« صف سیگار وشب جمعه »

April 05, 2009

درسال های جنگ با عراق که آقای میرحسین موسوی نخست وزیر بود خیلی از خوراکی ها وکالاها سهمیه بندی وکوپنی شده بود. یکی از این کالاها هم سیگاربود. آن روزها من سیگاری بودم. یک دفترچه ی بسیج داشتیم ودوسه روزدرهفته ساعت چهاروپنج بعدازظهر دفترچه را برمی داشتم دم درمغازه ی اقای دری یا ابراهیم اقا دریانی ته صف می ایستادم تا نوبتم شود ودوپاکت آزادی ویک پاکت بهمن ودوپاکت هما ودوپاکت زر نصیب من شود که ازآن میان فقط بهمن را می کشیدم وبقیه را به سیگارفروش سرکوچه میدادم.
درصف هم که می ایستادیم اغلب حس عمو مردکی (درمقابل خاله زنکی) پدیدار می شد و برای گذران وقت با مردان دیگری که درصف بودند از پیروجوان وارتشی ولشگری وکارمند وغیره گپی می زدیم.
روزی از همین روزها پیرمرد خوش لباس وخوش قیافه ای در صف سرصحبت را باز کرد که از قضا همولایتی ماهم بود وفاسی را با لهجه ی بسیار شیرینی صحبت می کرد که:
آقا یک روز یکی از رفقای ما دچار مشکلی شد و رفت مطب دکتر به این که آقای دکتر دستم به دامنت من شب های جمعه نمی توانم کاری بکنم. دکتر گفت ناراحت نباش جانم یک آمپول تستوسترون بهت میدم سه روز بزن میشی مث نره شیر!
رفیق ما رفت وبعدازیک هفته برگشت که آقای دکتر دستم به دامنت افاقه نکرد. دکتر گفت عجب؟ باشه این دفعه ازاین آمپول های دبل تستوسترون بهت میدم یکیشو بزنی آغا محمد حانو میکنه مرداستثنایی!
رفیق مارفت وبعد از یک هفته برگشت که آقای دکتر دستم به دامنت افاقه نمیکنه! دکتر درحیرت فرورفت وگفت عجبا! حیرتا! برواون زنتو بردار بیا اینجا ببینم من. رفیق ما رفت وزنشو برداشت و پیش دکتر برد. دکتر که زنه رو دید گفت آقا جان ایراد از این زنته برادر! این واسه تو زن بشو نیست بروفکریه زن درست حسابی برای خودت بکن!
پیرمرد خوش صحبت بعد ازگفتن این داستان نتیجه گیری اخلاقیش این بود که گفت حالا میدونید چیه آقایون این دولت هم برای ما دولت بشو نیست باید یه فکری به حال خودمون بکنیم.

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(1)
غرغرهای دیگران در مورد « صف سیگار وشب جمعه »

سلام. از خاطرات سفر به تبریزتون به اینجا رسیدم. جالب می نویسید دوست خارجه نشین. عیدتون هم مبارک.

azy | April 6, 2009 01:53 AM












اطلاعات ضبط؟