« جواهر نهفته ی ایران - 2 »

April 02, 2009

دوقرن دیگر طول کشید تا اصفهان یک باردیگر برخیزد واین زمان فرمانروایی شاه عباس اول، بزرگترین پادشاه سلسله صفوی بود (1501 تا 1722 میلادی). شاه عباس، پادشاهی که ستمگر همچون ایوان مخوف روسی، زیرک همچون ملکه الیزابت اول انگلیسی و غیرعادی همچون فیلیپ دوم اسپانیایی (همگی از پادشاهان معاصراو) بود اصفهان را به محلی برای عرضه قدرت خود تبدیل کرد. او این مرکز استان را با آوردن تاجران وصنعتگران ارمنی، ودعوت از روحانیان کاتولیک وسوداگران پروتستان به یک کلان شهر چهانی تبدیل کرد. او نسبت به جوامع زرتشتی ویهودی که قرن ها درآن جا زیسته بودند با تسامح برخورد کرد. مهمترازهمه شاه عباس اصفهان را، با آوردن اساتید الهیات از لبنان وبه کارگرفتن آن ها به عنوان مدرس درمدارس مذهبی، به اولین پایتخت سیاسی امپراطوری شیعه تبدیل کرد، حرکتی که از سوی پیشینیان او شروع شده بود وبعدها اثری عمیق برتاریخ جهان گذاشت. هنردرپایتخت جدید رو به شکوفایی گذاشت: مینیاتوریست ها، قالی بافان، جواهرسازان وکوزه گران هنر خودرا درزیباسازی قصرها وکاخ هایی که درخیابان های وسیع شهر سر می افراشت به کارگرفتند.
شاه عباس بسیارافراطی بود. یک جهانگرد اروپایی درمورد اونوشته است:"احوال مزاجی اش درچند لحظه از یک آدم شوخ وشنگ به یک شیر غران عوض می شد". هوس بازی او نیز بی پایان بود، او یک شرابخانه عظیم یک حرمسرا با صدها زن و دویست شاهد بناکرد. اما بزرگترین عشق او قدرت بود. پدرش، برادرش ودوپسرش را کورکرد وپسرسوم خودرا کشت چون بیم داشت جایش را بگیرندوحکومت پس از مرگ به نوه اش رسید.
شاه عباس بیسواد اما بسیارباهوش بود. گفته شده شخصاً شمعی را برای نورافشانی درهنگام کار رضا عباسی، نقاش پرآوازه، بدست می گرفت. او شخصاً به شکار، نظافت وپختن غذاهای خودش می پرداخت. عاشق گشت وگذاردرکوچه بازارهای اصفهان بود، هر خوراکی را که دوست داشت از دکان ها برمیداشت ومی خورد، هرکفشی را که خوشش می آمد می پوشید وبا مردم به گفت وگو می پرداخت. دریکی از این گردش ها به کشیش های خارجی همراه خود گفته بود: "پادشاهی یعنی این که هرکاری دلت می خواهد بکنی نه مانند پادشاهان شما که دایم پشت درهای بسته هستند".
شاه عباس درطول نیمه دوم سلطنت 42 ساله خود که با مرگش درسال 1629 به پایان رسید، میراثی را ازخود به جای گذاشت که هیچ میراث بجای مانده دیگری از یک فرد درتاریخ اروپا یا آسیا به پای آن نمی رسید. آندره گدارد، معمار فرانسوی که درسال های ابتدایی قرن بیستم درایران زیسته است می نویسد: "اصفهان شاه عباس بیش از هرچیز یک نقشه جامع است با طرح ها ودورنماهایی با دید بلند، یک مفهوم عالی که نیم قرن قبل از ورسای خلق شد". تا سال های میانی قرن هفدهم این نقشه جامع تبدیل به شهری شد با بیش ازششصدهزارجمعیت، 163 مسجد، 48 مدرسه دینی، 1801 فروشگاه و 263 گرمابه عمومی. خیابان زیبای اصلی شهر بیش از پانزده متر عرض داشت ودرمیان آن نهری روان بود که درحوضچه های عقیق می ریخت وردیف هایی از درخت چنار دردوسو برآن سایه می افکند. دردوسوی این خیابان که چهارباغ نامگذاری شده بود باع ها وقصرهایی دلکش ساخته شده بود.
اما این جلوه های شکوه نزدیک نیم قرن بعد به دست یک سپاه افغانی که درسال 1722 شهررا به مدت شش ماه به محاصره درآورد، به پایان رسید. کار به جایی رسید که فروش مروارید ها وجواهرات زنان نیزقدرت خرید لقمه ای نان را نداشت وحتی کار از فرط گرسنگی به آدمخواری کشید. درحدود هشتاد هزار نفر، بیشتر از گرسنگی، تلف شدند. افغان ها بیشتر شهررا دست نخورده جای گذاشتند اما آن فاجعه وبه دنبال آن انتقال پایتخت به تهران موقعیت وشکوه شهررا فروریخت ودرهم شکست.
درآخرین روز اقامت دراصفهان، مظاهری ومسلم زاده مرا به صرف نهار دریک رستوران سنتی درمیدان نقش جهان دعوت کردند. اصفهانی ها خودشان درمورد این که هم خسیس وهم زرنگ هستند لطیفه می گویند. اما آن ها در مهماندوستی و افراط در پذیرایی از مهمان نیز شهرت دارندتا جایی که ابن بطوطه قرن ها پیش در سال 1330 میلادی دراین مورد نوشته است که "اصفهانی ها همیشه تلاش می کنند تا درپذیرایی از مهمان بریکدیگر پیشی بگیرند وهمه هم وغم خودرا دراین راه به کار می برند..."
مثل این که امروز هم همینطوراست. درسایه مسجد امام ودرمیان صدای آرامش بخش موسیقی سنتی ما چهارزانو روی تخت نشسته ومشغول صرف دیزی هستیم. خوراکی سنتی که با گوشت کوبی بزرگ کوبیده شده ودرسوپ آن نان را ترید می کنیم. شیشه های رنگی تابش نور را رنگ می زند. با وجود سختی اقتصاد، سیاست های ستیزه جو و حتی خطر جنگ، انگار توانایی اصفهان درحفظ سرسختانه سنت هایش همچنان می درخشد.

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(0)
غرغرهای دیگران در مورد « جواهر نهفته ی ایران - 2 »












اطلاعات ضبط؟