« بیک وپیکان»

November 09, 2008

درسال های دبستانی باید مشق ها ودیکته هایمان را با مداد می نوشتیم. مداد هایمان هم یا سوسمارنشان (استد تلر) بود ویا شتر نشان (فابرکاستل) ویا ازهمین مداد های چینی که ته شان هم یک پاک کن جاسازی شده بود. یک مداد قرمز هم با یکی از همین دو مارک داشتیم که کلمه ها وترکیب های تازه را با آن می نوشتیم ودوطرف صفحه های دفتر چهل برگمان را با آن خط کشی می کردیم و قوطی شش تایی، دوازده تایی یا بیست وچهارتایی مدادرنگی هایمان هم به همین ترتیب.
خانم معلم ویا آقا معلم های ما معتقد بودند که خودکار خط آدم را خراب می کند وتا وقتی دست بچه ها راه نیفتاده وخوش خط نشده اند استفاده از خودکار ممنوع است. آخر آن وقت ها خط خوش هم برای خودش کلاس وبروبیایی داشت وهنوز "کی برد" و"فونت" به خشت نیفتاده بودند.
شاید هم به دلیل همین ممنوعیت بود که ما خودکاررا خیلی دوست داشتیم. لابد این هم ارث ژنتیکی جد بزرگوارمان آدم است که همه میوه ها را دربهشت ول کرد وعدل به سراغ همان یک فقره میوه ی ممنوعه رفت. خلاصه این که دلمان لک زده بود برای خودکار. هنوز هم اولین خودکار قرمزی را که دختر عمه ام به من هدیه داد فراموش نکرده ام وشوقی را که از مالکیت آن داشتم.
چند سالی در همین اشتیاق می سوختیم تا اینکه به سال های آخردبستان رسیدیم و شیرینی دردست گرفتن خودکارهای آبی وسبز ومشگی وقرمز بیک را درک کردیم. واز آن پس بود که تا سال ها بیک همدم ومونس ما شد. خودکاری پلاستیکی با پوسته ای چند ضلعی وشفاف. یک مغزی پلاستیکی سرشار ازجوهرویک گوی غلطنده ظریف درنوک. ته آن با یک تکه پلاستیک همرنگ جوهرخودکار بسته می شد ویک کلاهک گیره دار به همان رنگ هم بر سر آن بود که معمولاً گیره آن را با دندان کج می کردیم تا مثلاً به شکل پیپ درآید.
براثراستفاده روزانه کم کم جوهرداخل مغزی پلاستیکی خودکارخالی می شد تا این که به نوک آن می رسید وآدم گمان می کرد جوهرخودکارتمام شده وازنوشتین بازخواهد ایستاد. اما تازه ازآن هنگام برای روزها همچنان جوهرجاری می شد مثل این که آن نقطه تازه نصف جوهرخودکاررا دربردارد!
تازه وقتی جوهرخودکارتمام می شد، مغزی آن را درمی آوردیم وتهش را برپوست پرتقال فشارمی دادیم تا دایره ای ازپوست پرتقال بریده وبه لوله خودکاروارد شود وبعد از راندن پوست پرتقال به جلو یک باردیگر بریدن پوست پرتقال را تکرارمی کردیم وبا فشاردادن پوست پرتقال دومی با استفاده ازمغزی خودکار ناگهان تکه پوست اولی با فشار وبا صدایی شبیه بازکردن تشتک نوشابه به بیرون پرتاب می شد و به هدف شلیک می شد. یک اسباب بازی مفرح وارزان! استفاده دیگر از لوله خالی خودکاربیک، انداختن چند ماش درآن وسپس شلیک آن ماش ها با فوت کردن ته لوله به سوی هدف درکلاس بود که منجر به عصبانیت وکتک خوردن از معلم ها می شد.
این خودکار چند صلعی بیک با آن علامت معروفش تا سال های سال، مثل خودروپیکان، بدون هیچگونه تغییری درشکل وقیافه همدم سال های دبستان و دبیرستان وبلکه دانشگاه ما بود وجای خودرا دریاد نوستالژیک نسل ما باقی گذاشت.

پ.ن.: بعدها دانستم که "بیک" نام بنیانگزارفرانسوی کارخانه سازنده این خودکاراست که هنوزهم، البته درشکل ها وفرم هایی گوناگون ومتفاوت ازآن مدل اولیه، ازتولید کنندگان قلم بشمارمی رود و علاوه برآن فندک هم تولید می کند که به گمانم آنچه درهردوی این فرآورده ها مشترک است همانا آتش است! وبسایت کارخانه ی بیک دراینجاست.
پ.ن.1: پدربزرگم همیشه این بیت را می خواند که: قلم گفتا که من شاه جهانم، قلم زن را به دولت می نشانم و من همیشه فکرکرده ام که درایران باید جای "دولت" را با "ذلت" عوض کرد!

ازمجموعه ی قافله عمر

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(6)
غرغرهای دیگران در مورد « بیک وپیکان»

یه کار دیگه ای که با خودکار بیک میکردیم، قرار دادن یه گلوله کوچیک کاغذی روی سوراخ وسط خودکار بود که با فوت کردن تو لوله اش، چند سانتی متر بالا می اومد و بالا و پائین می رفت!
تبلیغ معروف بیک هم که قبل از شروع فیلم تو سینما نشون میدادند، خودبخود میشد بخشی از تقدسی که برای بیک قائل میشدیم! جالبه که بعدها مشخص کردن بیک اصلی از تقلبی هم شده بود بخشی از تخصص اونائی که نوشتن با خودکار رو به ادامه حضور در بهشت ترجیح داده بودند!

تقی | November 14, 2008 11:57 PM

شیرین بود. به طوری که دلم برای خودکار بیک تنگ شد!

پویا | November 13, 2008 02:41 PM

یاد آن ایام به خیر. کلاس ششم برای پاکنویس دیکته و حساب می بایست از خودنویس استفاده می کردیم . انگشتمان جوهری می شد . من حالا هم برای نوشتن از خودکار بیک استفاده می کنم. چون به قول عمو اروند عزیز فقط بیک مثل بیک می نویسد

شهربانو | November 10, 2008 04:17 PM

یاد خودکار بیک بخیر!

آب و گل | November 10, 2008 02:43 PM

فقط بیک مثل بیک می‌نویسد!

عمو اروند | November 10, 2008 01:05 AM

حسرت با خودکار نوشتن رو لوبیا هم داشت. با این تفاوت که لوبیا بعد از دبستان بازهم حق نداشت با خودکار بنویسه و تو سالهای راهنمایی خودنویس جانشین مداد شده بود که مبادا خطمون خراب بشه. چقدر نوک خودنویس شکوندیم و چقدر همیشه دست و بالمون جوهری بود بماند. چه حسرتی می کشیدیم واسه با خودکار نوشتن. خداییش این چه سری هست تو این راز سیب که همینطور تو همه ممنوعیتها ظهور می کنه؟

لوبیا | November 9, 2008 09:36 PM












اطلاعات ضبط؟