« سیزده روز با صفا »

March 17, 2009

حمام شب عید غلغله بود. با وجودیکه چند ساعت جلوتر می رفتیم ونمره می گرفتیم، یک شماره که با دستخطی نسبتاً خرچنگ قورباغه روی یک تکه مقوای کوچک نوشته شده بود، اما بازهم ساعت ها مجبوربودیم تا درراهروی درازوروشن گرمابه ی صالحی منتظر بنشینیم تا شاگرد اوسا حمومی نمره مان را بخواند. ترتمیز بودن شب عید بعد از ترتمیز کردن خانه وخانه تکانی، از جمله باید هایی بود که شوخی بردارنبود.
اگر ساعت تحویل سال صبح بود، از همان کله ی سحر لباس های عیدمان را پوشیده بودیم. کت شلواری که فاستونی اش را از یکی دوماه پیش از فروشگاه کازرونی خریده بودیم یا از لاله زار یا از پارچه فروش های بازار و فروشنده برای این که نشان بدهد جنس فاستونی از پشم اعلاست حتماً یک تکه کوچک آن را قیچی می کرد وبا کبریت می سوزاند تا بوی سوختن پشم نشانی از ادعایش باشد. بعد این فاستونی را آقاجون برای من میدوخت وکت شلواری می شد برای عید با یک پیراهن سپید وپاپیون ویک جفت کفش نو براق که گرچه پای آدم را می زد وعذاب میداد ولی بازهم حاضر به کندنش نبودیم.
سر سفره ی هفت سین می نشستیم وتیک تاک ساعت وصدای توپ تحویل وآن ترانه ی سازودهلی ودعای آغاز سال و چشم های تر آقا جون وخانم وپدرومادررا می دیدیم و هنگامی که مارا درآغوش می گرفتند ماهم بی اختیار چشم هایمان اشگی می شد.
یکی دوساعتی نمی گذشت که سیل مهمان ها به خانه سرازیر می شد. چون پدربزرگ ومادربزرگ پدری ام با ما زندگی می کردند وبزرگ فامیل بودند، روز اول عید تقریباً تا پاسی از شب خانه پراز مهمان بود. چه آن ها که درطول سال پیوسته می دیدمشان وچه آن ها که بسیاری را فقط درهمان یک روز می دیدیم. شوهر عمه ها ودایی جان عیدی هایشان اسکناس نو بود. چندتایی پنج تومانی و ده تومانی و گاهی هم تعداد بیشتری اسکناس دوتومانی. همان ها که فرهاد بویشان را درترانه اش جاودانه کرد. این عیدی هارا جمع می کردیم تا چند روز بعد به سینما نیاگارا، سینما مهتاب، سینما ستاره، سینما فلور یا سینما آسیا وسعدی برویم وفیلم های نوروزی لویی دوفونس، نورمن ویزدوم و جری لوئیس را ببینیم وبعد ازدیدن فیلم ده باردیگرهم صحنه های آن را با پسرعموها وپسرخاله ها دوباره تعریف کنیم.

اما عیدی های خانم عموجان معمولاً کتاب بود. کتاب های طلایی از انتشارات امیرکبیر: جک غول کش، اولیس وغول یک چشم، آلیس درسرزمین عجایب، جک وساقه لوبیا، علاءالدین وچراغ جادو، علی بابا و چهل دزد بغداد، سفرهای دریایی سندباد و دیگر چشمه های خیال.

ازروز دوم نوروز به بعد، هرروز نوبت یکی از خانواده های فامیل بود که به اصطلاح "بنشینند" واقوام به بازدیدشان بروند. خیلی از این روزها ما بچه ها هم با همان لباس وکفش عید همراه بودیم ووقتی بزرگترها مکرر از "اصل" حال واحوال یکدیگر جویا می شدند وخاطرات سفرحج یا هندوستان را تعریف می کردند وبا دریغ از برکت ازدست رفته می نالیدندو در گرانی پیاز وسیب زمینی وگوشت داد سخن می دادند، ماهم بادام ها ومغز پسته آجیل هارا سوا کرده بودیم و از سرخوشی تعطیلات، فیلم هایی که باید ببینیم، وبازی هایی که درپیش داریم گپ می زدیم وصفا می کردیم تا سیزده بدر فرارسد هرده نفری دریکی از ماشین های خانواده سوارشویم وبرای گذراندن آخرین روز خوش قبل ازمدرسه به یکی از باغ های دوروبر تهران برویم.
مهمانی ها تکراری بود وپشت سرهم وآن هایی که یک سال هم دیگررا ندیده بودند در طول این چند روز گاه می شد که روزی چندبار دیدار کنند اما به یاد ندارم که بزرگ ترهایمان گله وشکوه ای ازاین تکرار یا سطحی بودن این مراسم داشته باشند چه برسد به ما بچه ها که سیزده روز با دم خود گردو می شکستیم.
این روزها بیشتر ازپیش می بینم که آن گل های آتشین شمعدانی، آن شگونی که مادرم درلباس نوی شب عید می دید وپدرم را وا می داشت حتی اگر شده جورابی نو برسرهفت سین به پا کند، آن خنده های از ته دل، آن مهربانی ها و در یک کلام آن صفا درغباری از هزاران باد گم شده ولی امید دردلم نمی میرد وآرزو می کنم بازهم جادوی نوروز و آئین جوانمردی وعیاری عطرآن روزهارا درجان ما وفرزندانمان بپراکند که گفته اند آرزو برجوانان عیب نیست.
عید شما مبارک وسالی خوش وخرم درپیش رویتان باد.

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(4)
غرغرهای دیگران در مورد « سیزده روز با صفا »

یاد 50 ریالی نوروزی که هر سال پس از تحویل سال پدر بزگ از لای قرآن در می آورد و به هر کدام از ما یکی می داد به خیر. یاد دوران خوش تعطیلات نورزوی به خیر

شهربانو | March 26, 2009 11:39 AM

سال نوتوون پيشاپيش مبارك..

یاسمن | March 19, 2009 01:48 AM

استاد خیلی شیرین و خاطره انگیز نوشته بودیدو یاد سالهای خوش گذشته را زنده می کرد
ضمنا بازهم امسال مارا شرمنده کردید . وظیفه ما بود
سال نو مبارک . سال خوبی داشته باشید

bayramali | March 18, 2009 10:37 PM

ما را بردی به دوران شیرین گذشته

ملا حسنی | March 17, 2009 09:42 PM












اطلاعات ضبط؟