
تازه چشم هایش داشت گرم می شد که ناگهان صاعقه ای ازافق برخاست وسایه ای سترگ پدیدارگشت که یک پایش درخاور وپای دیگردرباختربود وسرش به آسمان می سائید.
سایه دهان گشود وبا صدایی رعدآسا گفت: اِقرا!
گلویش خشگ شده بود ومی سوخت وهراسان بود ومی لرزید.
بازسایه گفت: اِقرا!
با لکنت پرسید: چی؟
سایه با صدایی ملایم ترگفت: بخوان خنگ خدا!
با التماس پرید: چی بخونم؟
بخوان بنام پروردگارت که تورا ازخون بسته آفرید:
آه ازنهادش برآمد وگفت: پس این تویی جبی جان؟ زهره ام را که ترکاندی! اما اینجا چه می کنی؟ اینجا "بارخرا" است نه "غارحرا" ومن هم، درست که معجزه هزاره ام وخودبرگزیده بین، اما ... (بعد ازلختی گویی فکری به سرش می زند) حالا که به من عنایت پروردگاررا ابلاغ فرمودی بیا واین هاله مرا عیان کن!
جبرئیل نگاهی به ساعت شنی اش انداخت وزیرلب غرید: لعنتی بازهم این میکی ساعت مرا دستکاری کرده، لعنت الله عموک وابوک!
موسیقی:
"مانی مانی مانی" ازگروه آبا