به دوروبری های محیط کارم که نگاه می کنم می بینم که زندگی بیشترشان آلوده ی رد پای فاجعه است.
بماند که همین آدم ها اگرخانه شان به دلیل عقب افتادن پرداخت قسط وام، دردست حراج به وسیله ی بانک هم که باشد، یا هزارجورقرض وقوله وبدبختی دیگرهم داشته باشند، بازهم مسافرت تابستانی وکمپینگ "مموریال دی" و جشن های دیگرازیادشان نمی رود.
راستش یاد داستان سعدی می افتم که ازنداشتن کفش غصه داربود وکسی را دید که پاندارد. منتها به جای این که شکرگزارباشم که کفش ندارم، درفکرفرومی روم که چرا این جماعت اینقدرزندگیشان درب وداغان است؟
نه قصد تئوری پردازی دارم ونه خیال این که مشاهدات خودم را ازآدم های دوروبرم به همه ی جامعه ی آمریکا تعمیم دهم. فقط مشاهداتم را از یک عده آدم های با تحصیلات حداکثر دیپلم ودرآمدهای پائین، که می توانند جامعه ای آماری به شمارآیند نقل می کنم. آدم هایی که سرگذشت خیلی هایشان می تواند داستان وسناریویی پرماجرا باشد که باید بچه محل های خوش قصه نویس هم چون دکترامید یا دکترغضی بنویسند:
کتی
چهل وچند ساله است. لاغروقدبلند وچشم آبی. نمیدانم اهل کجای آمریکاست. ردی از زیبایی وفریبندگی سال های جوانی هنوزدراو باقیست. سرمستانه وسبکسر می خندد. خودش می گوید زندان برایش مثل تعطیلات است! خودش می گوید درجوانی کارتن خواب وبی خانمان بوده. روابط عمومی ورفتارش با مشتریان خیلی خوب است. اما گوبا درگذشته مرتکب استفاده ازمواد مخدر و رانندگی درحال مستی شده. به چنگ پلیس افتاده و دادگاه اورا به شرط این آزاد کرده تا مدتی تحت نظرباشد وازمواد مخدر والکل استفاده نکند. اما اخیراً غروبی افسر مامور مراقبتش سرزده به خانه اش می رود ودرحال نشئگی ومستی مچش را می گیرد ودوباره به زندان می افتد. بعدازیکی دوهفته که بقید قید ضمانت ازاد شد، روز مادریاد پسرش می افتد که دادگاه حضانت اورا به شوهرسابقش داده. راه می افتد وبه خانه ی شوهرسابقش می رود که پسرش را ببیند. به او اجازه نمی دهند. فکر می کنم دراثرتنهایی وفشارعاطفی دست به خشونت ودیوانه بازی می زند. فعلاً دوباره گرفتارشده ودرزندان است.
راسل
باید چهل سالی داشته باشد. موبوروچشم آبی. اهل تگزاس است. کارش را خوب بلداست وروابط عمومی اش بسیارخوبست. اهل کوهنوردی ودوچرخه سواریست. ذلیل عرق خوریست. نمیدانم چه جرمی مرتکب شده. احتمالاً درهنگام بدمستی رانندگی کرده وگرفتارشده. پلیس دستگاهی روی ماشینش نصب کرده که صبح ها باید ازدرون لوله ای به داخل دستگاه فوت کند. ماشینش تنها هنگامی روشن می شود که دستگاه مذکور الکل بیش ازمجازرا درنفسش نگیرد. گرچه الان مجرداست ولی داستان های عشقی پرماجرایی هم داشته. دستش هم کمی کج است وباید چهارچشمی مواظبش باشیم.
ایلِین
اهل آیوواست. چشم های ابی و موهای بوردارد. سنش ازپنجاه باید بیشترباشد. زن خوبیست وکارش را هم خیلی خوب انجام میدهد. منتها هفته ی پیش ناگها ن هوایی شد وگفت دیگرنمی توانم کارکنم. وقتی ازاو دلیلش را پرسیدم، گفت شوهرش اورا ول کرده ورفته، پسرش هم درهیجده سالگی خودکشی کرده، افکارش پریشان است ودیگر نمی تواند کارکند.
راندا
یک چشمه ازشیرینکاریهای راندا را قبلاً گفته بودم. راندا شاید شصت سالی داشته باشد. ازآن خاله زنک هاست که اگردل به دلش بدهی چهارساعت وسی وپنج دقیقه یک ضرب حرف می زند. تعطیلات آخرهفته قبلی با شوهرش دعوایش شده است وشوهرش زده دست وپهلویش را شکسته است. فعلاً خانم راندا بستری وشوهرش هم به جرم خشونت خانگی درزندان به سر می برد.
مریلین
فیلیپینی تباراست. فکرنمی کنم بیشترازپنجاه سال داشته باشد اما دراثر فشارزندگی شصت ساله می نماید. شوهرش با داشتن چهارپنج تا بچه اورا ول کرده وسراغ زن دیگری رفته است. دخترکوچکش که پانزده شانزده سالی بیش ندارد دچار توموری سرطانی درگردن شده که تمام هم وغم مریلین اوست. هزینه های درمان این دخترآنقدرزیاد شده که بیمه آن را نپرداخته. حالا دادگاه حکم داده که ماهیانه بخشی ازخقوقش کسرشود وبه بیمارستان پرداخت شود. مصداق ضرب المثل هرچی سنگه مال پای لنگه!
فیدل
بیست وسه چهارسال بیشتر ندارد. مکزیکی تباراست. اهل کار وخونگرم است. ازدوست دخترقیلی اش دختری دارد که دادگاه موظف کرده بخشی ازحقوق ماهیانه اش کسر وبه مادربچه پرداخت شود. اززن فعلی اش هم دوبچه دارد. تازگی اقدام او برای گرفتن گرین کارت زنش به نتیجه رسیده است ولی همه اش نگران این است که زنش به محض گرفتن گرین کارت اورا ول کند وبرود.
پاول
باید شصت وپنج سالی داشته باشد. بازنشسته ارتش است. اهل اوکلاهما. یک کاوبوی تمام عیار. با سر تراشیده، چشم آبی، سرخ وسفید، کلاه کاوبویی، چکمه وکمربند پهن چرمی با قلابی بزرگ به شکل شاخ گاو. رفتارش هم کاملاً گاوچران واراست وبه قول خوداین ها "ردنک". آدم بدی نیست ولی به درد کارهایی که نیاز به روابط عمومی دارد نمی خورد. پاول گرفتار سرطان لنف شده ولی درمان شده است. پزشگان اورا ازنوشیدن الکل منع کرده اند ووقتی آبجو می بیند چنان ازآن تعریف می کند که انگارمعشوقش است ودل آدم کباب می شود. اخیراً زنش هم مرد وما خیلی به تنهایی وبیکسی اش غصه می خوردیم ولی خوب تازگی ها دوست دختری را به خانه آورده است وبا او زندگی می کند.
داستان دبی وامبروباربارا و گیزلا و بریتنی وجردن را می گذارم برای بعد چون چشمهایم دارد اززورخستگی می سوزد.