« فرازهایی از نشیب »

November 12, 2009

درافت وخیز های زندگی و حالات و سکنات آدمی بعضی وقت ها هم پیش می آید که آدم خسته می شود. این وقتی است که با ناگواری های (1) پیش آمدها و با آن روی زشت سکه روبرو می شوی، متوالی وهمه جانبه! آن وقت آدم احساس تنهایی می کند وازاین نگران می شود که حالا که خودش طریق خودش را زیر سوال برده و خودش دارد روی خودش را کم می کند و دراین فرآیند رو کم کنی خودش کم آورده است، از دیگران چه انتظاری می توان داشت؟

اگر دریکی از این روزها بمیرم احساسم مثل این است که یک بار دیگر از یک دنیای جنینی دیگر، "مادرزمین" و جوٌَ آن، به دنیایی بس بزرگتر و شاید باشکوه تر جهش خواهم کرد. کوچه باغ های لابیرنتی زندگی را با عطرهای اقاقی و یاس امین الدوله اش دوست دارم. شاید هم به آن ها عادت کرده باشم. آنچه می توانم گفت این که قیل وقال آن را دوست دارم. زنجیرهای عاطفه وبندهای خاطره قلبم را می فشارد ولی احساسی دارم. نه اینکه به استقبال مرگ بروم، هرگز! ولی ازآن نمی ترسم. احساس بدی نیست. بهترازاین است که آدم فرتوت و سالخورده، سایه ی مهیبی از عزرائیل برای خودش درست کند.

این روزها خیلی خسته هستم. به قول آتقی پستچیِ داریوش مهرجویی "دلم درد میکنه با همه جام" و این با همه ی این است که پوستم کلفت شده است. مثل قاطرکرگدنی شده ام که ولم کرده اند شاخم را جلو گرفته ام وراهم را می روم به این امید که ذره غباری را درهوا وقطره آبی را دراقیانوس و خسی را را درکهکشانِ گسترده از ازل تا ابد ی که دردلم ریخته ام، رنگی بزنم.


(1)
جمله ی ناگوارشت از طلب گوارش است
ترک گوارش ار کنی، زهر گوار آیدت
جمله ی بی قراریت از طلب قرارتوست
طالب بیقرار شو، تا که قرار آیدت
"مولانا"

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(1)
غرغرهای دیگران در مورد « فرازهایی از نشیب »

اولا که فکر کردی . تا اونجای آدم پاره نشه
از مردن خبری نیست
بعدش . هیچی با با

Kamran | November 13, 2009 06:21 AM












اطلاعات ضبط؟