« تیشه های تغییر »

April 10, 2009

بین دوبزنگاه تولد ومرگ روح آدم یا شخصیتش مثل پدیده ایست که یک ریز به دست هزاران تراشکار هی تراشیده می شود وشکل می گیرد. دست آخرآنچه از زیردست این همه تراشکار درمی آید یا یک الماس می شود یا یک تکه شیشه خرده ویا چیزی بین این دوسوی مثلاً کریستالی کدر یا شفاف وخوشتراش.
درطول این بیش از نیم فرن گذشته طبعاً بیشماری از این تیشه ها به جان من هم خورده وآن را تراشیده وخراشیده. تیشه ی اتفاق های خوب واتفاق های بد. مرگ چند تن که نا بهنگام رفتند وپاره ای از مرا هم با خود بردند وفروریختن شخصیت های دیگرانی که بخشی از دنیای مرا نیز فروریختند. خصوصی ترهارا می گزارم ومیگذرم وچند تا از تیشه های دیگر را که مرا تراشیدند وتغییر دادند می آورم. نمیدانم وبرمسند این قضاوت نیستم که این تراش ها رو به سوی شیشه خردگی بوده اند یا الماس گشتن وفقط می توانم امید آن را داشته باشم که این دومی باشد.
اولین تیشه بزرگی که برپیکرم فرود آمد آنگاه بودکه پس از تمام کردن دانشگاه شیفته وعاشقانه به ایران بازگشتم. انقلاب شده بود ودوز آرمانخواهی درخون نسل ما بسیار بالابود. گمان می کردم آدم ها عوض شده اند. دیو ها رفته اند وفرشته ها آمده اند و زمان آن رسیده تا آرمانشهر خودرا بسازیم. اما وقتی شروع به کارکردم دیدم انبوهی از آدم های دوروبرم انباشته از ریا وتظاهر وفریب وچاپلوسی ودورویی هستند. واین انبوه آدم ها نه فقط که در رده های مدیریتی بلکه درتمام رده ها می لولیدند. انگار مشتی دزد رفته بودند ومشتی دیگر آمده بودند وسوگمندانه آن هایی که هرچه بیشتر به زهد وبی ریایی و خلوص وایثار وصداقت جلوه می فروختند، خبیث تر وکثیف تر وپدرسوخته تر بودند. به قول حافظ شیخ ومفتی ومحتسب همگی مشغول تزویر بودند.
دومین تیشه ی تغییر درطول سال های اقامت دردوبی برپیکرم خورد. آن جا که سالاد فرهنگ ها وقوم ها بود فهمیدم که آدم ها فارغ از رنگ ونژاد ولباس و جلد گذرنامه شان، همگی می توانند چیزی یاد آدم بدهندو می توانند کنارهم باشند بدون این که با یکدیگر بجنگند. می توانند ریا ودورویی وزیرآب زنی را، برای مدتی هم که شده، کنار بگذارند وبراساس منافع مشترکشان زندگی کنند. آخر هرچه باشد دوبی شهری تاجرانه است اما این پاساژ تجارت، زیرگذر خنک وسایه ای را، به رغم هرم آفتاب داغش، برای ساکنان رنگارنگش پدید آورده است. دردوبی بود که فهمیدم نه من فروتر از هیچ نژاد ورنگ وملیتی هستم ونه هیچ رنگ ونژاد وملیتی فراتر ازمن است.
وسومین تیشه تغییر؟ تنهایی! آدم تنهاست.

پ.ن.1: این یادداشت را درپاسخ دعوت آورا، بچه محل عزیز وجوانم نوشتم که با دعوت از من مارا هم قاطی جوان ها کرد که خودش یک پا تغییر مبارک است واسباب نشاط.
پ.ن.2: اگردرست فهمیده باشم قاعده ی بازی این است که هر بلاگری از تغییرات مهم زندگیش یاد کند وبعدش از چند بلاگر دیگردعوت کند. پس باید به سراغ بلاگر ها بروم ودعوت می کنم از خانم ها شهربانو ولوبیا وآقایان آب وگل، آشپزباشی وبایرامعلی

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(5)
غرغرهای دیگران در مورد « تیشه های تغییر »

ممنون از دعوتتون. می دونین دیگه من برای هر چیزی نوشتن چقدر وقت لازم دارم. ولی حتما می نویسم.

لوبیا | April 13, 2009 02:05 PM

ممنون که نوشتید


جوانی به دل است و شما از ما جوانتر

آورا | April 13, 2009 04:12 AM

با تشکر از دعوت شما با یک کمی تاخیر نوشتم.

شهربانو | April 12, 2009 04:20 PM

در سفرم و دسترسی به اینترنت محدود است به لطف صاحبخانه. که البته دریغ ندارد اما...ما اصالتاً از نژاد گربه های ماخوذ به حیا هستیم!
ممنون از محبتت.

آشپزباشی | April 12, 2009 09:25 AM

بچه محل در کاروان شما چه بسیاری چون تو با چه خالی یرای ادای دین خود به خانه پدری آمدند و اگر جان سالم بدر بردند با چه حالی باز گشتند و باز در همان کاروان چه سود جویانی همراه بودند و ماتدتدو هستند و از ارمانشهر ویرانشهری ساختندو . .
HAPPY EASTERN

حسین | April 11, 2009 12:31 AM












اطلاعات ضبط؟