یکی از آن شب های پرستاره ی تهران بود. با بمانعلی روی تخت چوبی درحیاط نشسته بودیم و گپ می زدیم. بوی خاک خیس باغچه و عطر یاس امین الدوله درهوا شناوربود. ظرفی پراز زرد آلو وخیار وآلبالو روی زیلوی روی تخت چوبی چشمک می زد ودواستکان چای دبش. مارمولکی هم زیر چراغ مهتابی کمین کرده بود تا پشه هارا شکارکند.
بمانعلی پرسید: میدانی چرا راه آهن سرتاسری را از بندر معشور (ماه شهر) در جنوب به بندر شاه (ترکمن) درشمال کشیدند؟
گفتم: چطور مگه؟
گفت: آخه مسیر درست ومنطقی واقتصادی چنین خطی باید از بندرعباس شروع شه وبه بندرپهلوی ( انزلی) برسه. اما به جای آن از یک بندرکور شروع شده وبه یک بندر کوردیگه رسیده.
گفتم: خوب چرا؟
گفت: برای اینکه انگلیسا اینجوری می خواستن، تا بتونن اسلحه ومهمات ونفرات هندی رو راحت تر به روسیه برسونند.
گفتم: بمان جان حالت خوبه؟ مثل این که راه آهن سرتاسری ایران رو آلمان ها کشیدند ها! تو مث اینکه دست دایی جان ناپلئونو از پشت بستی با این تئوریات.
گفت: دِ همبن دیگه، خامی بابام جان، نشناختی این انگلیسارو!
گفتم: جای مش قاسم خالی.
اما خودمونیم ها، بمانعلی که تکلیفش روشنه، اما چرا راه اهن از بندرعباس به بندرانزلی کشیده نشد؟