« پادشاه جهان »

September 15, 2008

1- به گمانم سال 1356 بود. من درتگزاس دانشجو بودم. شاهنشاه آریامهرکه دراوج قدرقدرتی وخیالپردازی بود، به آمریکا سفر کرده بود ودریک مصاحبه تلویزیونی با باربارا والترز شرکت کرده بود. چنان با تبختر وغروربرصندلی تکیه زده بود که گویی پادشاه جهان است. به زبان انگلیسی روان وبا تسلط میگفت:
نفت کالای ارزشمندیست که نباید به مصرف سوختن برسد، بلکه باید تبدیل به فرآورده های پتروشیمی شود وما نمی توانیم آن را با قیمتی چنین ناچیز (یادم نیست بشگه ای چند بود شاید هفت هشت دلار!) برای سوزاندن دراختیار شما بگذاریم. این است که به شما مهلت می دهیم تا سوختی جانشین بیابید. باربارا والترز پرسید: اعلیحضرتا مدت این مهلت که می فرمائید چقدراست؟ و شاه با همان تبختر گفت: خیلی کوتاه! شاید دوسه سال! (نقل از روی حافظه).
کم وبیش یک سالی بعد بود که هنوز درآمریکا بودم وشاه درمحوطه کاخ سفید، هم زمان با سخنرانی خوش آمد گویی پرزیدنت جیمی کارترچنان از گازاشگ آور شلیک شده از طرف پلیس برای پراکندن دانشجویان معترض به عذاب افتاد که نفسش تنگ شد ودرجلوی دوربین ها به گریه افتاد. وچند ماه دیگر بیش نگذشت که تخت وبخت این شاه جهان واژگون شد.

2- درسال هایی که دردوبی بودم دریکی از بانک هایی که مکرر مراجعه می کردم جوانی هندی کار می کرد که وظیفه اش پذیرایی از کارمندان ومهمانان باچای، بردن وآوردن کاغذها از این میز وطبقه تا آن یکی ونظافت بود. نام این جوان هم "شاه جهان" بود. این شاه جهان به تخت نرسیده بختش واژگون بود.

3- وبالاخره آقای جک داوسون عاشق پیشه (لئوناردو دوکاپریو) را درفیلم تایتانیک بخاطر بیاورید که بعد از سفر سانفرانسیسکو با دختر پولداره چنان خوش خوشانش شد که دستانش را به حالت پرواز دربالای دماغه کشتی باز کرد وفریاد زد که من پادشاه جهانم! افسوس که پادشاهی این شاه جهان خوش تیپ هم دیری نپائید و کوه یخی آن را درهم شکست!

میگم حالا کودل عبرت بین که بعد ازدیدن آخر عاقبت کار این شاه جهان ها هنوز هم عده ای ادعای شاه جهانی دارند؟

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(3)
غرغرهای دیگران در مورد « پادشاه جهان »

اگه حوصله کردین بخونید و اگه حوصله و صبر عیوب
داشتید سعی کنید بفهمید . اننم آدرسس
http://360.yahoo.com/profile-WmyIEts1fqqS6p25lZ0dNQ--?cq=1

البته که خیلی خوبه !

شمارش معکوس ثانیه ها که همه چی پنداری برگرده سر جای اولش.

منم خیلی خوشوقتم. گوش شیطون (!) کر. بابت ِ این چرخش مجدد. اینکه امسال هم زمین تِقی در نرفت (!) و باز برگشت همونجا که بود. نو شدن هم که خیلی دل انگیز اِ. بهار هم دل انگیز بود اون موقعی که ما جوون بودیم. الان که سال ِ تهرون دو فصل بیشتر نداره. فصل زَنون و فصل ِ گیرون!

رفقا همگی باور دارن که ... بهاری و ... دلی و ... رفاقتی و ... خونه تکونی ای و خلاصه آره !

من خودم به شخصه (شیرین؟) هرگز علاقمند به خونه تکونی نبودم و نیستم. با همه ی احوال خونه ی فیزیکیمونو میتکونیم متناوباً که خانوم والده کلاً و از بیخ و بن نتکونتمون. ولی تو دل ِ ما جای شما خالی شتر با بارش گم میشه. هرچند هر از گاهی دُم ِ یکیو میگیریم و راه خروج رو نشونش میدیم. ولی اونا که اونتو هستن، یه کتریِ برقی و یه قوری ِ نقش ناصر الدین شاهی براشون گذاشتیم، چای فرد اعلاء، فرش گل قرمزی و مخدّه و قلیون و ... من باب جبر ِ تکنولوژی مان-چیپس و ماست ِ موسیر و ام اند امز و رد-بول و بغلشم زیر سیگار و روی سیگار و این ور سیگار و اونور ِ سیگار و ... گاهی هم دایی جان ناپلئون یا امیلی رو براشون اکران میکنیم احیاناً یادشون نره کجان. حالی به حولی. خوب چیه این دل تکوندن داره؟ بده جاتون؟ بده احوالتون؟ کنار هم معاشرت کنین ... صفا !

منظور اینکه همه ی چیزام تکوندن ندارن. یه وقتا حتی نتکوندنم دارن.

به هر حال ... پس از حدود یک هفته خوردن و خوابیدن منزلِ آقا پولسارینا ، به چند تا نتیجه رسیدیم !

مهم ترینش اینکه استقلال خیلی هم خوبه.

اوه .... استقلال ... My precious ... هرچند که پرسپولیسی باشیم. چرا ؟ چون دیگه بابت لم دادن جلوی تی وی و چایی زدن و صبحونه ی تخم مرغ نشان خوردن یه اکیپّی دعا نمیکنن که مسافرت نوروزی ِ اهالی ِ یه خونه طول بکشه یا گرین کارت اهالی ِ اون یکی خونه باطل شه یا حالا هرچی. نکته چی؟ نکته اینکه همه اینا رو آدم میگه، باز دو روز که تنها میشه تو منزل ِ پدری دلش میگیره (تورو خدا؟؟؟).مثل ِ تابستون ِ گذشته که دل ِ ما گرفت ! بنابراین متوجه شدیم در اوج دو گانگی ، که اینجا که ما هستیم بهترین جای دنیاس. به شرطی که میشد در همین سن و سال ماهی هفت هشت میلیون درآورد. و این قصه ی فرار مال ِ اینیست که آدما دوست دارن صبح که از خواب بلند میشن بگوزن و کسی نیاد بگه "گوزیدی ؟". متاسفانه دقیقا به همین سادگی.

همین شاعر ما ! مثلا امروز که ما داشتیم به رفقا میگفتیم دستای کوچولوشونو برای اون منظوری که میدونن بگیرن هوا و داشتیم بهشون میگفتیم یواش یواش دوست بفهمه دشمن نفهمه دعاهاشون داره جواب میده ... همچین یه ویزّه ای در گوش ما کرد که ... گوزیدی ... هیچ خوشم نیومد !

خلاصه که اگه هممون ... و دقیقاً هممون ... یاد میگرفتیم انقدر انگشت توی دماغ ِ هم نکنیم بسیار زندگی مطبوع تر میشد. نهایتاً ، هم دماغ مردم مجروح میشه هم انگشت خود آدم ان دماغی ! حالا آدم سر در نیاره که اون دوتا که رفتن اون گوشه با هم چی گفتن و چی شنیدن ســِندانـِش نمیپوسه ! هر کی سرش به کار خودش باشه کلاً بهتره !

این از این !

نتیجه ی بعدی اینکه بنده ی دلشاد امامی اگه بخوام میتونم تیپ جرج کلونی رو هم مسخره کنم. همین الان که در خدمت شما نشستم. ولی شما خودتون قضاوت کنین که چقدر میتونم موجود ِ بی نمکی باشم. و جرج کلونی هم میتونه منو مسخره کنه. و فکر کنین که چقدر میتونه موجود لقـّی باشه و چقدر میتونه حرفی نداشته باشه برای گفتن !

طبیعتاً وقتایی هم هست که آدما موهای چرب رفقا رو میبینن و چرک زیر ناخن رو و سبزی ِ لای دندون رو ... و حتی مسائل غیر قابل تغییر ِ بدن و صورت آدم هارو هم ، ولی پنداری ندیدن !

و شما دوست ِ عزیز که قدرتتو از کوبیدن ِ بقیه میاری ... شمایی که پاتو میذاری رو شونه ی مردم و میری بالا ... غیر از اون دو سه نفری که برای شیرین کاریات نخودی میخندن ، بقیه در اوج بزرگواری دارن گوشه ی لب به روح کوچیکت لبخند میزنن.


این هم از این.


آخر سر اینکه ،

متوجه شدم که اگه یه روز یکی یه جوری رفتار میکرد که گمون کردی الان رود ِ خروشانی از خوشبختیِ نابی توی اتاقش جاری اِ ، که تو اصلا نمونشو پیدا هم نمیتونی بکنی ، باید شاعر مارو صدا کنی که اون مصرع معروفشو برات بخونه.

من معتقدم که ژست ِ خوشبختی و بی خیالی مثل ِ ژستِ زاییده از روپوش ِ دکتری به بعضی از آدما اعتماد به نفس میده. همونطوری که ژست بدبختی بعضی هارو خوشحال میکنه.

خوشبختی میتونه حدس تکراری ِ کیک ِ شکلاتی ِ بی بی باشه ... سوپرایــــــــــــــــــــز ! ( اروااااااح ِ عمّه ام)

و بدبختی هم میتونه این باشه که یه نامه ای به سادگی هر چه تمام تر نرسه هی به دستتون ، و هی نرسه ، و نرسه و نرسه !

انقدر که در همون هنگام ِ قورت ِ یه برش از کیک ِ شکلاتی در فکر ِ نامه احساس ِ بدبختی کنین.

و حتی خودتونم در جریان نباشین که نهایتا دارین خوشبختی رو قورت میدین یا بدبختی رو تجسم میکنین که هی نرسه !

نه؟

.

.

.

.

.


سال نو مبارک.

سلامت باشین !

.

.

.

.


پیوست: یکیش کانادا باشه لطفاً !!!

پیوستِ 2: اون موقعی که کلاه قرمزی میگفت تولد عید شما مبارک ... همه میخندیدین ... و حدس نمیزدین یک نفر هم هست که هر سال دقیقاً همون تولد عیدشه که مبارک میشه !

پیوست ِ 3: quote وارانشو اگه بخواین بدونین تصمیماتی هستن که گرفتنشون از فرط سختی خیلی مهمه ... ولی تصمیماتی هم هستن که در اوج سادگی گرفتنشون مهم تره.

پیوست ِ 4: اولین چیزی که همه ی آدما توی ِ یه عکس بهش نگاه میکنن یه چیزه ... خودشون. نه کادر مهمه ، نه نور !!!

پیوست ِ 5: صد البته که تاک ! با کمال میل!

پیوست ِ6: تاحالا یک شازده ی دو متری با شونه های پهن و عینک آفتابی خودشو تو کمد ِ دم ِ در ، جا کرده که رفیقتونو بترسونه؟ حتی اگر هم کرده باشه شک ندارم که قضیه به اینجا ختم نشده که رفیقتون کلـّهم تو کمد نبینتش و مانتوشو آویزون کنه و بره !!!

پیوست ِ7: سالی که نکوست ... سال ِ موش است که سال ماست ! و شروع مجدد چرخه ی سال هاست ! 112 !

Kamran | September 17, 2008 09:36 PM

ده - پانزده سال پیش روز جمعه ای دور میدان
آزادی منتظر دوستی بودم تا با او به شهریار
بروم. در مدتی که منتظر بودم خانواده هایی
که برای تفریح روز جمعه به میدان شلوغ آزادی
آمده بودند توجه ام رو جلب کرده بود که خانواده
چهار نفری ( مرد و زن جوان با پسر و دختر 7 و 4
ساله ) سوار بر موتور 125 هوندا با قابلمه غذا
گاز پیکنیک و زیرانداز و کلی خرت و پرت از راه رسیدند
فورا جایی رو برای نشستن پیدا کردند و مشغول
پهن کردن زیرانداز بودند که پسر بچه در حال آوردن
گاز پیکنیک فریاد زد حالا ما اینجا شاه جهانیم
خواهر کوچکش هم تکرار میکرد.
شادی و نشاط در صورت همه خانواده دیده میشد.

شاه واقعی اینها نیستند؟؟؟؟

Kamran | September 16, 2008 08:37 AM

خیلی خوشحالم که من شاه نیستم . حالا جهانی اش به کنار .

اهری | September 16, 2008 06:54 AM












اطلاعات ضبط؟