سلام استاد! دلم تنگه براتون. چه ماجراي جالبي! ياردانقليها الان در ايران همه كاره اند و به خريد و فروش همه چيز مشغولند! دوستتون دارم. اگر ايرانين، دلم خيلي ميخواد ببينمتون.
مرجان | December 25, 2008 12:23 AM
بچه محل گرامی آدرس میل روی وبلاگ جواب نداد که برایت کارت بفرستم پس مجبورم اینجا بنویسم:
merry christmas and happy new year
hossein | December 24, 2008 04:17 AM
البته اگر راست بود هم تعجبی نداشت دنیا خر تو خر تر و کوچیکتر از این حرفهاست
نعمت به خران است دولت به سگان /پس ما بهر تماشای جهان آمده ایم!
بایرامعلی | December 22, 2008 01:48 AM
سرکار بخدا خودش گفت!
:)))
ممنون استاد از داستان زیباتون
دلشاد | December 21, 2008 04:34 AM
رضا جان:
قهرمان داستان هم که لازم الدستشویی شده!
منصورخرسندی عزیز:
ممنون از لطفت. اما داستان تخیلیست.
نیکوی عزیز:
تحمل که چه عرض کنم!
آورا جان:
باورکن انقدرها هم تعجب آورنیست
ورجاوند گرامی:
فکر می کنم آنچه شرحش داده ای استثنا باشد نه قاعده، به هر حال داستان من تخیلیست با هسته ی واقعیت البته
بگذار همین بمانم عزیز:
غرغر شما موجب تشکرخواهد بود!
neghneghoo | December 18, 2008 08:18 PM
گفتم غر غر نکنم بهتر است
بگذار همین بمانم | December 18, 2008 01:21 PM
درود بر نق نقوی عزیز
حدود یکسال پیش هم حقیر سفری به ایران داشت.
چیزهایی دیدم و شنیدم که خجالت میکشم به قلم بیاورم. از دورنگی ، حقه بازی ، کلاهبرداری ، دروغگویی و .... این ملت شریف هر چه بگویم کم گفته ام. آفتابه را رنگ میکنند و بجای قناری قالب میکنند.
سید جد بکمر زده وسه بار مکه رفته عروس خود (زن پسر) را طلاق داد و صیغه خود کرد و آنرا صله رحم نامید.
تاجر بازار پس از ورود میلیونها تومان اجناس قاچاق از طریق کانالهای دولتی و پس از فاش شدن و دستگیری پسر خود را بندان انداحت و سه سال است پسرک بدبخت در زندان بسر میبرد.
کارمند دولت که همسر خود را شبها به کنار خیابان میبرد و ....
هر چه خواستم مطالب را ادامه دهم دیدم غیر از تف سر بالا چیز دیگری نیست.
ملتی هستیم که ذره ای ترحم نسبت بهم نداریم و حاضریم خون یکدیگر را بدون ترحم و فقط بخاطر پول و مال دنیا بریزیم.
حالا باز هم شما فقط گوشه ای از این بازار شام که نام ایران دارد را بازگو کرده اید. دست شما درد نکند و شکر که سالم بازگشتید.
شاد باشید و شاد زیوید
ورجاوند
ورجاوند | December 18, 2008 05:00 AM
نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
جل الخالق
آورا | December 18, 2008 03:42 AM
سلام
تعجب مي كنم چه طوري توانستيد تحمل كنيد!!!!!!!
نيكو_ل | December 18, 2008 01:37 AM
من که سر در نمیارم شما به این راحتی میروید ایران و میائید و ترسی نیست بابت این نوشته های توی وبلاگ البته بعضی هاشان و اینکه یکنفر مثل یا ردان قلی یاری را که انقدر دوستان سردار و ته دار دارد را با اسم و رسم بر ملا میکنید و نمیترسید که این یاردان قلی برود کار دست شما بدهد نکند که تو هم از آن طایفه ای
مانی خان | December 17, 2008 11:03 PM
من اگه بودم چقدر حرص ميخوردم روي اون تراس
رضا | آبچينوس | December 17, 2008 06:08 PM