« آن روزهای شاد »

August 17, 2009

سه همکلاس بودیم وسه بچه محل. غلام، که نسبت خانوادگی هم با ما داشت، خانه اش در خیابان مهدی موش بود، امیر، که از آن شور وشر های دبش روزگار بود خانه اش در خیابان سلیمانخانی و خانه ی ما در کوچه ی پشت مسجد خیابان بلورسازی. هر سه بچه ی امیریه بودیم وهرسه به دبیرستان ابومسلم می رفتیم. سال های میانی دهه ی چهل شمسی. روزی دوبار ظهر ها وعصرها، فاصله ی دبیرستان تا خانه را پیاده می رفتیم ودرسر راه می گفتیم ومی خندیدیم وآتش می سوزاندیم والکی خوش بودیم.
امیر، که نمیدانم امروز کجاست وچه میکند، شکمو بود وعاشق هله هوله هایی از قبیل نان خامه ای و بستننی و
پنجیک و چقاله وگوجه سبز و زغال اخته. اتفاقاً او در بین ما سه تا به قول معروف پسرحاجی بود و پول بیشتری در جیبش پیدا می شد.

این بستنی فروشی گواهی سرراه هرروز ما بود و بستنی اش خوشمزه و نان خامه ایش پرطرفدار. امیر ناقلا چند باری مارا مهمان کرد وپس از این که بستنی را خوردیم خودش دررفت و ما را با جیب بی پول گیر صاحب کافه قنادی انداخت. به یاد دارم که بیش از یکبار من وغلام دراین تله افتادیم ومجبور شدیم کتاب های درسی وکارت تحصیلی خودرا گرو بگذاریم تا روز های بعد با پرداخت پول بستنی آن هارا از گرو درآوریم.

عکس امیر را درا ین جا می گذارم وامیدوارم هرجا که هست خوش وخرم وشادمان باشد. یاد آن روزهای خوشی که باهم داشتیم به خیر.

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(1)
غرغرهای دیگران در مورد « آن روزهای شاد »

بچه محل یاد آنروزهای شاد و دوستان خوب بخیر اتفاقا منهم مانند تو گمشده ایی دارم که هر چه تلاش کردم پیدایش نکردم امیدوارم تو امیرت را و منهم مهردادم را پیدا کنیم .

حسین . امیریه | August 18, 2009 06:51 AM












اطلاعات ضبط؟