غرغرهای دیگران در مورد « عبدالنسا »
لوبیا جان:
قربان دل نازکت!
عموجان:
به قول معروف او کی هچ!
کامی جان:
راست میگی؟ جون من؟
علی آقو جان:
شرمنده می فرمایی کاکو
محی جان:
کتابش مال عهد عتیق بود ازبین رفته (از اون صورتک های شیطونی)
نق نقو | May 8, 2008 08:39 PM
اين جدا اسم كتاب بود ؟
mohi | May 8, 2008 06:24 PM
رسوای جهان ز نق نق تو ماييـم
مــا در طـلـبــت اسيـــر سـودايــيــم
تــو گلـبــن نـــازی و هــمـه لطفی
ما بی خـبــران اسـيــر رؤيـايـيـم
علی | May 8, 2008 04:07 PM
از آول تا آخر که نگاه کنی اسیر جنس لطیف بودی
حالا هم بهتره همون راه رو ادامه بدی و اگه بتونی
داستان یکدست زولف یارو رقص و میانه میدان رو
یجوری بهم ربط بدی این
همون کس یا چیزی است که میتونی مجانی اسیرش بشی
kamran | May 8, 2008 02:15 PM
از آول تا آخر که نگاه کنی اسیر جنس لطیف بودی
حالا هم بهتره همون راه رو ادامه بدی و اگه بتونی
داستان یکدست زولف یارو رقص و میانه میدان رو
یجوری بهم ربط بدی این
همون کس یا چیزی است که میتونی مجانی اسیرش بشی
kamran | May 8, 2008 02:14 PM
در پیری نیز اسیر نوستالژی کودکی، نوجوانی، جوانی خواهی شد. تو که پیر نیستی!
عمو اروند | May 7, 2008 09:17 PM
وااای. دلم کباب شد.
لوبیا | May 7, 2008 08:06 PM