« آگهی های تجارتی »

May 28, 2008

سال هاست که آگهی های تجارتی جزئی اززندگی روزانه ی بیشترآدم های شهرنشین وروستا نشین دنیاست. دیگر آن چنان به این پدیده ی بازرگانی خو گرفته ایم که اگر درسرراهمان بیل بوردی نبینیم، درروزنامه وسینما ورادیو وتلویزیون پیام های بازرگانی نشنویم، افزون برآن که جای خالی بزرگی خواهیم دید، زخم کارسازی نیز به پیکره ی مالی این رسانه ها خواهد خورد که چه بسا نخواهند توانست قدراست کنند.
اما این آگهی های بازرگانی یا به قول صدا وسیمایی ها، پیام های بازرگانی یا به قول این وری ها "کامرشال" ها از کی وکجا شروع شد؟ تاریخچه ی آن را نمیدانم که این جا جایش نیست وفقط روایت شخصی آن را از یاد وخاطره می گویم. یاد وخاطره ای ازبرخی ایستگاه های متروک قافله ی عمر.
ازفروشنده های دوره گرد که صبح زود بهاروتابستان صدایشان را درکوچه پرمی دادند که زالکِ زال زالکِ مال باغ ونکِ و یا عسل طالبی طلا گرمک ویا بیا صفرا بره شاتوت که بگذریم، قدیمی ترین آگهی هارا از رادیو ایران به یاد دارم. یک برنامه چنددقیقه ای که عصرها پخش می شد و با این جمله آغاز می شد که: "پرویز وپروین ازنیو کلاب این"، نمیدانم داستان نیو کلاب این چه بود؟ اما این پروین خانم وپرویز خان به دنبال این جمله پیام های بازرگانی می خواندند. ازجمله: "ازاینور وازاونور یک خبر ازمعطر". معطر نام یک سری فرآورده های آرایشی بهداشتی بود همچون کرپدوشین معطر، ادوتوالت معطر وغیره.
گاهی هم ازرادیو می شنیدیم که می گفت: "مواظب باشید فولکس واگن را قورت ندهید!" داستان از این قرار بود که بستنی چوبی کیم برای افزایش فروش خود روی چوب بستنی نام فولکس واگن یا رمز دیگری را درج کرده بود که خریدارخوش بخت با ارائه ی آن مالک یک دستگاه فولکس واگن بیتل، اتومبیل بی رقیب آن روزهای خیابان های تهران می شد. ما که هرگز فولکس واگنی برنده نشدیم ام به یاددارم که دوسه باری کبوتر بخت بربام مانشست وزیر تشتک پپسی کوجولویی که خریده بودیم با هزار دوق وشوق کلمه ی "مفتکی" را یافتیم که با تسلیم آن به مش یدالله بقال سرکوچه یک پپسی مفتکی توی رگ زدیم.
دیگر آگهی که که از رادیوی آن روزها به یادم مانده آگهی فروشگاه جنرال مد درکوچه ی برلن بود که یکی از فروشگاه های بزرگ نسبتاً شیک پوشاک (فکرکنم مردانه) درآن روزگار تهران بود. دراین آگهی عده ای با صدای خوش می خواندند: "برای بهترپوشیدن بدوبدوبرو جنرال مد کوچه ی برلن" وبعضی ازبزرگترهای ماهم با کنایه ای ازقیمت های گران جنرال مد کلمه ی پوشیدن را دراین شعر به "دوشیدن" تبدیل می کردند. وآگهی آدامس خروس نشان که میگفت: "آدامس خروس نشان نفس را خوشبو، دندان هارا سفید، هضم را آسان وهوش را زیاد می کند"! (آن وقت ها هم مثل حالا چاخان کنتورنداشت!

هاله درآگهی یخچال جنرال استیل

تا این که تلویزیون تابت پاسال وبعد هم تلویزیون ملی ایران پاگرفت وهمه گیرشد وآگهی های رنگارنگ تلویزیونی جای خودرابازکرد.
این آگهی هاییست که ازروزگاران اولیه تلویزیون به یادم مانده است:
کالای خردسالان نام یک فروشگاه بزرگ (با معیارآن روزها، یک دکان دونبش چند دهانه) لباس بچه ها بود درچهارراه امیراکرم (امروز: خیابان ولیعصر بالاترازجمهوری). گوگوش که هنوز دختر بچه ای بیش نبود دراستقبال ازپدرخود (صابرآتشین) می خواند: "به کالای خردسالان خوش آمدید باباجان".
روغن نباتی قو یکی از فرآورده هایی بود که به شدت برایش تبلیغ می شد. دریکی ازآگهی ها که به صورت یک کلیپ داستانی تهیه شده بود ونامش هم "شکارچی" بود یک جوان خوش قدوبالا وپهلوان صولت (که متاسفانه نامش را فراموش کرده ام) سواربراسب وارد صحنه می شد و دختری درلباس روستایی برایش با رقص وترانه عشوه می فروخت که دردل سنگ شکارچی اثرنمی کرد تااینکه عاقبت دخترک عشوه گرکه ازقضا آشپزیش هم خوب بود، قرقاول های صیدشده توسط شکارچی را با روغن نباتی قو می پخت و ازراه شکم دل پهلوان را بدست می آورد تا آن جا که درپایان کلیپ می خواند: "دیدی چی کارت کردم؟ با قو شیکارت کردم!"
ویا آگهی دیگری ازهمین روغن نباتی قو که شب عید پخش می شد. عمونوروز(که بی شباهت به بابانوئل نبود) با اسباب بازی های فراوان وارد خانه ای می شد وبه کودکان هدیه می داد تا این که خانم خانه با ادا واطوار معترض می شد که "این که بود مال کوچیکا مال بزرگا کو عمو جون؟" و عمو نوروز هم درجواب می خواند "غصه نخورعزیز من ازهمه بهترش رو من برای تو آوردم" وروغن قوی با کلید عیدی می داد.
ویا آگهی مشهورکفش ملی که نام کلیپ آن خواستگاری بود. حسن رضیانی درنقش یک حاجی پولدار به خوایتگاری دختری تودل برو می رفت وبا شعر وقرواطوار "انکحت وفلان را می خواند واینه وشمعدان وپول وملک وباغ را یکی یکی به دختر نثار می کرد و می پرسید: "راضی شدی؟" وجواب دخترک همراه با معتنابهی عشوه "ن....ه" بود تااینکه "دوجفت کفش ازاون کفشای ملی و..حالا راضی شدی؟ بع...له"!
ادامه دارد

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(7)
غرغرهای دیگران در مورد « آگهی های تجارتی »

مامان جون امروز روغن نداریم --باید مامان روغن شاه پسند بیاری-- هرشب و هر روز مامان غذا را -- با شاه پسند بپز اگر دوست داری مارا--

عمو نوروز | January 15, 2010 01:14 PM

اومدم یه خاطره از اتفاقی که برای یکی از این تبلیغ‌کننده هابعد از انقلاب افتاده بود بگم، دیدم انقدر حال و هوای این پست شاده که دلم نیومد. چه باحال که تو یوتیوب می‌شه اینها رو هم پیدا کرد. برم ببینم منم پیدا می‌کنم از این چیزا.

لوبیا | May 29, 2008 07:31 PM

سلام سلام ای بچه ها من یام یامم دوست شما
من اولش ویفر بودم
من با کره تو فر بودم
بد شکلات ریخت رو سرم شکلاتی شد دورو برم
هز جا دیدی ورم بدار یه 2 زاری جایم بزار

البته من خود این آگهی رو هیچوقت نشنیدم ولی وقتی بچه بودم پدر و مادرم اینو برام می خوندن و این قدیمی ترین تبلیغیه که من به یاد دارم

Pooya | May 29, 2008 09:10 AM

نق نقو جان يكي از اگهي ها مجله توفيق بود كه همشهري شب جمعه دوچيز يادت نره دومى مجله توفيق بچه بودم از يكي پرسيدم اوليش چيه كنجكاوى كودكي باتشر گفت بزرگ بشي ميفهمي وديگري هم آبليموي مهرام و دوتاليمو و . . . خانم هاله و ترش كردن حاج خانوما و . . .
ياد روزگارا ن خوش بخير

hossein | May 29, 2008 08:12 AM

با درود به نق نقوی عزیز
شاید یکی از موفق ترین آگهی های تجاری که بدلیل طولانی بودن معمولا آنرا در سینما نشان میدادند تبلیغات شکلات مینو بود که عده ای دزد به بانکی حمله میکنند و کارمند بانک در حین تعارف شکلات مینو دکمه خطر را فشار داده و پلیس وارد و آقایان را دستگیر و رد صحنه آخر آقا دزده میگفت: بر هر چه مارک مینوست ....
و گوینده اصلی میگفت همتا ندارد.
دیگری تبلیغات روغن شاه پسند و اگر اشتباه نکنم خوانندگی ژاکلین بود که:
مامان جون امروز روغن نداریم
باید مامان روغن شاه پسند بیاریم و ....

ورجاوند | May 29, 2008 05:18 AM

مرا بیاد ناصر انداختی که همیشه کلینکس حریر، می‌خرید و مصطفی که سر بسرش می‌گذاشت که تو به نیابت آن دخترک خوشگل و طناز که می‌خواند" دستمال من حریره، حریره" پولت حرام این دستمال می‌کنی.
یادشان به خیر که هر دو رفته‌اند.

عمو اروند | May 29, 2008 02:54 AM

سلام
با این فیلفل شیکنی که ما اینجا حی و حاضر شدیم نتوانستیم تصویرات وبلاگ را به مناظره ! بنشینیم . رفتیم داخل فوتو بلاگ و فنچ طلایی و باغ را مشاهده فرمودیم . آنجا هم نتوانستیم بنگاریم که آقا این عکساتون خیلی به روز هستن . بالاجبار " بَک " زدیم و اینجا به محضر جهت عرض ادب رسیدیم . عجب حکایتی شده امروز و سر صبحی!

اهری | May 28, 2008 10:23 PM












اطلاعات ضبط؟