شیخی هوسباز دلبری فتان بدید و بلندش همی نمود. اشتیاق وافر و ضیق وقت و سایر قضایا که افتد ودانی بر وی غالب آمد. اتوبوسی درکنارخیابان پارک نموده وشب خلوت و وقت خوش. پس صیغه محرمیتی جاری همی نمود از بهر شرع و به زیر اتوبوس همی شدندی وباقی قضایا.
ناغافل گزمه ای از کمیته امربه معروف ونهی ازمنکر تیز برآنان فرود آمد از بهر وارد نشدن خسران درخیمه های عمود دین.
پس گزمه یقه شیخ را همی گرفت که ای نابکار چه می کنی؟
شیخ هول همی کرد وگفت سرکار مشغول تعمیرات اتوبوسم!
گزمه گفت ای خیره سر دروغ ویاوه گویی به سه دلیل:
اول آن که هر آن کس خواهد اتوبوس تعمیرکند کت خود درآورد وتو شلوار کنده ای
دویم آن که هر آن کس خواهد اتوبوس تعمیرکند طاقباز همی خوابد، حال آنکه تو دمر خوابیده ای
و سیم آن که ای غافل هم اکنون ده دقیقه ای می شود که اتوبوس رفته است!
پس شیخ بدید گزمه تیزاست و انکاربی فایده، متعه نامه ای عرضه کرد وبرست.
پ.ن.: از لطیفه های عهد بوق با دخل وتصرف
پ.ن.1: از مجموعه ی نقستان