ارنگه، نبش باغ حصارسنبک، برسد به دست خرعزیزم ملوس
ملوس جانم:
سلام به گوش های دراز دلفریبت، سلام به عرعرخنده هایت، سلام به غلت های رعنایت روی علفزار. چقدر دلم برایت تنگ شده است. چه اشتباهی کردم که به دنبال عقل ودرایت و وفا وصفا و معرفت راه افتادم وبه این خراب شده آمدم.
تو خودت دریای ایثار وصفا بودی، اما این جا همه لبخندهای الکی می زنند، درمقابل یک لقمه نان بخورونمیر می خواهند تعارفات ودروغ های شاخدارشان را باورکنم، می خواهند بوی ناخوش را مشگ وعنبربنمایند، می خواهند به زورسیاه را سفید کنند.
تو گرچه مظهر مهر وصفا وصبروبردباری بودی اما خیلی که زوربهت میامد یک عروتیزی می کردی دست کم یک جفتکی، گازی، خشمی بروز میدادی، اما این جا هرچه زور به ما می گویند، بلا نسبت اسم عزیزت، سرمان را می اندازیم پائین وسواری بیشتر می دهیم.
ازعقل ودرایت که دیگر چه بگویم، دلم خون است، همین قدربدان که نه تنها عقل ودرایت توی نازنین، بلکه سوادت هم ازخیلی ازعلمای این جا بیشتراست.
خیلی دلم پراست ویک دفتر برایت نوشتنی ودرددل دارم اما همه را در یک جمله خلاصه می کنم. فقط همینقدر برایت بگویم که هرچه دراینجا با به اصطلاح آدم های بیشتری آشنا می شوم، قدرتورا بیشتر می دانم.
قربانت شفق
مسافرخانه پایتخت