« زمستان است »

December 14, 2008


شکر پاره ی اصفهان رفت، چگونه کامم تلخ نباشد؟
تقی ظهوری بود، میری بود، سپهرنیا بود و ازهمه نزدیک تر به او، وحدت هم بود.همه ی این ها خوب بودند ونسل مارا می خنداندند. اما او از جنس دیگری بود. گرچه ساده می گفت وساده می خنداند اما یک سروگردن از بقیه بالاتر بود.
سال 1353 بود به گمانم. دراوج بریز وبپاش شاهنشاهی. شرکت بیمه ی ایران درهتل شاه عباس اصفهان سمپوزیوم سه روزه ای برگزارکرده بود به نام "سمپوزیوم مصرف". به همراه دولتی ها واستادان وروزنامه نگارها تعدادی ازما دانشجویان هم به این سمپوزیوم دعوت شده بودیم. رضا ارحام صدرکه برای شرکت بیمه ایران کار می کرد همه ی مدعوین سمپوزیوم را یک شب به تئاترش دعوت کرد ودوردیف اول رااشغال کردیم. به گمانم نمایشنامه "حاجی لطف الله" بود. او وگروهش سنگ تمام گذاشته بودند و ما ازخنده ریسه رفته بودیم.

ارحام صدر بیشترکارش برمبنای بداهه گویی بود. خودش یک بار تعریف می کرد که اجرای اول نمایشنامه "مست" او کمترازدوساعت وآخرین اجرای آن که پس از چند ماه بود بیش از چهارساعت طول کشیده بود. بنابراین اجرای نمایشنامه های او با توجه به دل ودماغش دریک شب بخصوص وبا توجه به حال وهوای حاضران درصحنه افت وخیز وبیشتر وقت ها خیز داشت. یعنی یک جور خالت اینتر اکتیو ورابطه ی متقابل با تماشاچیان. یکبار دیگر خودش تعریف می کرد که صحنه ای از یکی از نمایشنامه هایش دردفتر یک وکیل کلاش اتفاق می افتاد. ناگاه درحین اجرای نمایش وبدون هماهنگی قبلی گربه ای ازیکسو وارد صحنه می شود وخرامان ازجلوی صحنه می گذرد بطوریکه حواس تماشاچیان را از نمایشنامه منحرف می کند. ناگاه فی البداهه فکری به ذهن اش می رسد ومیگوید: "وکیلی که تو باشی مشتریاش هم همین سگ وگربه می شه" وصدای انفجارخنده!
لهجه ی اصفهانی شیرینش نه بعنوان صرف یک ابزار برای خنداندن بلکه به صورتی طبیعی و به عنوان جزئی ازکارآکترهایی که بازی می کرد به کارمی گرفت.
ما ایرانی ها، شاید به دلیل خو گرفتن به قرن ها فاجعه درطول تاریخ، معمولاً عشق عزائیم. این است که تعداد عید هایمان کسری از روزهای عزایمان است، این است که درترانه ها و شعرها وداستان هایمان زانوی غم به بغل گرفتن، وحزن واندوه رنگ چیره دارد. این است که مردگانمان را اززنده گانمان بیشتر ارج می نهیم واین است که می گویند خنداندنمان مشکلترازگریاندنمان است. به همین دلیل هم کمدین کم داریم.
رضا ارحام صدر سال ها نسل مارا خنداند. خنده های ازته دل. خنده های ساده وخنده های مجهز به نیش انتقاد. نمی خواهم قلم را درسوگش بگریانم. روح او، یاد او ونقش اوپیوسته شاد خواهد بود اما جایش دراین عصرغم آموزغزلکش خالی خواهد ماند.


 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(3)
غرغرهای دیگران در مورد « زمستان است »

یادش بخیر هرساله در ایام نوروز در حکومت پیشین نمایشنامه ایی از او پخش میشد که عیش ما را دوچندان میکرد و افسوس که بخاطر شاد کردن مردم این بزرگوار هزینه ایی سنگین پرداخت تا جایی که کاشانه اش را هم تیاترش بود را از او گرفتند.
روانش شاد باد

حسین | December 15, 2008 11:31 AM

روحش شاد چقدر با لهجه شیرین اش دل ما را شاد می کرد.
دست شما درد نکند این قرن بیستم را تصحیح کردم.

شهربانو | December 15, 2008 09:51 AM

متاسف و متاثر شدم
روحش شاد باد

اهری | December 14, 2008 06:39 PM












اطلاعات ضبط؟