوید و ازاو می خواست که درمقابل هدیه های گران قیمتی ازقبیل قصر وجواهروپول، زن او شود. اما دختر با عشوه وغمزه می خواند: "نه پول ونه طلا می خوام، نه قصری ازخدا می خوام، خروس خوش طعمو می خوام با بسته بندی جدید"! یعنی یک آدامس یک ریالی را به قصروجواهر ترجیح می داد، حالا کاری با عشق وعاطفه واحساس نداریم!
یا کلیپ آگهی تلویزیون شاوب لورنس که زنی با رقص و عشوه وغمزه برای شوهرش می خواند: "مگه تو نگفتی که منو این جا واون جا می بری کناردریا می بری" (باگفتن کناردریا لباس رویش را پس می زد وبیکینی زیرش را به نمایش می گذاشت)، تا اینکه شوهرش با لهجه ی غلیظ اصفهانی در می آمد که: "زنی که بچه دارد شوهردارد این جا واون جا نی میرد، کناری دریا نی میرد، اگه دندون سرجیگربزاری دنیارو من فردا میارم توخونه، می گویی نه نیگاکن" آنگاه تلویزیون کذا می آمد وآهنگی دروصف بی مثالش خوانده می شد ودرپایان شوهر اصفهانی می خواند: "اگه اصفهونی ما نصف جهونس، شاوب لورنس خودش همه ی جهونس".
ویا ویدیو کلیپ دیگری که حسن رضیانی نقش یک روستایی را بازی می کرد که برنده ی جایزه ی مادام العمر ماهی دوهزارتومان بانک عمران شده وبه تهران آمده ودرخیابان های تهران جوگیرشده و وقتی آدرس بانک عمران را ازیک دختر تی تیش مامانی می پرسد با بی اعتنایی وتمسخراو مواجه می شود تااین که به دختر می گوید:"مادام العمر ماهی دوهزارتومان، برَندَه شده ام آمدم تهران" وناگهان دخترک یک دل نه صددل عاشق پسرک دهاتی می شود.
اما آن وقت ها ظاهراً روشنفکرها خیلی سروصدایی نداشتند وار اعتراض به توهین به شعورمخاطب وازاین حرف ها خیلی خبری نبود. مهناز وهاله و سپیده درآگهی های بازرگانی می رقصیدند ولب می زدند و دل می بردند وستاره می شدند وبه سینماراه می یافتند وفیلم آگهی ها برای خودشان بروبیایی داشتند.

آگهی های تجارتی همچنان به پیش می رود. امروز گرچه هنوزهم بیشترآن ها همانطورساده پسند وسطحی ودم دستی ساخته می شود وصبح تا شب روی اعصاب آدم خط کشی می کند، اما بسیاری ازآگهی ها هم هستند که با استفاده ازبهترین هنرمندان ومتخصصان گرافیک ونقاشی وانیمیشن وروانشناسی ، آثاربدیعی دراین زمینه خلق می کنند.
فرق نمی کند دریک جامعه سرمایه داری باشیم یا ایدئولوژیک یا یزدان سالار، بالاخره باید عده ای فرآورده ای را، یا ایده ای را یا مسلکی رابه ما قالب (غالب) کنند ودرما نیاز به آن فرآورده یا باوررا ایجادکنند، پس "پیام های بازرگانی" هرروز بیشترازپیش به ما حمله ورخواهند شد. اگرازاین دیدگاه بنگریم، شاید همان آگهی های آبگوشتی کم آسیب ترباشند، کسی چه میداند؟ (1)
درپایان به یاد آن روزها چندتا ازآگهی های بازرگانی دهه های چهل وپنجاه را که بیشترازروزنامه اطلاعات بریده شده وآن هارا از بحش نوستالژی سایت ایرانین برداشته ام، تفرج کنید:







(1) = سال ها پیش درآمریکا یک مورد دعوای حقوقی کارش به رسانه ها کشید که درآن شرکتی محکوم شد که به روشی غیراخلاقی ازپیام های بازرگانی استفاده می کند. به این ترتیب که مثلاً دربین حلقه های یک فیلم سینمایی تک فریم هایی ازیک تصویرتحریک کننده قرار می دهد که چون این تک فریم ها از شانزده فریم درثانیه کم تربود، ازطریق چشم درمغز ثبت می شد ولی به علت این که مغزفقط هنگامی به چشم دستوردیدن می دهد که سرعت تصاویرازشانزده فریم درثانیه بیشترباشد، شخص دیدن آن را احساس نمی کرد ولی نسبت به آن واکنش نشان میداد. مثلاً احساس تشنگی می کرد ونوشابه می خرید!

ازمجموعه ی قافله عمر

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(2)
غرغرهای دیگران در مورد « آگهی های تجارتی -2 »

آقا جان
شورت پگی در هفت رنگ یادت رفت بگی.
دام دام دام دام . شورت پگی و بعد نمایش
سکسی یک خانم نه بلکه چند هور و پری

همین آکهی زپرتی پایه های سلطنت رو
لرزاند.
این پهلوی هم خیلی وضعش خراب بود

جالا هی میگن این روشنفکران انقلاب کردند.

kamran | May 31, 2008 12:31 AM

در ادامه کامنت پست قبلی، دیشب کل یوتیوب رو زیر و رو کردم که آگهی دیگه پیدا کنم. به جز اینی که شما گذاشتین فقط یکی دیگه پیدا کردم که احتمالاً شما هم حتماً دیدین. بعد داشتم فکر می‌کردم یعنی مثلاً مادربزرگ من وقتی این آگهی رو تو تلویزیون می‌دیده چه حالی می‌شده؟ تازه مادر بزرگ من اصلاً هم متعصب و گوشت تلخ نبوده. وقتی منکه نوه‌شم حالم بد شد. بعد فکر کردم خوب بی‌خود نبود مردم انقلاب کردن دیگه! نمی‌دونم یا شاید ما نسل انقلابیم اینجوری به خوردمون رفته؟

لوبیا | May 30, 2008 11:06 AM












اطلاعات ضبط؟