« دریایی ها »

August 07, 2008

گرچه ساعت شش ونیم صبح است اما هوا بشدت داغ وشرجی و غبارآلوداست و افق تیره وتار. لنزهای عینکم ودوربین هردو بخارگرفته وهرچه پاک می کنم فایده ندارد. عرق از سرورو وتمام بدنم جاریست ولباس هایم به تنم چسبیده است.
دردیره، دوبی، ازروبروی هتل، "مطا عم عائم" (رستوران های شناور) را کمی که رد کنی، به دنیای شلوغ، کثیف و پرسروصدای صدها لنج می رسی که درکنار خوردوبی، درهم وبرهم وتنگاتنگ لنگرانداخته ومشغول بارگیری ویا انجام تشریفات گمرکی برای حمل بار به ایران هستند.
تقریباً همه این لنج ها ایرانی هستند. از لاستیک و روغن وپارچه ونوشابه واسباب بازی وشکلات بگیر تا همه گونه کالاهای قاچاق را از دوبی به بنادر لنگه، بوشهر، ریگ، عباس، کیش، لاوان وبنادردیگر ایران حمل می کنند. از یک شبانه روز تا چهار پنج روز، بسته به مزاج دریا، دوری ونزدیکی بندر مقصد و حال وروزگار لنجشان، درراه هستند.
با کارت هایی که سازمان بنادرایران بنامشان صادرکرده و بدون گذرنامه وروادید به کشورهای حاشیه جنوب خلیج فارس می آیند. همان جا کنار خور لنگر می اندازند. باهم کار می کنند، باهم غذا می خورند و گشت می زنند و می خوابند وشب ها هم روی همان یک گله عرشه یا روی بارهای تلنبارشده دورهم می نشینند وحرف می زنند و ورق بازی می کنند. آب را روی عرشه برسروروی خود می ریزند وحمام می گیرند. توالتشان هم جعبه ای روبازاست که بر نوک لنج دربالاترین نقطه نصب شده و درهنگام قضای حاجت بالا تنه آن ها کاملاً پیداست آن هم هنگامی که آفتابه را با ریسمانی به سوی خور رها کرده وبه بالا می کشند.
از یکی می پرسم: ناخدا پس مرغ های دریایی کجا رفتن؟ با دست اشاره ای به لنج بغلی می کند که چند تا جاشو وملوان وکارگر لخت به دورسرشان دستمال بسته اند تا عرق توی چشمشان نرود، و با خنده می گوید: اوناهاش اونهمه مرغ دریایی! (مرغان دریایی از فرط گرما به مکان های خنک تر کوچ کرده اند واثری از پرواز شلوغ وهای هویشان نیست).
با هرکدام سلام وعلیکی می کنم وبفرمایی می زنند. چند کلمه ای رد وبدل می کنیم و عکسی می گیرم ومی گذرم. خوش دنیای صمیمی ساده ایست دنیای این دریایی ها، با همه غم ها وشادی هایش.









 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(8)
غرغرهای دیگران در مورد « دریایی ها »

علی آقو!
ممنون کاکو لطف داری
بایرام جان:
بیا تا با هم بریم دوبی دوبی
محی جان:
فکر می کنم جاشو رده پائین ترازملوان و بیشتر کارگرهای ساده غیر نظامی باشند.
شهربانو جان:
ممنون از چشم زیبا بینت
حسین جان:
ساق اول بچه محل
مرجان جان:
کم پیدائید خانم؟ ممنون از لطف همیشگیت. دوسه روز بیشتر دوبی نبودم. یک سفر بسیار خسته کننده بود.

نق نقو | August 12, 2008 10:14 PM

سلام نقنقو جانم. به تهران هم یه سر بزنید. پر از سوژه برای عکس است. مثل عکسهای سفر قبلیتون. دلم براتون تنگ شده بود...

مرجان | August 12, 2008 05:10 PM

دوست عزیز عکسها ی بسیار زیبایی هستند از لنجی ها تنها چیزی که میدانم در حکومت سابق یعنی آنزمانها کسانی که دوست داشتند کویت بروند کار کنند پولی میگرفتند توی دریا چرخی میدادند و آخر سر هم در سواحل خودمان پیاده میکردند.
شاد و تندرست باشی

حسین | August 11, 2008 11:22 AM

سلام آمدم یک سری به وبلاک بزنم که در امتداد چشم جادویم کرد .. عکسها بسیار زیبایند.

شهربانو | August 8, 2008 04:31 AM

دنياشون خيلي ساده و خودشون هم خيلي سرخوشن !
من فرق ملوان و جاشو رو نميدونم . جاشو به كيا ميگن ؟

mohi | August 8, 2008 02:39 AM

سلام. گاهی سابق بما سر می‌زدید پس چی شد؟ در ضمن 1- با همه‌ی صفا و صداقتی که در بعضی ازاین دوستان هست یکی ازاین‌ها بنام ناخدا مجید که از گناوه بود بخاطر حمل یک بسته‌ی کوچک غیر قاچاق! خیلی ناراحتم کرد خدا ازش ...در ضمن 2 - شعر طنزی بنام کوچه به تقلید از فریدون مشیری با موضوع قطع برق نوشته‌ام ببینید. با تشکر

ع.آرام | August 8, 2008 01:21 AM

ostad negh neghoo
man ham ba khodet bebar Dubi Dubi
:)
khosh begzare

bayramali | August 7, 2008 07:01 PM

سلام. با اجازه به این نوشته و عکسهای زیبا در بلاگنیوز لینک داده شد.

علی | August 7, 2008 05:28 PM












اطلاعات ضبط؟