« عطسه بز »

May 18, 2008

چندسال پیش یکی ازوزرای دولت را درمجلس به استیضاح کشیده بودند، به نظرم دکترفاضل وزیر بهداشت ودرمان وآموزش پزشگی بود. درمیان دفاعیاتش گفت که: این مقام وموقعیت ومنصب برای من به اندازه عطسه بزی ارزش ندارد.
داشتم فکرمی کردم که چرا جناب دکترازمیان این همه مثل "عطسه بز"را به عنوان سمبل بی ارزش بودن انتخاب کرد؟ بعداً فهمیدم که منظورایشان ازعطسه بز درواقع "گوزبز" می باشد که چوپانان برای کمال بی ارزش بودن چیزی یا پدیده ای به کار می برند وایشان برای رعایت عفت کلام، گوزرا به عطسه بدل کرده اند.
این اندیشه توسن خیالم را زین کرد:
توفانی دربنگلادش بیش از یکصدوپنجاه هزار نفررا کشت ومیلیون ها نفررا بیخانمان کرد
خمرهای سرخ درکامبوج تقریباً تمام مردم بخش بزرگی ازکشوررا قتل عام کردند
درآفریقا نسل کشی وچنگ سالاری میلیون ها نفررا کشت وبی خانمان کرد ومجروح رها کرد
آمریکا به پاناما وگرانادا وعراق وافغانستان لشگرکشید
صدام حسین دیوانه این همه آدم را کشت وبیش از 1.5 میلیون نفررا آواره وگرسنه ومفلوک کرد وآمریکا که برای رهایی عراق ازصدام حسین آمد، همزمان با حضورش تاکنون بیش از پانصد هزارعراقی کشته شده اند و بیش از پنج هزار آمریکایی
سونامی دراندونزی، گردباد دربرمه، زلزله درچین، و
این ها همه فقط درچندسال پشت سرهم
حالا فرض کن ازاین ها هم فاجعه بارتر:
هزاران گونه گیاهی وجانوری منقرض شد، آمازون ازمیان رفت، یخ های قطبی آب شد، دریاها خشکید وکویرشد
گازهای گلخانه ای هوای سیاره آبی را منقلب کرد مدارزمین چنددرجه چرخید وفقروقحطی وگرسنگی وآلودگی وبیماری همه گیرشد
کویزری به کویزری دیگردرگوشه ای ازکیهان برخورد کرد ومیلیاردها ستاره وسیاره نابود شد وده ها سیاه چاله چدید آمد.
اما:
آن پیرمرد آمریکایی همچنان درپای تلویزیون جرعه جرعه آبجوی خودرا می نوشد وزیرلب کوارتربک دالاس کاوبوی را به فحش وفضاحت می کشد که بانی باخت تیمش شد
آن جوان آفتاب سوخته بیرجندی دلش برای خواهرش تنگ است که به شش میلیون تومان به دلالان پاکستانی فروخته شد
آن چوپان لر غمش ازبادکردن شکم گوسفندش است
آن دختربچه بلوچ شادازاین که امشب به جای دوخرما چهارخرما نصیبش شده است
عطسه ی بز را بگو که مارا تاکجا برد!

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(3)
غرغرهای دیگران در مورد « عطسه بز »

سلام آقای نق نقو. عطسهء بز شما ما را هم با خود به خیلی جاها برد. دوست جوانی داشتم که میگفت روزی در جادهء نیشابور به مشهد با یک گله گوسفند و بز تصادف کرد و متاسفانه باعث قتل 13 راس گوسفند و بز شد. می گفت مرا گرفتند و بردند به پاسگاهی در ده نزدیک به محل حادثه و انداختندم در تنها سلول بازداشتگاه پاسگاه تا فردا بروم دنبال کسب رضایت صاحب مال. در آن اتاق به دور و برم نگاه کردم و دیدم دوتا مرد دیگر با هیبت های ترسناک و سبیل های از بنا گوش در رفته نشسته اند. سلامی کردم و جهت "آب کردن یخها" به قول این آمریکایی ها، از اولی پرسیدم آقا شما را برای چی اینجا آوردند؟ گفت زنم را کشته ام. داشتم از ترس می مردم. به دیگری گفتم شما را برای چه آورده اند؟ گفت من دو نفر را با قمه کشته ام. ای بابا چه گیری کرده ام ها! این موقع یکی از آن دو با لبخندی از دوست بیچارهء دانشجوی دانشگاه شریف من می پرسد تو را برای چه آورده اند. دوست من که از فکر سپری کردن شب تا این دو تا قاتل داشت قالب تهی می کرد به آنها گفت: من سیزده تا را کشتم! مرا برای آن سیزده تا آورده اند! می گفت آن دو نفر با دیدن یکی قاتل تر از خودشان لبخند هایشان را جمع کردند و گرفتند خوابیدند و گذاشتند که من فلک زده هم تا صبح با خیال راحت بخوابم! این عطسهء بز شما مرا هم به جاهای دیگری برد امشب! شاد و سربلند باشید نق نقوی خوش ذوق و مهربان.

نازی | May 20, 2008 02:46 AM

این عطسه بز عبارتیه که علی بن ابی الطالب فکر کنم در خطبه شقشقیه به کار می بره و میگه قدرتی که به زور بهم دادید از این هم برام بی ارزشتره.

غضنفر | May 19, 2008 08:03 AM

به نطر من بز را باید مراقبت کرد که سرما نخورد!

آشپزباشی | May 19, 2008 03:55 AM












اطلاعات ضبط؟