« خیرباشه »

June 28, 2008

یکی ازروزهای سرد زمستان بود. نق نقو دردلیجان خسته، به رانندگی مشغول. آفتاب بعدازظهر زمستان ازپشت شیشه می تابید وهمگام با یکنواختی بزرگراه صاف وهمواررخوت دلپذیری را درفضای داخل ماشین پراکنده بود. پلک چشم های نق نقو هی میرفت که روی هم بیفتد. پنجره را که باز می کرد هوای سرد بیرحم میزد تو، لختی خواب ازسرش می پرید، اما سرما امان می برید و ناگزیر پنجره را می بست. صدای رادیو وموزیک هم دیگر کارسازنبود وحکم لالایی پیدا کرده بود.
ناگهان نق نقو یادش افتاد که برای این مشکل راه حلی بکراندیشیده است. ازتوی جیبش یک قوطی کبریت درآورد ودرش را بازکرد وچندتا مورچه ای را که درآن بود به داخل شلوارش انداخت. به این امید که مورجه ها اعضا واندام فرومیانی اورا گازهایی ظریف بگیرند که راه خواب را ببندد. اما از بازی های شگفت روزگاراینکه خداوند مورچگان را فرمود تا با آهنگی موزون درآن وادی گام زنند واثری همچون ماساژی بس خلسه آورپدید آورند.
دراین احوال بود که ناگاه چشم اندازهایی بس دلفریب درپیش چشم پدیدارشد. خیابان هایی با صفا با چنارانی دلکش، جویبارانی چاری چون اشگ چشم و آبشاری ازاقاقیای صورتی وبنفش سرریز ازدیوارهای چپ وراست. خیابان غرق نوربود ونئون. دخترکان وپسرکان شاد ودست دردست می خرامیدند و لبخند می زدند. رستوران ها، چگرکی ها، کله پاجه ای ها، اغدیه فروشی ها، می خانه ها وگل خانه ها بساط خودرا درپیاده روهای دوسوی خیابان گسترده بودند.
ازدروازه ی بزرگ وزیبایی که خیلی شبیه سردر باغ ملی بود و پیچ امین الدوله وعطرآن از سروکولش بالا می رفت گذشت وجلوی ساختمانی که برپیشانی اش به خط خوش نوشته شده بود "وزارت امورخارجه" ایستاد و به داخل رفت. مرد میانسال خندان وخوش پوشی به پیشوازآمد وگفت سلام، من متکی هستم، به وطن خوش آمدید! نق نقو پرسید: یعنی شما آقای متکی وزیرامورخارجه هستید؟ پس ریشتان کو؟
مرد خوش پوش مهربان جواب داد: آقای نق نقو ما دیگر ریش اندیشه مان درآمده بود پس آن را تراشیدیم! به تهران خوش آمدید، ما منتظرتان بودیم. برای شما کاری مناسب درنظرگرفته ایم.
نق نقو با تعجب پرسید: اما من با اصل مترقی ولایت فقیه بفهمی نفهمی یه هوا مشکل دارم ها؟
مردخوش پوش مهربان جواب داد: اختیارداری نق نقو جان! مارا با مذهب واعتقادات چه کار؟
نق نقو گفت: مرسی! چه کاری برای من درنظرگرفته اید؟
مردخوش پوش مهربان گفت: ریاست دپارتمان خواب های شیرین!

نمیدانم گازیکی ازآن مورچه های جرار بود یا غلطیدن چرخ ماشین درزبری های شانه خاکی یا چراغ چشمک زن ماشین پلیس؟ به هرحال چرت نق نقو پاره شد وامدادهای غیبی یک باردیگراورا نجات داد.

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(5)
غرغرهای دیگران در مورد « خیرباشه »

بلا نسبت
شتر در خواب بیند پنبه‌دانه
گهی لف‌لف خورد، گه دانه‌دانه.

عمو اروند | June 29, 2008 12:01 PM

بعضی اوقات خواندن و یا شنیدن برخی خاطرات
یا وقایع نه تنها دلپذیر نیست بلکه وقتی راوی و یا
کسی که اینگونه وقایع برای او رخ میدهد نزد شنوده
یا خواننده از جایگاه خاصی برخوردار است و
فهم و شعور او مورد قبول بسیاری از خوانندگان
و دوستان اوست. موضوع شکل دیگری پیدا میکند.
نق نقوی عزیز دو مطلب در این نوشته شما برای من
وشاید برای بسیاری از خوانندگان بلاگ شما
غیر قابل قبول است و دومی همان رانندگی کردن
در حال خواب آلودگی است
این موضوع نه نتها جای هیچگونه مزاح ندارد . بلکه
حاکی از کم توحهی شما به قوانین - به سلامت
خودتان - به سلامت سرنشینان خودرو - به زن و
زندگی و دوستان و......
اگر کار شما خسته کننده است استراحتتان را
بیشتر کنید . اگر راهتان دور است تدبیری بیندیشید
و با جلب نظر خانواده منزل را به کار یا کار را به منزل
نزدیک کنید.
نهایتا از این نق نقو و این نویسنده قابل قبول نیست
که با احساس خواب آلودگی اتومبیل را در کناری
متوقف ننمایند و ده تا پانزده دقیقه استراحت ننمایند.

فکر میکنم این کار از انداختن مورچه به تنبان
راحت تر باشد.

kamran | June 29, 2008 11:53 AM

های آقای نق نقو. شیطانک روی شانه ی چپ ما بدجور به هوس افتاده یک مجله ی پیپل اختصاصی بچاپد هرچند عمرا مثل مال شما پروفیشنال باشد.

مژگان بانو | June 28, 2008 10:44 PM

سلام بر نق نق الحکما
خواب دیدید؟واقعا که اینها رو فقط میشه توی خواب دید... چه میدونم والا

alma | June 28, 2008 10:31 PM

خواب دیدین !؟
خیره ایشاللا
گرچه خواب بعضیا چپ ه . اما شما که " بعضیا " نیستین .

اهری | June 28, 2008 09:23 PM












اطلاعات ضبط؟