« بارخرا »

May 06, 2008

تازه چشم هایش داشت گرم می شد که ناگهان صاعقه ای ازافق برخاست وسایه ای سترگ پدیدارگشت که یک پایش درخاور وپای دیگردرباختربود وسرش به آسمان می سائید.
سایه دهان گشود وبا صدایی رعدآسا گفت: اِقرا!
گلویش خشگ شده بود ومی سوخت وهراسان بود ومی لرزید.
بازسایه گفت: اِقرا!
با لکنت پرسید: چی؟
سایه با صدایی ملایم ترگفت: بخوان خنگ خدا!
با التماس پرید: چی بخونم؟
بخوان بنام پروردگارت که تورا ازخون بسته آفرید:
آه ازنهادش برآمد وگفت: پس این تویی جبی جان؟ زهره ام را که ترکاندی! اما اینجا چه می کنی؟ اینجا "بارخرا" است نه "غارحرا" ومن هم، درست که معجزه هزاره ام وخودبرگزیده بین، اما ... (بعد ازلختی گویی فکری به سرش می زند) حالا که به من عنایت پروردگاررا ابلاغ فرمودی بیا واین هاله مرا عیان کن!
جبرئیل نگاهی به ساعت شنی اش انداخت وزیرلب غرید: لعنتی بازهم این میکی ساعت مرا دستکاری کرده، لعنت الله عموک وابوک!

موسیقی:
"مانی مانی مانی" ازگروه آبا

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(4)
غرغرهای دیگران در مورد « بارخرا »

درودی بی پایان به سرور همیشه عزیزم نق نقوی مهربان
شرمنده هستم که مدتی سعادت دیدار زرنوشته هایت را نداشتم. از این ببعد سعی بر جبران دارم و امید که سرحال و دلخوش و سالم باشی.
دست شما را از راه دور میبوسم

ورجاوند | May 7, 2008 08:15 AM

بایرامعلی جان
دست مریزاد

kamran | May 7, 2008 05:36 AM

nokteye zarif tar az moo bood

avra | May 7, 2008 02:38 AM

ای کاش اشتباهی به جای جبی عزرائیل رو سراغش میفرستادند. اونجوری حیلی خوب بود :))

بایرامعلی | May 7, 2008 12:02 AM












اطلاعات ضبط؟