« آق بابا»

September 22, 2008

سالی یک بار، درتابستان پدرم مرخصی می گرفت وبه تبریز می رفتیم. قطار که صبح زود به ایستگاه تبریز می رسید، شوهر خاله بزرگم درایستگاه منتظر ما بود. بعد با تاکسی به خانه "آق بابا"، پدربزرگ مادریم درمحله باغمیشه تبریز می رفتیم.
محله ای با خیابانی درامتداد یک رودخانه که به آن "گوری چای" (رود خشگ) می گفتند و چه اسم با مسمایی که هرگز درطول تمام آن مسافرت ها آبی درآن ندیدم. درکوبه درچوبی کهنه را که میزدیم دیری نمیگذشت که صدای خانم جان، مادربزرگم، از آن سو در می آمد که: "گاپی دویَن؟" (کیه؟) و پیرزن نفس زنان از آن سوی حیاط می دوید ودررا باز می کرد وقربان صدقه ما می رفت.
ازدرکه وارد می شدیم ابتدا فضایی بسته بود که آن را هشتی می گفتند و بعد ازآن وارد حیاط می شدیم که وسط آن مربع بزرگ شاید دویست متری بود که حدود یک متر از بقیه حیاط کوتاه تر بود. درخت های بادام و توت وگل های لاله عباسی (گول صاباح) مهمان دایمی این باغچه درماه های تابستان بود. دردست راست سوراخ مستطیل شکل بزرگی بود که با بیست سی پله به زیر زمین می رفت که درآن پیوسته چریان آبی سرد وزلال وعمیق روان بود. به آن چشمه می گفتند اما درواقع قناتی بود که آب نوشیدن وشستشوی همه خانه های سرراه را میداد.
کوزه های گلی دهان گشادی را که به آن "گودوش" می گفتند از این آب پرمی کردند وبرلب پنجره می گذاشتند و می نوشیدند.
روبروی درورودی هم سکویی بود که آجرفرش شده بود وبیشتر شب های تابستان درهمان جا رختخواب هارا پهن می کردیم وزیر آسمان پرستاره وشب های خنک تابستان با قصه هایی که خاله ومادربزرگ می گفتند به خواب می رفتیم.
بعد از آن سکو از چند پله بالا می رفتیم وبه راهرویی می رسیدیم که روبرویش "میبٌاخ" (مطبخ – آشپزخانه) و درسمت چپ وراست اتاق ها وصندوق خانه ها قرارداشت.
آق باباجشم هایش آبی بود وسرش طاس. نگاهش سرشاراز کاریزما بود. هیبتش به رصا شاه می ماند.
چپقش را برمیداشت و مشتی تنباکوازکیسه ای پارچه ای درمی آورد وبه دقت درآن می ریخت وبا نوک انگشت شست دست راستش آن را حسابی فشارمی داد تا متراکم شود. بعد چپق را برلبش می گذاشت و کبریت را می کشید و با نفس هایی عمیق وپی درپی چپقش را چاق می کرد. لذت وافری ازدود کردن آن می برد.
دراین هنگام حسابی شب شده بود وباد شبانه ی تبریز در سیم های برق خیابان ودرشاخه های بلند قامت تبریزی ها (قلمه) می پیچید وزوزه می کشید.
چهارتا گربه یکی یکی از پنجره ی چوبی باز به اتاق می پریدند وسرسفره ی شام ردیف می نشستند. سیاه وسفید وبُراق. خانم جان درمی آمد که گربه هارا پیشت کند و برماند، اما آق بابا با تحکم اورا ازاین کاربازمی داشت وتکه هایی ازنان سنگگ را یرمی داشت ودرآب آبگوشت باقیمانده ته کاسه خیس می کرد وجلوی گربه ها می انداخت وآن ها با لذت مشغول خوردن می شدند.
من بی اختیارمی خندیدم وآق بابا همیشه می گفت: "صفی سن ها"! هیچگاه معنی دقیق این حمله را نفهمیدم، ولی ازخنده ی او وحالت پرمهرچشم هایش، با تمام بچگی، می فهمیدم که این جمله را ازروی مهر میگوید.
ما آق بابا- پدربزرگ مادریم را- سالی یکبار درطول دو هفته ای که پدرم مرخصی می گرفت وبه تبریز می رفتیم، می دیدیم. آن هم فقط شب ها، دوروبر ساعت 9 شب که با چند نان سنگگ وبسته ای از میوه و تغاری ازماست ازراه می رسید.
ما، همه ی نوه ها اورا آق بابا خطاب می کردیم، اما برای مادرم وخاله ها ودایی هایم او "آداش" (آق داش) بود وبرای دیگر مردم "مش صادخ باگٌال" (مشهدی صادق بقال). یک دهنه دکان بقالی درخیابان ششگلان (تبریز) داشت وانباری درته آن. صبح کله ی سحربه میدان بارفروش های تبریز می رفت وخرید روزانه اش را انجام می داد وبعد به دکانش می رفت وماست بندی می کرد یا میوه هارا درطبق می چید یا با مشتریان سروکله می زد.
خانم جان (مادربزرگم) تعریف می کرد درسال هایی که دختر بچه ای بیش نبود اورا برای خرید ماست به بقالی مش صادخ می فرستادند وسرراه برگشت خامه های روی ماست را انگشت می زد ومی خورد. آن گاه که مادرش ازنبود خامه برروی ماست شکایت می کرد به نزد مش صادخ باز می گشت ومی گفت که ماست او خامه نداشته! ومش صادخ بدون چون وچرا ظرف دیگری ازماست پرخامه به او میداد!
آق بابا آنچنان شیفته ی کارش بود که همه ی روزهای هفته را ازکله ی سحرتا پاسی ازشب درهمان دکان بقالی می گذراند وتنها یک روزدرسال آن هم روزعاشورا بقالی را تعطیل می کرد که درآن روزهم نزدیک غروب که می شد آنقدر درجلوی دکان بی تابانه قدم می زد تا روزعاشورا را تمام شده بپندارد وتخته ها را بردارد وچراغ را روشن کند ودکان را بازکند. ومن این را خودم درسال هایی که سفر تابستانی ما با عاشورا مقارن می شد دیده بودم.
با ما بچه ها و گربه ها – که همیشه هفت هشت تایی از آن ها دوروبرش می پلکیدند – بسیار مهربان و دل نرم بود، اما بزرگترها می گفتند که بداخلاق و عصبانیست که من هیچگاه بداخلاقی وعصبانیتش را ندیدم.
یاد آق بابا دردل من همیشه با چشم های آبی مهربان و چشمه ونان های سنگگ بزرگ وداغ وماست های خوشمزه و دلجویی از گربه ها وبچه ها وزوزه باد سرد تبریز درشاخه های تبریزی همراه است.

پ.ن.: اگرخواستید برای شادی روح پدربزرگ قری بدهید روی تنه تبریزی های مقیم بلاد کفر یک تقه مرحمت فرمائید تا خدمتتان عرض کنم
پ.ن.1: از مجموه "قافله عمر"

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(8)
غرغرهای دیگران در مورد « آق بابا»

یادش بخیر یاد بابابزرگ و جیب پر از سنجد و گردکان تازه اش به خیر. چه ایام شیرینی داشتیم ما . یاد مشهدی عباد در شبهای ماه رمضان و سینما کریستال هم به خیر

شهربانو | September 25, 2008 08:25 AM

بچه محل هرچه پیش میرود بهم نزدیک تر میشویم اولا پروردگار روح آقا بابا و باقی رفتگانت را شاد کند عمه ایی داشتم در ششگلان خانه داشتند اگر یادت باشد درست جنب مسجد که آخر ین ایستگاه اتوبوس شهری بود چه بسا شاید با پسر عمه ها از آقا بابا تنقلات هم خریده باشم در کل خیلی لذت بردم از این نوشته ات فضای خانه بابا بزرگم برام زنده شد و بوی لاله عباسی همان گل صباح که بویش به مشامم رسید وتمامی خاطرات تبریز .
پیوسته شاد باشی

hossein | September 24, 2008 08:10 AM

راستش رو بخوايد من نه آق بابا ديدم نه از اين خونه ها كه گفتين . هشتي و ورودي اين جور چيزها برام توي كتاب تاريخ معماري تعريف شده ... دروغ چرا به خاطرات كودكي تون حسوديم شد .

mohi | September 23, 2008 03:32 PM

نداشتن بابا بزرگ هم یکی از آن همه نداشته‌های من است

محمد افراسیابی | September 23, 2008 12:23 PM

چه صفایی داشته

آورا | September 23, 2008 01:20 AM

هی هی هی... ببین صبح اول صبحی...
قر که نه اما پشت فرمان به یادش یک چند بیتی زمزمه خواهم کرد. من برم که دیر شد!

آشپزباشی | September 23, 2008 12:09 AM

عجبا ! یک لحظه پرت شدیم در کوچه های گلی . برایم بسیار خاطره انگیز بود.

اهری | September 22, 2008 11:47 PM

خدا بیامرزدشان. میدن و مثلشان دیگه نمیاد
یاد پدر بزرگ خودم افتادم
مخصوصا با این رنگ مشتی عباد آخرش
من نقده قوجا اولام گنه ده دیرم مین جوانا .......

bayramali | September 22, 2008 10:31 PM












اطلاعات ضبط؟