« ماجرا »

June 29, 2008


صبح یکشنبه چند هفته پیش همراه با فراز برای راه رفتن به کوه ودشت زدیم. پانزده دقیقه ای بیش نرفته بودیم که ناگاه برجا خشگم زد.! یک مارزنگی چاق وچله وسط کوره راه لنگرانداخته بود.
تا به حال مار به این بزرگی درغیرازباغ وحش ندیده بودم. چندتا عکس گرفتم که بکیش را ملاحظه می فرمائید. ازادامه ی راه منصرف شدیم وبرگشتیم.

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(4)
غرغرهای دیگران در مورد « ماجرا »

منم يه بار كنار ساحل يه مار آبي ديدم . خيلي فاز داد . به كه دست زدم خيلي نرم بود راستش اون موقع تازه تو جونم حل شد كه مار جز نرم تنان يعني چي و استخوان نداره !

mohi | July 1, 2008 02:23 PM

راستش را بخواهی منم از مار می‌ترسم علی‌رغم اینکه خانه‌های قدیمی همدان از جمله خانه‌ی پدری ماوای ماران بود و در حنوب ایران نیز میهمانان آن‌چنانه‌ای هر از گاهی داشتیم. هفته‌ی گذشته توی جنگل می‌رفتم به ماری برخوردم حدود ۲ متر که غورباغه‌ای را شکار کرده بود. عکسی از آن گرفتم و آرام از کنارش گذشتم. بعد به این فکر افتادم که می‌شد بی‌ترس جلوتر رفت و عکسی دقیقتر گرفت که دهان مار اشغال غورباغه بود ولی خوب ترس ترس است.

عمو اروند | June 30, 2008 11:27 AM

جگر صادراتی اعلاء باب بازار اتازونی موجود است!
;-)))))
ارادتمندیم کماکان

آشپزباشی | June 30, 2008 12:56 AM

وای چقدر ترسناک. من اگه بودم فکر کنم دیگه یک قدم هم نمی تونستم راه برم.

لوبيا | June 29, 2008 10:31 PM












اطلاعات ضبط؟