بالای هرپمپ بنزینی یک مار کبری یا زنگی یا عینکی زبانش را درآورده ودندان های نیش اش را نشان میدهد. این قیمت های بنزین را می گویم که هرروزصاحبان پمپ بنزین خستگی ناپذیر چراغ رقم هایش را بالا می برند. باید مثل من روزی دست کم دویست کیلومتری رانندگی بکنید تا زهر نیش این مارهارا بچشید.
پیش خودم میگویم بازم خوب شد که هامرسوارنمی شم! اما همین چهارچرخه ی خاوردوری فسقلی هم تا دوماه پیش با 34 دلار باکش پر می شد حالا شده 54 دلار. عوضش به قول آقای احمدی نژاد مافیای نفت حالشو می بره.
به آفتاب دلپذیر ودشت های زمردین دوبرجاده نگاه می کنم تا کمی دلم خنک شود. اما مرده شور این شبکه ی فاکس را ببرد، می خواهیم چهارکلمه اخبار گوش کنیم ببینیم دنیا چه خبره مگه این شبکه ی بی همه چیز میداره؟
یک عده جمع شدند به لطایف الحیل هرچی ازدستشون برمیاد وهرچی ازدهنشون درمیاد میگن تا این باراک رو بی آبرو کنند. هزارجورمزخرف به گوش این آمریکایی ها می خونند که عقلشونو دادند دست رادیو وتلویزیون. علناً این شبکه ی فاکس داره میگه برای آمریکای سفیدپوست افت داره به باراک سیاه پوست رای بده. نژاد پرستی عریان درقرن بیست ویکم! متاسفانه رادیوی خبری دیگه ای هم توماشین دم دستم نیست.
به "درایو تروی" استارباکس میرم تا یک فنجان "تال کارامل لاته" بگیرم وحالی بکنم. فروشنده که دخترک ظریف وزیباییست میگه میشه سه ونیم دلار. میگم بخشگی لامروت، قهوه ی پنجاه سنتی رومیده سه دلارونیم، اگه آدم بخواد روزی یک فنجون قهوه بخوره سرماه باید صد دلار پیاده شه.
یهو نق نقوی نامرئی سرم ندامیده: خوب مرتیکه اگه این جا این همه عیب داره پس این جا چه غلطی داری میکنی؟ یاد حرف مادرم می افتم که درچنین مواقعی می گفت :"این دینگه دینگه ها چه چیز است" (1) و چنان می خندم که دخترک استارباکسی عاقل اندرسفیه نگاهم می کند.
(1) = برخی ازمحله های تبریز درقدیم با سنگ های رودخانه ای فرش شده بود وبسیار ناهموار وقلمبه قلمبه بود. گویا دختری ازیکی ازاین محله ها زن یک تهرانی می شود وبه تهران می رود. بعد ازیکی دوسال که درتعطیلات تابستان برای دیدن پدرومادربه محله ی قدیمی برمی گردد متجدد شده وکفش پاشنه بلند (دیک دابان) پوشیده ونمی تواند روی سنگفرش راه برود، این است که زبان به اعتراض می گشاید که "این دینگه دینگه ها چه چیزاست؟"
پ.ن: کسی می داند چرا وبلاگستان اینقدرسوت وکورشده؟ سهمیه بندی خاموشی داریم؟