![]() |
|
|
غرغرهای دیگران در مورد « 1953 »
محمد وحسین عزیز کوشی شما؟ آورا | February 18, 2009 03:22 AMمنهم از این کتابچه ها دیدم خیلی جالب بود .کل ماجرا را در آن کتابچه کوچک نوشتد سلام نق نقوي عزيزم. عرض ارادت مرجان | February 16, 2009 10:14 PMخيلي جالب بودن. یاسمن | February 14, 2009 08:25 AMنق نقو جونم؟ با من بودی توی وبلاگ سارا (مشیانه)؟ آخه سارا خواهر منه... من گفتم مردها مظلوم نمیشن... هي روزگار هر روز چه اتفاقاتي مي افته و ما بيخبريم sara | February 14, 2009 05:11 AMچه زمان خوبی بوده! یه بو ورنگ خاصی داره. البته برای 20 ساله بودن. نه برای دنیا آمدن یچه محل این تصاوبر نوستالژی خودرا دارند اگر یادت باشد برخی مغازه های قدیمی محل حتی بعد از دگرگونیها شبیه اینها را هنوز داشتند. hossein | February 13, 2009 01:25 PMمرا هم به آن سالها بردی. محمد شریففر، بچهمحل و پسر حمومی محلمان که دیواربهدیوار خانه و دکان پدر بود، جلو دکان ایستاده بود و با سوز و گداز مرگ استالین را از زبان گویندهی رادیو مسکو نقل میکرد. به به لوبیا خانم! کجایی شما؟ خوش آمدی! بنزین 5 سنت. شیر 24 سنت؟ یعنی شیر 5 برابر بنزین بوده! لوبیا | February 12, 2009 09:52 PM |