امروز برای دیدن کارچند تن از هنرمندان پیکرتراش که روی یخ کارمی کردند به قسمت قدیمی شهر رفته بودم. وقتی می دیدم که پیکرتراش هنرمند با چه شوری یخ را می تراشد و شکل می دهد با اینکه می داند آفتاب فردا وپس فردا آن را آب خواهد کرد، به نظرم رسید که خدا پاره ای ازوجود خودرا دراین پیکرتراشان یخ (و همچنین پیکرتراشان ماسه و برف) دمیده است. آن ها نیز مانند خدا خلق می کنند وبه دست آفتاب وباد می سپارند تا ویران شود. آن ها نیز به آنچه خلق می کنند دل نمی بندند.
مثل این که صدای خیام بود که از کوچه باغ های نیشابورمی آمد:
این کوزه گردهر چنین جام لطیف
می سازد وباز برزمین می زندش