« شیخ ودلبر »

November 10, 2008

شیخی هوسباز دلبری فتان بدید و بلندش همی نمود. اشتیاق وافر و ضیق وقت و سایر قضایا که افتد ودانی بر وی غالب آمد. اتوبوسی درکنارخیابان پارک نموده وشب خلوت و وقت خوش. پس صیغه محرمیتی جاری همی نمود از بهر شرع و به زیر اتوبوس همی شدندی وباقی قضایا.
ناغافل گزمه ای از کمیته امربه معروف ونهی ازمنکر تیز برآنان فرود آمد از بهر وارد نشدن خسران درخیمه های عمود دین.
پس گزمه یقه شیخ را همی گرفت که ای نابکار چه می کنی؟
شیخ هول همی کرد وگفت سرکار مشغول تعمیرات اتوبوسم!
گزمه گفت ای خیره سر دروغ ویاوه گویی به سه دلیل:
اول آن که هر آن کس خواهد اتوبوس تعمیرکند کت خود درآورد وتو شلوار کنده ای
دویم آن که هر آن کس خواهد اتوبوس تعمیرکند طاقباز همی خوابد، حال آنکه تو دمر خوابیده ای
و سیم آن که ای غافل هم اکنون ده دقیقه ای می شود که اتوبوس رفته است!
پس شیخ بدید گزمه تیزاست و انکاربی فایده، متعه نامه ای عرضه کرد وبرست.

پ.ن.: از لطیفه های عهد بوق با دخل وتصرف
پ.ن.1: از مجموعه ی نقستان

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(2)
غرغرهای دیگران در مورد « شیخ ودلبر »

خیلی جالب بود

اهری | November 14, 2008 05:08 AM

آقا جان سلام’ علیکم. قربان قطعاً این قصه متعلق به قرون و اعصار گذشته است. و گرنه امروزه از کرامات شیخ ما, شیوخ حفظهم الله تعالی, همگی شان برای انجام اینگونه فرائض استحبابی! ویلاها و کاخهای متعدده دارند. علی ایحال محضوظ گشتیم. محفوظ باشید.

کَل موک | November 12, 2008 12:57 PM












اطلاعات ضبط؟