![]() |
|
|
غرغرهای دیگران در مورد « عطسه بز »
سلام آقای نق نقو. عطسهء بز شما ما را هم با خود به خیلی جاها برد. دوست جوانی داشتم که میگفت روزی در جادهء نیشابور به مشهد با یک گله گوسفند و بز تصادف کرد و متاسفانه باعث قتل 13 راس گوسفند و بز شد. می گفت مرا گرفتند و بردند به پاسگاهی در ده نزدیک به محل حادثه و انداختندم در تنها سلول بازداشتگاه پاسگاه تا فردا بروم دنبال کسب رضایت صاحب مال. در آن اتاق به دور و برم نگاه کردم و دیدم دوتا مرد دیگر با هیبت های ترسناک و سبیل های از بنا گوش در رفته نشسته اند. سلامی کردم و جهت "آب کردن یخها" به قول این آمریکایی ها، از اولی پرسیدم آقا شما را برای چی اینجا آوردند؟ گفت زنم را کشته ام. داشتم از ترس می مردم. به دیگری گفتم شما را برای چه آورده اند؟ گفت من دو نفر را با قمه کشته ام. ای بابا چه گیری کرده ام ها! این موقع یکی از آن دو با لبخندی از دوست بیچارهء دانشجوی دانشگاه شریف من می پرسد تو را برای چه آورده اند. دوست من که از فکر سپری کردن شب تا این دو تا قاتل داشت قالب تهی می کرد به آنها گفت: من سیزده تا را کشتم! مرا برای آن سیزده تا آورده اند! می گفت آن دو نفر با دیدن یکی قاتل تر از خودشان لبخند هایشان را جمع کردند و گرفتند خوابیدند و گذاشتند که من فلک زده هم تا صبح با خیال راحت بخوابم! این عطسهء بز شما مرا هم به جاهای دیگری برد امشب! شاد و سربلند باشید نق نقوی خوش ذوق و مهربان. نازی | May 20, 2008 02:46 AMاین عطسه بز عبارتیه که علی بن ابی الطالب فکر کنم در خطبه شقشقیه به کار می بره و میگه قدرتی که به زور بهم دادید از این هم برام بی ارزشتره. غضنفر | May 19, 2008 08:03 AMبه نطر من بز را باید مراقبت کرد که سرما نخورد! آشپزباشی | May 19, 2008 03:55 AM |