« دلتنگی های غربت »

October 05, 2008


تقه روی عکس را فراموش نفرمودید که؟

علی بیشتر از سی سال است که دراین جاست. پس از ورود درحالی که دررشته مهندسی ساختمان درس می خواند در یک تعمیرگاه خودرو نیز مشغول به کارشد. کاراو تعویض روغن ولاستیک بود. کم کم به سرپرستی ومدیریت همان فروشگاه رسید. درسش که تمام شد به جای کارکردن دررشته تحصیلی اش همان کارتعمیرات خودرو را پی گرفت. فروشگاهی اجاره کرد وبعد تعمیرگاهی خرید وهمچنان پیش رفت.
او حالا املاک زیادی درشهر دارد و مالک چند خانه درشهرهای مختلف است. بنز ولکسوس وب ام و سوار می شود ودو هواپیمای شخصی کوچک دارد که صبح هرروز گشتی با آن ها می زند. فقط آشیانه ای که هواپیماهایش را درآن پارک می کند بیش از پانصد هزاردلار ارزش دارد. علی مرد خیلی صمیمی وخاکی وخوبی هم هست.
متاسفانه دو هفته پیش درحال راندن موتورسیکلت همراه با دوست دخترش دچار سانحه شد واکنون بیش از دوهفته است که دربیمارستانی درکوما فرو رفته است. تنهای تنها!
نمی دانم چرا سرنوشت غم انگیز علی، با وجودیکه شباهتی به هم ندارند، مرا به یاد محمد می اندازد. درآن شهر نسبتاً کوچک محمد را تقریباً همه می شناختند. هر وقت با او به رستورانی می رفتیم، یا درروز تعطیل برای پیک نیک خانوادگی به یکی از پارک های شهر می رفتیم، یا درجلسه ای حضورداشتیم، همه با او سلام وعلیک و احوالپرسی و خوش وبش می کردند. چند دقیقه ای با همه صحبت می کرد. خوش صحبت بود وخوش برخورد. دائم همراه با این وآن بود. زود با همه صمیمی می شد. اطلاعات عمومی وسیعی داشت. اما دوستی اش با هیچ کس بیش از یکی دو سال ادامه پیدا نمی کرد. نمی دانم شاید به لحظه برخورد منافع که می رسید راهش را جدا می کرد وشاید هم دوستان درواکنش به برخورد های او دراین نقاط عطف عطایش را به لقایش می بخشیدند. ما همیشه درجمع می گفتیم محمد اقیانوسی است به عمق ده سانتی متر!
این طعنه را لابد درمقایسه نسبی با خودمان به او می زدیم که جمع دوستانمان به انگشتان دودست نمی رسید ولی سال ها بود با هم دوست بودیم. از آن سال های خوب دانشگاه تهران که همگی درقسمت بار کمپرسی پدراحمد جمع می شدیم و به گشت های جمعه می رفتیم یا شب هایی را که درزیر کرسی خانه یکی دیگر جمع می شدیم وبه دری وری گفتن یا ادای روشنفکروسیاسی درآوردن شب را می گذراندیم یا روزهایی را که هرکس از گروه کاری داشت دیگران مثل لشگرده نفره ای ازمورچگان با همه امکانات داشته ونداشته خود درآن جا حاضر بودند. وچه سال های بعد که زندگی دانشجویی را با تعدادی ازهمان دوستان درآمریکا سپری کردیم. اصلاً معلوم نبود چه کسی درمی آورد وچه کسی خرج می کند. زندگی دریک کمون واقعی!
حالا که نگاه می کنم می بینم با آن همه ادعا همه چون دود پراکنده ایم. هرکس درگوشه ای درپیله خود. پیش خود می گویم ماکه به محمد جوالدوز می زدیم حقش نیست به خودمان یک سوزنی بزنیم؟ لابد اگراو اقیانوسی به عمق ده سانتی متر بود، ما آبشاری به قطر دو سانتی متروارتفاع سی سانتی متر هستیم!

پ.ن.: همانطورکه قبلاً هم گفته ام مرادم از واژه "غربت" مفهوم جغرافیایی آن نیست که دروطن هم کم غریب نیستیم.
پ.ن.1: از مجموعه "نق مره گی های یک ایرانی درغربت"
پ.ن.2: موسیقی: برگهای پائزی با صدای آندره آ بوچلی

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(1)
غرغرهای دیگران در مورد « دلتنگی های غربت »

نق نقو
تقه رو تصویر جواب نمیده.
اشکال از منه یا تق دون شما مشکل داره؟

Kamran | October 9, 2008 09:31 PM












اطلاعات ضبط؟