« آزاد از رنگ تعلق »

January 17, 2009

امروز برای دیدن کارچند تن از هنرمندان پیکرتراش که روی یخ کارمی کردند به قسمت قدیمی شهر رفته بودم. وقتی می دیدم که پیکرتراش هنرمند با چه شوری یخ را می تراشد و شکل می دهد با اینکه می داند آفتاب فردا وپس فردا آن را آب خواهد کرد، به نظرم رسید که خدا پاره ای ازوجود خودرا دراین پیکرتراشان یخ (و همچنین پیکرتراشان ماسه و برف) دمیده است. آن ها نیز مانند خدا خلق می کنند وبه دست آفتاب وباد می سپارند تا ویران شود. آن ها نیز به آنچه خلق می کنند دل نمی بندند.
مثل این که صدای خیام بود که از کوچه باغ های نیشابورمی آمد:
این کوزه گردهر چنین جام لطیف
می سازد وباز برزمین می زندش

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(3)
غرغرهای دیگران در مورد « آزاد از رنگ تعلق »

eyval

Pooya | January 22, 2009 07:08 AM

آلما خانوم:
عکس گرفتم ولی خوبش همین بود که گذاشتم.

نق نقو | January 18, 2009 05:52 PM

عکس نگرفتید؟

alma | January 17, 2009 09:59 PM












اطلاعات ضبط؟