
لطفاً تقه بزنید پنجره را کوچک کنید وبخوانید
بعضی ها با پدیده مهاجرت جوری برخورد می کنند که انگارطرف خوشی زیردلش زده و بلند شده رفته یک جای دیگرغیرازوطنش و زادگاهش زندگی می کند. بگذریم که حتی اگر هم اینطورباشد بازهم انتخاب آدم ها محترم است و به فرض اینکه خوشی هم زیردلش زده باشد به کسی ربطی ندارد که آن را دستاویزی برای ناسزا قرارداد.
به نظرمن وقتی یک نفر گزینه مهاجرت را انتخاب می کند، یعنی از جایی که همزبانانش، خاطراتش، بوها ورنگ ها ولهجه های آشنایش، مادر وپدرودوستانش وهمه پیوندهای دیرینش را می گسلد، حتی اگر خوشی هم زیردلش زده باشد، درستش این است که درمقابل یک خصلت ذاتی آدم، عصیان کرده است. آدم ها ذاتاً تغییر را دوست ندارند و آدمی که مهاجرت می کند تن به تغییر می دهد. آن هم تغییری که دربیشترموارد تسبت به آن شناخت درستی ندارد و این ماجراجویی وعصیان به خودی خود قابل تقدیر است.
بگذریم که دراین سن وسال به جایی رسیده ام که ادعا می کنم ما همه شهروند سیاره آبی هستیم ومرزهای جغراقیا وتاریخ وفرهنگ وزبان وآداب و دین ها وباورها همگی ساختگی است و به راحتی می توان آن هارا درنوردید.
این چند خط را نوشتم تا بگویم که چند شب بود روزمره نگاری های مربوط به آخرهای دهه شصت خودرا که درتهران بودم می خواندم وبه نکته هایی برخوردم که می تواند پاره ای ازانگیزه های مهاجرت باشد (شاید زمین هم دلیلی برای پروازباشد). دوست دارم چند تا از بریده های کوتاه این یادداشت هارا اینجا بازگوکنم:
شنبه 14 بهمن 1368:
هوایی داشتیم سخت ابری وگرفته. گاهی بارانی، گاهی برف آب شونده، خلاصه خیس وگِلی. خبری هم نیست. هرکسی کارخودش، خوردن هرچه بنای درست و آباد است مثل موریانه، دائم، یکنواخت!
شنبه 23 تیر1369:
الحق که سخت است با این گرگ ها ودراین شرایط آدم باج ندهد، کمترین سواری را بدهد و کاررا هم پیش ببرد!
جمعه 5 مرداد 1369:
دلگیری غروب های جمعه واندیشه درتاریخ که ازخواندن بخش هایی از تاریخ هند باستان درکتاب تاریخ تمدن با هم آمیخته شده بود افکاری وهم انگیز ودوردرسرم می چرخاند: تکرارتاریخ، خرافات، گوناگونی عقاید، تعصب ها! هندوها ادرارگاورا می نوشیدند ولی هیچ خونریزی ای به خاطر دین دردوران کهن هند انجام نشد مگر به وسیله مهاجمین خارجی: مسلمان ها ومسیحی ها!
شنبه 20 مرداد 1369:
وهاب ظاهراً ازدوستان صمیمی آقای احمد ر..(1) از آب درآمده است. گفت همانطور که میدانی امروزکسب درآمد از خرید واستفاده (به عبارت بهترسوء استفاده) ازپست کاری بسیاررایج است وهمه هم مشغولند ولی او می ترسد ورویش نمی شود به تو بگوید. اگر می خواهی باهم کارکنید من پادرمیانی کنم وبه اصطلاح معامله را جوش بدهم. .... خدایش بیامرزد پدربزرگم را گاهی که مطلبی می خواند ویا درتلویزیون یا درزندگی روزمره صحنه ای را می دید که اورا آزرده و خشمگین می کرد به ترکی شکوه می کرد که: "یازخ موسولمان، بچارا موسولمان، گورومساخ موسولمان"!
ساعت ها بعد از نیم شب به خواب رفتم.
جمعه 27 مرداد 1369:
ساعت 7:30 دقیقه صبح هواپیما درفرودگاه کیش به زمین نشست......به هتل رفتیم که اتاق هایش بعلت خراب بودن تهویه ونداشتن کولر قابل استفاده نبود وگفتند ویلای کولردارندارند. خواستیم برای کرایه ویلا به مجتمع ویلاها برویم، درراه راننده تاکسی مارا منصرف کرد و توانست با پرداخت پانصد تومان زیرمیزی ازمتصدیان هتل برایمان ویلای کولردار بگیرد. ولی برق وآب قطع بود وگرما خفقان آوروکشنده ...مردم هم درست مثل تاجران گدا درکنارساحل می خوابند ونان وماست می خورند تا بتوانند خریدی بکنند وبا فروش لوازم برقی درتهران چندهزارتومانی سود ببرند. عجب خاکی به سرمان شد!
چهارشنبه 18 مهر 1369:
...دریک جلسه گردهمایی مدیران یکی از همپالکی های آقای زارع ازوی پرسیده: شما با مدیرانی که رهنمودهای شمارا بکارنگیرند چه رفتاری دارید؟ واو جواب داده است: "همان رفتاری که ابوی با خانم والده می کند"!! و این آقا قراراست به موجب شایعات رایج سفیر ایران درآلمان شود! ... بگذریم اما کارکردن دراین شرایط که هرکس ناساز ناکوک ناموزون بدصدایی را می زند ورقصیدن به این سازهای ناکوک عنکرالاصوات دربسیاری ازموارد ازروی اظطراراست ، آدم ترجیح میدهد به لقمه نانی بسازد ودرگوشه ای کناره بگیرد.
یکشنبه 22 مهر1369:
فقرمزمن همه چیزرا ازجمله شان وآبرو حیثیت وشرافت را درهم می پیچد وزیرپا له می کند. این فقر، که می توانست بردیارماحاکم نباشد، موجی ازرذالت وسقوط وافول و حقارت و پستی وسطحی نگری را رایج ساخته است. درنمایشگاه بین المللی تهران درغرفه ژاپن بخاطر کیسه پلاستیکی دست وپا می شکنند ولباس های مسئول ژاپنی غرفه پاره می شود. پشت درسفارت خانه ها صفی از آدم های اتوکشیده را باگردن کج می بینی، ...جوان هایمان بادادن رشوه وگرفتن قرض وقوله بلیط ژاپن می گیرند ودرآن جا سه چهارماه کارسیاه درمرغداری، معدن، فعلگی می کنند تا یکی دوهزاردلاری به تهران بیاورند درچهارراه های نادری و منوچهری (پاتوق سابق اندیشمندان وهنردوستان) بفروشند به دلاری 140 تومان وبه اندازه حقوق چندسالشان کاسب شوند.
دوشنبه 21 آبان 1369:
گرانی وتورم ستون فقرات مردم را شکسته است. قیمت ها دارد دیوانه واربالا می رود ودولتمردان مخبط وار تکذیب می کنند. مثلاً آقای عادلی رئیس کل بانک مرکزی ادعا می کند تورم از 35% به 5% رسیده است! (2) این دروغ های دلقک وار هم مثل هیزمی شده است برتل آتش مردم.
شنبه 26 آبان 1369:
....خیانت، دزدی، رشوه گیری، کارچاق کنی، دروغگویی، پشت هم اندازی، تظاهر، ریا، چاپلوسی، دمدمی مزاجی، شارلاتانی، حقه بازی...به ترتیب درجلد زرنگی، تیزی، فرزی، حواس جمعی، تحرک، درک موقعیت، موقع شناسی، ادب، تدین، فروتنی، تهذیب و سیاسی کاری فرو می رود وبرعکس صداقت، راستگویی، صراحت، شجاعت، جسارت، علم، تخصص وانسانیت به بی عرضگی، عقب ماندگی، حماقت، بلاهت، بی ادبی، محافظه کاری، غربزدگی و بیگانه پرستی و... تعبیر می شود و وای براحوان ما می شود وخاک برسرما می شود.
یکشنبه 28 ابان 1369:
امروز علی اصفهانیان برای ناهارپیش من آمد. صحبت ها طبیعی بود که درتجدید خاطرات دوران شورانگیز دانشکده بود. یاد کردیم از حسین جهان فر با شاعرانگی ونقاشی ها ی زیبایش ومهرش که بعد ازاینکه برادرش اعدام شد ازایران رفت ودیگراورا ندیدیم، ازحمید دهقان که با مزدایش چه سفرها رفتیم که بعد ازانقلاب به مجاهدین پیوست ودیگرهرگزازاوخبری نشد.
روزهای شتاب آلود وزیبای آن سال ها که حالا درغبارگم شده اند وهرکدام ازآن بچه های شاد وشلوغ درگوشه ای ازدنیا مثل دود پراکنده اند.
سه شنبه 29 آبان 1369:
ساعت سه بعد ازظهر به دیدن آقای زارع معاون سازمان صنایع رفتم. خودش خواسته بود به دیدنش بروم ورئیس دفترش برای امروز وقت تعیین کرده بود.وقتی رسیدم دراتاق انتظار دفترش ده دوازده نفر نشسته بودند مثل اتاق انتظار مطب دکترها! خلاصه معلوم شد که ایشان بعدازظهرهای سه شنبه ملاقات عمومی دارند واشتباهاً یا ازروی بدشانسی به من هم همان موقع وقت داده اند. تا ساعت 5:50 دقیقه معطل شدم بعد ازاینکه بالاخره به دفترایشان وارد شدم وخودرا معرفی کردم بعد ازعذرخواهی ازمعطل شدن من بنای عتاب وخطاب به رئیس دفترش را گذاشت که "کره خر چرا مدیران مرا امروزوقت میدهی وپشت درنگهمیداری!" مثل این که اصلاً یادش رفته بود مرا برای چه خواسته است! وقتی گفتم شما احضارکرده بودید قدری فکر کرد ویک مشت حرف های کلی درمورد افزایش درآمد شرکت وسودآوری وگسترش فعالیت ها زد که ده دوازده دقیقه بیشترطول نکشید!
(1) = این آقای احمد ر. که به عنوان رئیس هیئت مدیره شرکت ما منصوب شده بود خراب افیون بود. بسیار عصبی وهتاک. بعد ها به عنوان نماینده به مجلس راه یافت.
(2) = مثل این که حرف های آقای احمدی نژاد چندان بدیع هم نیست!
پ.ن.: موسیقی: وطن از کوروش یغمایی